اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(41) آوار آفتاب: شاسوسا-1
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(41) آوار آفتاب: شاسوسا-1
«شاسوسا» از آن شعرهایی است که گویا آدم هر چه درباره اش کمتر حرف بزند سنگین تر است. البته چون سنگینی با رژیمِ بنده زیاد جور در نمی آید، سعی می کنم خودم را هر چه بیش تر سبک تر کنم! ترجیح می دهم سنگینی را بگذارم برای کسانی که حالِ نوشتن را ندارند و از «نقد» تنها دو حرفِ اوّلش به کارشان می آید و پس از مطالعه ی نقد و نظرِ دیگران فقط بلدند نِقِ بی مایه بزنند. نقِ مایه دار دستِ کم دالی دارد که نشان می دهد ناقد آن حالتِ دالی و راکدی را از خودش در و ردّ کرده است. این بنده ی مقصر، البته نه سراپا تقصیر، هر وقت پرسشی را در موردِ نقدِ ناقدی از اثری مطرح کرده ام، خودِ آن اثر را به طورِ کامل بررسی کرده ام تا نشان بدهم چرا از زاویه ی دیدِ من نسبت به آن اثر نقدشان پرسش برانگیز بوده است. ادعا نکرده ام که نظرِ بنده درست بوده است، ولی شاکی بوده ام که کسانی که حرف شان را درست پنداشته اند چرا در موردش کم و ناقص نوشته اند.
بعضی از ایرادها از کم نویسی است. شاید «کم نویس ها» و «خلاصه پردازها» این پندِ سعدی را سرمشقِ نوشته هایشان قرار داده اند که «تا مرد سخن نگفته باشد/ عیب و هنرش نهفته باشد». این هم برای خودش سیاستی است! می گویند که پندِ «جان دیویی» به معلم ها این بود که مبادا اگر در کارشان نقص و ایرادی هست، نزد دانش آموزان و دانشجویان شان به آن اعتراف و بعد معذرت خواهی کنند. نه! باید یک جوری سر و تهِ قضیه را به هم بیاورند و توجیهِ مناسبی برای عیبِ کارشان دست و پا کنند. این هم در جای خودش سیاستی است. البته در این حرف هم که «همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز زاده نشده اند» سیاستی است محکم تر از آن دو تای دیگر، زیرا با اعتراف به نادانی یا ندانمکاریِ خود، نادانی دیگران را نیز به رخ شان می کشد. در عصرِ گسترشِ اطلاعات، هر کسی با اشاره ای ساده و با ورودی آنی به هر پنجره ای از موتورهای جستجو در شبکه ی اینترنت به گوشه ای از نادانی اش اعتراف می کند و با مطالعه ی مطالبِ بیشتر از افرادِ دیگر از میزانِ دانایی و نادانی و، یا بهتر بگویم، آگاهی یا ناآگاهی آنان نیز با خبر می شود. پس، نه بُخل در نوشتن نشانِ دانایی است، و نه اسرافِ در جست و جو نشانِ نادانی. هر پاسخی در این شبکه ی پُر پُرسش برای خودش پُرسشِ دیگری است. کسی که می خواند و فکر می کند، این را می فهمد و دنبالِ پاسخ و پرسشی برای ادامه ی بحث می گردد وهرگز قائله را تمام شده نمی داند. این مقدمه را بهانه ای برای این ادعا آورده ام که بگویم در موردِ شعرِ «شاسوسا» کم نوشته اند و زیاد هم نوشته اند. بعضی آنقدر کم نوشته اند که به دردِ هیچ کلاسی نمی خورد. منظورم این نیست که معلم ها باید با برداشت های دیگران به کلاس بروند و افاضه ی فیض کنند! نخیر. اصلِ منظورم این است که خودِ این افراد هم با همه ی معلوماتی که دارند، از پسِ این یک فقره شعر، اگر همه ی حرف شان در باره اش همانی باشد که نوشته اند، در هیچ کلاسی برنمی آیند. اگر دانش آموز یا دانشجویی از معلّم و استادِ خود چیزی از معنی و تفسیرِ واژه واژه و جمله جمله ی این شعر بپرسد، آن معلّم و استاد، اگر می خواهد «بخت برگشته» صفتِ آن حال و روزش نباشد، حتماً باید از پیش خیلی خوب این شعر را خوانده و بررسی کرده باشد. خیلی ها را نمی شود با قالَ فلان و قالَ بهمان قانع کرد. خودِ همان نقلِ قول ها عاری از ایراد و پرسش نیست.
