تدبیر و سیاستِ سعدی(6)

 

این بار در این حکایت سعدی، هم تدبیری برای سیاستِ داخلی هست و هم امیدی برای سیاست خارجی. سعدی می گوید:

یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند. چون رعیت کم شد، ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.

 

هنوز جلوتر نرفته و تا این حرفِ سعدی از دهن نیفتاده (!) نکته ای را محض مقدمه عرض کنم: سعدی جوری از ظلم در سرزمینِ عجم سخن می رانَد انگار در زمانِ او در بلادِ عربِ مسلمان هر چه بود عدل بود و انصاف! البته شیخ در این موردِ خاص کاری به حکومت اسلامی و غیراسلامی ندارد زیرا ایران نیز در آن روز حاکمی داشت به اسمْ مسلمان و به رسم، با این وصفی که از او می رود، نامسلمان. البته سعدی صریح نگفته است که آن حاکمِ عجم از ایران و مسلمان بوده است، ولی در ادامه ی حکایت، با اشاره اش به شاهنامه خوانی برای حاکم، می توان چنین برداشتی را موجه دانست، زیرا نگارشِ شاهنامه ی فردوسی پس از ظهور اسلام و تسلطِ آن بر ایران بوده است.

 

باری به مجلس او در کتاب شاهنامه همی‌خواندند در زوال مملکت ضحّاک و عهد فریدون.

وزیر ملک را پرسید هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه برو مملکت مقرر شد؟

گفت: آن چنان که شنیدی خلقی برو به تعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت.

گفت: ای ملک، چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهیست تو مر خلق را پریشان برای چه می‌کنی؟ مگر سر پادشاهی کردن نداری؟

 

همان به که لشکر به جان پروری

که سلطان به لشکر کند سروری

 

ملک گفت: موجب گرد آمدن سپاه و رعیت چه باشد؟

گفت: پادشه را کَرَم باید تا برو گرد آیند و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و ترا این هر دو نیست.

 

نکند جور پیشه سلطانی

که نیاید ز گرگ چوپانی

پادشاهی که طرح ظلم افکند

پای دیوار ملک خویش بکند

 

در روزگار سعدی حرفِ سیاسی و سیاسی حرفی زدن، با این که فاقدِ پیچیدگی های امروز بود، حدّ و قلق خودش را داشت. مقایسه ای بین ضحاک و فریدون انجام می شد و اگر کسی می خواست خیلی ناپرهیزی کند، اسمی نیز از کاوه به میان می آورد. حاکم یا متنبه می شد و تغییر سیاست می داد، یا می داد او را سیاست و تنبیه کنند. 

سعدی حکایت می کند که برخی از عجم به سبب ظلمِ گسترده ی ملِک از وطن شان به جاهای دیگرِ جهان مهاجرت می کردند. خروجِ مهاجران، که بنا به گفته ی سعدی نوعی فرارِ مالیاتی نیز محسوب می شد، باعثِ کسریِ بودجه ی نظامِ حاکم شد. شیخ حرفی از فرار مغزها نزده است. گویا در آن زمان، مغزی در ایران وجود نداشت یا خودِ مغز ارزشِ چندانی نداشت یا این که رعایا، برخلافِ ارباب ها، فاقدِ مغزِ فعال و مفید پنداشته می شدند. وزیرِ سعدی(!) خطاب به حاکم می گوید:

 

هر که فریاد رس روز مصیبت خواهد

گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش

 

و منظورش این است که مالِ مردم را با ستم نگیر و نخور تا اگر روزی نیازمندِ کمک های مردمی شدی، مردم برای بقای تو از مالِ خود مایه بگذارند. پس معلوم شد که روزِ مصیبت و ایامِ سلامت و کوششِ جوانمردانه از نظرِ سعدی یعنی چه. اصلاً حرفی از عقیده و دین و ایمان در میان نیست. اوضاع اقتصادی تعیین کننده ی میزان دوری و نزدیکیِ مردم و حکومت است. از این نظر، حق با سعدی است، زیرا هنوز هم تهِ مصیبت و سرِ سلامت و نافِ جوانمردی به اقتصاد وصل است.  تعریفِ خاصِ همین چند کلمه معنیِ بیتِ بعدی را به جایی می کشاند که دیگر حرف از عرب و عجم نیز خیلی بیجا می نماید:

 

بنده ی حلقه به گوش ار ننوازی برود

لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش

 

