تدبیر و سیاستِ سعدی(5)
تدبیر و سیاستِ سعدی(5)
سعدی حکایت می کند:
سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زاید الوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا.
بالای سرش ز هوشمندی
میتافت ستاره ی بلندی
فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفتهاند توانگری به هنر است نه به مال و بزرگی به عقل نه به سال. ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی فایده نمودند.
دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست؟
ملک پرسید که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟ گفت در سایه دولت خداوندی دام مُلکُه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمیشود الاّ به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد.
توانم آنکه نیازارم اندرون کسی
حسود را چه کنم کو ز خود به رنج در است
بمیر تا برهی ای حسود، کاین رنجیست
که از مشقّت آن جز به مرگ نتوان رست
شوربختان به آرزو خواهند
مقبلان را زوال نعمت و جاه
گر نبیند به روز شپّره چشم
چشمه ی آفتاب را چه گناه؟
راست خواهی، هزار چشم چنان
کور، بهتر که آفتاب سیاه
«حسادت» آن نکته ای است که سعدی در این حکایت برجسته کرده است، در صورتی که برجستگی اش، بی مشاهده و اثبات، فقط تهمتی است و به عمل هم که درآمده باشد، دیگر جرمی است علنی، با عنوانی غیرِ «حسادت»، که مجرم آن را ظاهراً با گرایش های فرقه ای و حزبی و از روی «سیاست» مرتکب شده است. گرچه این خصلت با جلساتِ روانکاوی قابل کشف است، با معیارهای حقوقی قابل سنجش نیست. شاید قاضی به تشخیص و نظرِ روانکاو حکم کند که آن کسی که با جنونِ حسادت مرتکبِ جرم سیاسی شده است، به جای زندان راهیِ تیمارستان شود، ولی بعید است کاری به کارِ کسی داشته باشد که جنونِ سیاسی اش باعث شده متهم به حسادت شود بی آن که جرمی مرتکب شده باشد. شاید از ستونِ سیاست به ستونِ حسادت فرجی باشد، ولی از ستونِ حسادت به ستونِ سیاست فرجی نیست!
سعدی این را خوب دریافته است که حسادت علاجی جز مرگ ندارد و از شرّ حاسد باید به خدا پناه برد، ولی خبر ندارد که نمی شود با حکمِ «بمیر» هر مخالفی را به جرم حسادت محکوم به اعدام کرد. حالا، نه تنها نمی شود «خودی» را به اتهامِ حسادت لغو ابلاغ کرد، بلکه «غیر» را هم به تصور داشتنِ کمالاتِ عقل و کیاست و فهم و فراست به کار نمی گیرند. اوضاع جوری است که اگر جای «خودی» و «غیر» را در این جملات عوض کنید، فرقی نمی کند. حرفِ اوّل را نه حسادت می زند و نه فراست، همه چیز با سیاست است.
در موردِ حسادتِ افرادِ گوناگون نسبت به یکدیگر، با مقام های پایین و بالا، نمی شود حرفِ درخور و به دردخوری زد که چیزی فراتر از محفلِ سبزی پاک کنیِ بانوان یا دورِهم نشینیِ قهوه خانه ای آقایان باشد و به کارِ اهلِ سیاست بخورد. در روزگارِ ما دیگر بعید است که کسی از سرِ حسادتِ خشک و خالی توطئه کند و کمر به قتلِ نورِچشمی های صاحبانِ قدرت ببندد. خیلی کم پیش می آید که کسی با بادمجان دور قاب چینیِ این و آن به جایی برسد یا دیگری را با خبرچینی و غیبت از مقامی بیندازد. رسانه های جورواجوری که همه جوره در کارند تا هم بالای سیاست بازها را به خودشان و به مردم بشناسانند و هم پایین شان را، به کسی مجالِ این جور خاله زنک بازی با حسودتراشی برای خود را نمی دهند. کسی که با این نوع بچّه بازی ها بخواهد خودش را در عالمِ سیاست خراب کند باید به فکر پوشَکی باشد که نه نَمی پس بدهد و نه بویی! در روزگارِ ما، کسی که می خواهد به صاحبِ قدرت نزدیک شود و بچسبد باید عقیده اش نزدیک به او باشد یا جوری نقش بازی کند که عالیجناب چنین تصوری از او داشته باشد. به هر کسی به اندازه ی نزدیکی عقیده اش به صاحبِ قدرتْ فرصت و قدرت داده می شود.
اما آن نادیده ای را که سعدی در وجودِ حاسدان برجسته کرده است، درست مانندِ آن «عقل و کیاست و فهم و فراستی» که به سرهنگ زاده نسبت داده و تا به چشم نیاید به حرف پذیرفته نیست، نسبت به آن شنیده ای که در رفتارِ سرهنگ زاده وَرَم کرده و خودش نیز بدان بالیده و شاعرِ شیرین سخن بی ملاحظه از آن رد شده است، چندان مهم نیست. اشتباه نکنید! نمی گویم که توطئه ی قتل مهم نیست، بلکه می گویم ریشه ی چنین توطئه ای در حسادت نیست، بلکه در سیاست است. حالا، یکی به قولِ امروزی ها نخبه است و طرح و برنامه ی سیاسی اش جواب می دهد و دیگری نخاله است و نقشه اش نمی گیرد.
سیاستِ سرهنگ زاده برای این که از شرّ اطرافیان در امان باشد چه بوده است؟ خودش اعتراف می کند که همگنان را، یعنی همه را، تطمیع کرده و خورانده تا کاری به کارِ او نداشته باشند. او فکر می کند که با چنین رشوه ای توانسته حسابِ دیگران را از ریشه از حسابِ حسودان سوا کند؛ در صورتی که، توطئه ی دیگران ریشه در سیاستی دارد که نامش حسادت نیست. تازه، اگر هم از سیاستی باشد که بشود نامش را حسادت گذاشت، باید پذیرفت که حسادتِ سیاسی، در این و آن و در نزدیکان و دوران، کم و زیاد دارد و نسبی است. با این حساب، اگر به حسادت باشد، باید گفت که هر کسی را تنها به اندازه ای می شود راضی و آرام کرد که حسادتش برطرف و خنثی شده باشد. هر لحظه امکان دارد که هر کدام از این به ظاهر «از خود و از سرهنگ زاده راضی ها» رگِ حسادتش ورم کند و کَرَمِ بیش تری برای خواباندنِ ورمش لازم باشد.
ادامه دارد