کم گوییِ دکتر بهروز ثروتیان در موردِ «شاسوسا» شاید هنرش را نهفته نگه داشته باشد، ولی نتوانسته است عیبِ کارش بپوشاند. ایشان به همین مختصری که در زیر آمده بسنده کرده است:
شاسوسا یک صد و چند سطر، شعر رؤیاانگیز و خیالات کودکانه است. به نظر می رسد رؤیاهای دوران کودکی است که در جوانی شاعر به سراغ اوآمده است و کنار مشتی خاک در دوردست خودش(دوردست جوانی خودش) نشسته و با خاک ها بازی می کند و لالایی مادرش را به یاد می آورد. دو سه رشته از سر این کلاف رنگین را تماشا می کنیم:....(صدای پای آب، نقد و بررسی اشعار سپهری، ص79)
بعد، دکتر ثروتیان چند خطّی از ابتدای این شعر را در کتابِ خود آورده و در پاورقی در موردِ معنیِ کلمه ی «شاسوسا» نوشته است:
ظاهراً واژه ای محلّی است به معنی سوسمار بزرگ(شاه سوسمار)، در فرهنگ ها دیده نشد!(ص79)
شاید خیلی ها ایرادِ کار ایشان را در این ببینند که همه ی فرهنگ ها و همه جا را خوب نگشته و زود قضاوت کرده است، امّا ظاهراً خیلی از پُست هایی که در اینترنت برای توضیح شاسوسا گذاشته شده است، تاریخ شان به بعد از چاپِ نخستِ کتاب دکتر ثروتیان، سال 1383، برمی گردد. در هشت کتاب هم پانوشته ای که توضیح بدهد «شاسوسا» چیست نیست. تا جایی که من به خاطر دارم، حرفی و تصویری از شاسوسا در کتاب هایی که در مورد سهراب نوشته اند نیست. حتی در کتاب های راهنمای جامع گردشگری ایران تدوینِ حمید اعلمی، چاپ 1396، و چهره ی ایران راهنمای گردشگری استان های ایران از مؤسسه ی گیتاشناسی، چاپ 1392، هیچ اشاره ای به شاسوسا نشده است. اما حالا، برخلافِ گذشته، با جست و جو در شبکه ی اینترنت می توان به توضیحات و مقالاتِ مصوری در موردِ شاسوسا یافت و دریافت که شاسوسا چیست.
نمونه ای دیگر از کم نویسی درباره ی «شاسوسا»، که دلیلِ اصلی اش ناشناخته بودنش در زمانِ بررسیِ شعر است، نقدِ کوتاهِ ذیل از ضیاءالدین ترابی است:
هنوز شعرها فاقد شکل لازم است، کلمات بی هیچ دلیلی کنار هم می نشینند و تصاویر فراوران به هم تنه می زنند. هر شعری حجمی است آکنده از تصاویری که بی هیچ منطق و دلیلی کنار هم آمده و می آیند:
«آن طرف، سیاهی من پیداست:
روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام، شبیه غمی
و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام
روی این پله ها غمی، تنها، نشست
در این دهلیزها انتظاری سرگردان بود.
«من» دیرین روی این شبکه های سبز سفالی خاموش شد
در سایه ــ آفتاب این درخت اقاقیا،
گرفتن خورشید را
در ترسی شیرین تماشا کرد.»
