اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(41) آوار آفتاب: شاسوسا-2
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(41) آوار آفتاب: شاسوسا-2
«شاسوسا» چهارطاقی خشتی و گِلی است که در شرق کاشان در مسیر جاده قدیم آران و بیدگل قرار دارد. بامِ آن گنبدی شکل است. دارای قدمت و سرگذشتی است که چیزی از آن در شعر «شاسوسا»ی سهراب نیامده است. آن واژه ای که سهراب در شعرش به کار برده و خواننده را وسوسه می کند تا رابطه ای بینِ این شعر و آن بنای تاریخی برقرار کند، خودِ «شاسوسا» نیست، بلکه واژه ی «مادر» است که هر چه او را بیشتر به گذشته ببریم و پیر و پیرتر ببینیم، شاید بتوانیم آن را نمادی برای وطن و سرزمین تاریخی مان بدانیم و چنانچه بخواهیم آن را به آغاز آفرینش و زندگیِ انسان برگردانیم می توانیم به کهن الگوی «زمین-مادر» نیز اشاره کنیم.
اما، راویِ شعر «شاسوسا» جوری حرف نمی زند که بشود چنین کاری کرد. برگشتِ او به گذشته به اندازه ی خاطراتِ شخصی اش است و نگاهش به «شاسوسا» نه از سر احترام و بزرگداشت، بلکه به عنوانِ نمادی برای سرنوشتِ خود و معنای کلِّ هستی است. او در موردِ شاسوسا و خطاب به او جوری صحبت نمی کند که بشود روی ارزشِ تاریخی اش حساب کرد. از همان ابتدای شعر، آب پاکی را با دستِ خاکی اش روی دست ما می ریزد تا چنین خیالی نکنیم؛ می گوید:
کنار مشتی خاک
در دور دست خودم، تنها، نشسته ام.
اصطلاحِ «مشتی خاک» برای چیزی به کار می رود که ارزشی ندارد و اگر هم زمانی تصور می شد که ارزشی داشته است، واقعیت و سرنوشت اش معلوم کرده که حقیقت چیز دیگری است. ادامه ی شعر نشان می دهد که راوی واژه های «هیچ»، «بیهوده»، «تهی» و «پوچ» را معنی و تفسیرِ صریحِ عبارتِ «مشتی خاک» قرار داده است.
نوسان ها خاک شد
و خاک ها از میان انگشتانم لغزید و فروریخت.
وزشِ باد عامل و حاملِ آن نوسانی است که می تواند بنایی ساخته شده از خشت و گِل را با گذشتِ زمان و به تدریج خراب کند، ولی نوسانی که حالا کلوخی را دوباره خاک کرده همان دستِ راوی است که خاک ها از میان انگشتانش می لغزد و فرومی ریزد. بعد از این کار، خطاب به آن چیزی که خاک شده، با گوشه و کنایه ای به خودش، می گوید:
شبیه هیچ شده ای!
چهره ات را به سردی خاک بسپار.
دقت کنید که هنوز هیچ نشده است، بلکه شبیهِ هیچ شده است. دیگر چیزی نمانده که هیچ شود. جمله ی امریِ «چهره ات را به سردی خاک بسپار» برای تأکید روی پذیرش واقعیت است. «سردی خاک» کنایه از مرگ است. چهره ای که از هم می پاشد و سرانجام هیچ می شود، چهره ای مرده است. نوسان های زندگی و گذشتِ زمان باعث می شود که عاقبتِ هر چهره ای همین باشد. همین را در چهره ی مادرش نیز دیده است. ترسِ او پس از این که اعتراف می کند که اوجِ خودش را گم کرده است از همین است:
می ترسم، از لحظه ی بعد، و این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شد.
