مغالطه ها یا خطاهای منطقی(25)

 

25.Attack evidence (that undermines your case)

 

آن مدرکی را که موضع شما را تضعیف می کند به باد انتقاد بگیرید. یک جوری قضیه را با ماستمالی کردن ختم به خیر کنید.

می گویند:

 

هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند.

در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیۀ دیوارها را ماستمالی کردند.

 

گوشه-کنارتان را خوب نگاه کنید! حتماً یک چیزی هست که به عنوان مدرکی یا شاهدی به دردتان بخورد. خری یا، دستِ کم، پالانِ خری.

 به روباه گفتند: شاهدت کیه؟ گفت: دُمم! چرا این را گفت؟ از اعتماد به نفس و پُررویی اش بود؟ نه! از هوش زیادش بود! فهمیده بود که وقتی با زبانِ کوچک می شود خلایق را این قدر فریب داد، با دُمِ دراز که باید بیشتر بشود!

اگر بی برهانی و بی مدرکی خیلی به شما زور آورد، چند تا قسمِ دروغ خرج کنید! خیلی ها آن قدر ساده و مذهبی و دلپاک اند که دُم خروس را هم ببینند که از پشت تان بیرون زده، باز قسمِ حضرتِ عباس تان را باور می کنند. ایرادی ندارد چون جبرانِ قسمِ دروغ راه دارد! کفاره اش را می دهید! سعی کنید که جوری و به اندازه ای و به کسی بدهید که خدا حتماً قبول کند! شاید هم کار به آنجا نکشد. خدا را چه دیدید! شاید جوری و با حالی قسم خوردید که خودتان هم باورتان بشود که دروغ تان راستِ راست است.

نترسید! دروغ خناق نیست و گلویتان را نمی گیرد!

می گویند:

 

ابولغُصن از ظرفای عرب است، و از خُردی خوش طبع و ظریف بوده. روزی در ایام کودکی، پدر او را به بازار فرستاد که کلّه ای آرَد. برفت و کلّه ای بخرید و در گوشه ای نشست و گوشت و مغز او تمام بخورد و استخوان خالی در نان پیچید و به خانه آورد.

پدرش که نان از هم گشاد و در آن میان استخوان دید خالی از گوشت، ابولغُصن را گفت: چشم های او کجاست؟

گفت: این گوسفند کور بود.

گفت: گوش های او کو؟

گفت: کر بوده است.

گفت: زبان او کجاست؟

گفت: لال بوده.

گفت: این همه راست! مغز سرش چه شد؟

گفت: پیش از آن که کور و کر و لال شود، معلم گوسفندان بود و مغز سر بر کودکان ایشان خالی کرده.

پدرش گفت: این کلّه را ببر و به کلّه پز ده که من کلّه نمی خواهم.

ابوالغُصن گفت: از من نخواهد گرفت که کلّه پز این کلّه را به من به کُلِّ عیب فروخته است.

 

از این بیشتر هم دروغ بگویید باز چیزیتان نمی شود! خیلی ها شهامت شان بیش از این هاست به اندازه ای که مثل آب خوردن به خدا هم دروغ می بندند.

 

می گویند:

 

پسرِ خردسالِ جوحی از خانه به درآمد. کسی از او پرسید که پدرت کجاست؟

گفت: در خانه است و دروغ بر خدا می بندد!

پرسید: چگونه؟

گفت: آینه به دست گرفته و در آن، صورت خود مشاهده می کند و می گوید: الحمدلله الذی احسن خَلقی و خُلقی. (سپاس مر خدایی را که نیکو ساخته است صورت و سیرت مرا.)

 

ادامه دارد