یعنی به جای این که به رعیتِ عجم  ظلم کنی و او را از خود و از سرزمین اش برانی، به عدل رفتار کن که بیگانه به سرزمینِ تو مهاجرت کند و دوست و بنده ی تو شود. به نظر می رسد که این دوستی با آن حسابِ مالیاتی و محاسبات اقتصادی وقتی درست درمی آید که بیگانه بیاید و پولش را در این سرزمین سرمایه گذاری یا خرج کند، همان کاری که شرکت های چینی حالا در ایران می کنند. رفت و آمد تجارتی و سیاحتی و حتی مهاجرت در روزگار سعدی از هر دو سَر آسان و شدنی بود. مرزبندی بین ولایات و شهرها و کشورها تا این حد محدود و مشخص و دقیق و قانونمند و بسته نبود. کسی به خاطرِ ویزا دستگیر و به خاطرِ پاسپورت پاگیر نمی شد. در نتیجه، مهاجرت به سختی امروز نبود، هر چند سختی های خودش را داشت. خودِ سعدی کم جهان گردی نکرده بود. آن روزها، رعیت با جلای وطن، خائن و بی وطن نامیده نمی شد. اصلاً سر تا پای رعیتِ مهاجر جایی نداشت که این طرفی ها به او تهمتِ جاسوسی و خیانت و وطن فروشی را بچسبانند و آن طرفی ها به چشم خرابکار و تروریست به او نگاه کنند. این برچسب ها فقط خاصِ نزدیکان و دور و بری های دستگاه حاکم بود. بیگانه ی ساده خیلی ساده و سریع جایش را در میانِ ناآشنایان باز می کرد. به قول دکتر سروش، یک زمانی هر بیگانه ی نامسلمانی در سرزمین مسلمانان، با گفتنِ یک لااله الا الله، در سایه ی امنیت اسلام قرار می گرفت. حالا، مسلمان زاده ها نمی توانند، حتی با داشتنِ «گرین کارد» و تغییرِ دین و تابعیت جدید در ینگه دنیا، نام بیگانه را از خود جدا کنند. چه چیز باعث می شود که این گردن کجیِ در غربت را ترجیح بدهند؟

ایرانی های روزگار ما برای فرار از مالیات مهاجرت نمی کنند. هیچ جای دنیا پزشک و مهندس و تاجر به این راحتی که در ایران پول درمی آورد، درآمد کسب نمی کند و کمتر مالیات نمی دهد. کجا برود بهتر از اینجا؟ رفته ها می گویند که برای امنیت شغلی خودمان و تحصیل فرزندانمان و ورزش حرفه ای و آزادی بیان و خلاصه راحتیِ همه مان این طرف هستیم، مدافعانی که دافعه شان آنها را رانده است مدعی اند که آنها برای عیاشی و لاابالی گری رفته یا دررفته اند. البته محضِ احترامِ چند پروفسوری که در آنجا در فعالیت اند، خدمت به نوع بشر را هم به آن منکرات می افزایند و داخل پرانتز عرض می کنند که دانشمندان وطن دوست مان هنوز بین خارج و داخل در ایاب و ذهاب اند و بشر برایشان اینجایی و آنجایی ندارد. ملاحظه می فرمایید که هیچ طرفی حرفی از فرار مالیاتی نمی زند. مالیات نسبت به خیلی چیزها در این مملکت قابلی ندارد! من «بز»ی را می شناسم که برای مالِ مردم خوری چند سالی است که حکم اعدامش آمده، ولی هنوز سُر و مُر و گنده از بودجه ی بیت المالِ زندان ها دارد ارتزاق می فرماید. خیلی ها بر اثر محرومیت ها و کمبودهایِ ناشی از حیف و میلِ او و همکارانش از بین رفته و حتی برای جبران آن شهید شده اند. اگر او را برای ختنه نشدن گرفته بودند، زودتر از این ها به جرم ارتداد و الحاد و خروج از دین اعدام شده بود.

 

ملک را پند وزیر ناصح موافق طبع مخالف نیامد، روی از این سخن در هم کشید و به زندانش فرستاد. بسی بر نیامد که بنی عمّ سلطان به منازعت خاستند و ملک پدر خواستند، قومی که از دست تطاول او به جان آمده بودند و پریشان شده بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا ملک از تصرف این به در رفت و بر آنان مقرر شد.

 

پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر دست

دوستدارش روز سختی دشمن زور آورست

با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین

زان که شاهنشاه عادل را رعیت لشکرست

 

البته حالا دیگر با تقسیم قوا و مسئولیت ها، وزیر چندان بوقِ بوق هم نیست که کارش فقط مشورت و نصیحت باشد. خیلی از سیاست های غلط ناشی از عقده های مسئولانی است که نامش را عقیده می گذارند تا خرشان خیلی برود. برخلافِ حافظ که دعایش این بود که خدا این چنین نودولتانی را بر سر خر خودشان بنشاند، ما باید بخواهیم آنهایی را که بر سرِ خرِ «خود» سوارند زودتر پیاده کنند. خرِ خود همان خرِ شیطان است. بین عقده و عقیده، فاصله فقط یک حرف نیست؛ خیلی حرف است!

 

ادامه دارد