«لحظه ی بعد» برای او کدام لحظه است؟ بدونِ شک، پس از «شبیهِ هیچ شدن» خودِ «لحظه ی هیچ شدن» فرا می رسد. او از همین می ترسد. آن پنجره ای هم که به روی احساس اش باز شد، همین زاویه ی نگاهِ تازه ای است که برای دیدنِ دنیای خاکیِ دور و برش پیدا کرده است. ناچارم یادآوری کنم که خواننده ای که نمی داند «شاسوسا» بنایی خشتیِ در و پنجره داری است، درجا به معنیِ استعاری «پنجره» می اندیشد و ظاهراً برای درکِ حرفِ راوی این برداشت مفیدتر است. خودِ کلِّ شاسوسا را می توان پنجره ای در نظر گرفت که راوی از آن چشم هایش به روی حقیقتی از حقایقِ هستی گشوده می شود. در ضمن، برگِ افتاده ی درخت اقاقیا نیز پنجره ای است که به روی واقعیتی باز شده و حقیقتِ زندگیِ گذشته اش را به او نشان می دهد:
برگی روی فراموشیِ دستم افتاد: برگ اقاقیا!
بوی ترانه ای گمشده می دهد، بوی لالایی که روی چهره ی مادرم نوسان می کند.
همین تک برگِ اقاقیا راوی را جوری به هوش آورده که برگ هایی که روی احساسش می لغزند، تا آخرِ این روایت دست از سرش برنمی دارند و آخرین حرفِ او در این شعر این جمله است:
برگ ها روی احساسم می لغزند.
پس باید فهمید که این برگ ها دارند چه اندیشه ای را به او می قبولانند.
«فراموشیِ دست» تعبیرِ خوبی است که می تواند معادلِ بسته بودن پنجره باشد. پس، با افتادنِ برگ روی دستش، در واقع، پنجره ای به رویش باز شد تا ببیند که اوضاعِ دور و برش از چه قرار است. جالب اینجاست که در ادامه ی شعر، باز این دست ها و انگشت ها هستند که واقعیت و جهتِ حقیقت را نشان می دهند. وقتی که انگشتِ «شاسوسا» به هیچ سو می لغزد، چیزی را نشان می دهد که افتادنِ برگ نشان داده است. همچنین، وقتی که خودش به «شاسوسا» می گوید:
دستم را ببین: راه زندگی ام در تو خاموش می شود.
آن «مشت خاکی» را به او نشان می دهد که سرانجامِ هستی شاسوسا و خودش است. این همان حقیقتی است که راوی در نبودِ ترانه ی گمشده و در چهره ی مادرش و «شاسوسا» می بیند. «ترانه ی گمشده» چیزی غیر از «لالایی» است و هر چه که بود و هر متنی که داشت، کارکردش عین لالایی بود. لالایی چه کار می کند؟ لالایی قرار است فردی را خمار کند و به خواب ببرد. ظاهرش زیباست، ولی نتیجه اش زیبا نیست. زیبایی ترانه و لالایی چه ارزشی دارد اگر کاری بکند که آدم از حقیقتِ هستی و زندگی اش غافل بشود؟ این لالایی را بعضی ها به این معنی گرفته اند که، راوی یادِ لالایی هایی که مادرش در کودکی برایش خوانده افتاده است. این یادآوری نیازی به تکرار و تأکید ندارد، ولی چیزی که از حرفِ راوی برمی آید و خودِ متن نیز از آن پشتیبانی می کند این است که گویا این بار با این لالایی خودِ چهره ی مادر است که باید به خواب برود. نوسانِ چهره ی مادر برای این نیست که دارد لالایی می خواند، بلکه برای این است که دارد کم کم به خواب می رود، خوابی که او را سرانجام به خاک می برد. راوی همین واقعیت را در چهره ی شاسوسا نیز می بیند و می گوید:
لب هایش از سکوت بود.
انگشتش به هیچ سو لغزید.
ناگهان، طرح چهره اش از هم پاشید، و غبارش را باد برد.
ادامه دارد