شعر «شاسوسا»
اضطراب شاعر بیش از آن است که بتواند یک جا بایستد و تماشایش را مرتب سازد، و درست و دقیق به خواننده شعر و مخاطبش بگوید، که از چه چیز حرف می زند. این اشاره به سیاهی، گنبد، دهلیز، شبکه سبز سفالی. درخت اقاقیا و بالاخره «شاسوسا» چیست.(سهرابی دیگر، ص81-80)
اما، برخلافِ این دو استاد، بخت با دکتر پروین سلاجقه یار بود که به دلیلی یا وسیله ای آگاه شد که شاسوسا چیست. ایشان در تفسیر این شعر سهراب، در کتاب نقد نوین در حوزه ی شعر، با بهره برداری از این آگاهی شان مفصل نوشته اند. چیزهایی که ایشان در موردِ گذشته ی شخصی و قومی و ملی سهراب نوشته اند، همگی برآمده از شناختی بوده است که از سرگذشتِ جغرافیایی و تاریخیِ «شاسوسا» داشته اند. چنین شناختی لازمه ی رویکردی بود که ایشان برای نقدِ این شعر انتخاب کرده بودند، البته همین شناخت باعث شد که حرفِ اصلیِ خودِ شعر در حاشیه و سایه ی بررسی شان قرار بگیرد و تقریباً نادیده بماند.
من فکر می کنم، چه بدانیم که شاسوسا چیست و چه ندانیم، از خودِ شعر می توان به آن «شاسوسا»یی رسید که سهراب در نظر داشت و کنارش نشسته بود. ایرادی که ممکن است در کارِ کسی باشد که نمی داند شاسوسا چیست و فکر می کند نوعی سوسمار است، و یا کسی که می داند چیست و کجاست، در این است که با خودِ شعر چندان کاری نداشته باشد و نخواسته باشد از درونِ خودِ آن دریابد که «شاسوسا» در نظر راویِ داستان چیست و نمادِ چه چیزی می تواند باشد. گره گشایی از چیزی که دکتر ثروتیان «کلافِ رنگین» نامیده است، از درونِ خودِ شعر امکان پذیر است. باز کردن گره های دیگر بدونِ این کار چندان موفقیت آمیز نخواهد بود. بعید نیست که این کلاف را دچار گره های دیگری بکند. شاید بشود از این شعر آن حرفی را درآورد که مالِ خودش است. امتحانش ضرری ندارد! ابتدا این شعر را خوب بخوانید:
شاسوسا
کنار مشتی خاک
در دور دست خودم، تنها، نشسته ام.
نوسان ها خاک شد
و خاک ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت.
شبیه هیچ شده ای!
چهره ات را به سردی خاک بسپار.
اوج خودم را گم کرده ام.
می ترسم، از لحظه بعد، و از این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شد.
برگی روی فراموشی دستم افتاد: برگ اقاقیا!
بوی ترانه ای گمشده می دهد، بوی لالایی که روی چهره مادرم نوسان می کند.
از پنجره
غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم.
بیهوده بود، بیهوده بود.
این دیوار، روی درهای باغ سبز فرو ریخت.
زنجیر طلایی بازی ها، و دریچه روشن قصه ها، زیر این آوار رفت.
آن طرف، سیاهی من پیداست:
روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام، شبیه غمی .
و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام.
روی این پله ها غمی، تنها، نشست.
در این دهلیزها انتظاری سرگردان بود.
«من» دیرین روی این شبکه های سبز سفالی خاموش شد.
در سایه ــ آفتاب این درخت اقاقیا، گرفتن خورشید را در ترسی شیرین تماشا کرد.
خورشید، در پنجره می سوزد.
پنجره لبریز برگ ها شد.
با برگی لغزیدم.
پیوند رشته ها با من نیست.
من هوای خودم را می نوشم
و در دور دست خودم، تنها، نشسته ام.
انگشتم خاک ها را زیر و رو می کند
و تصویر ها را بهم می پاشد، می لغزد، خوابش می برد.
تصویری می کشد، تصویری سبز: شاخه ها، برگ ها.
روی باغ های روشن پرواز می کنم.
چشمانم لبریز علف ها می شود
و تپش هایم با شاخ و برگ ها می آمیزد.
می پرم، می پرم.
روی دشتی دور افتاده
آفتاب، بال هایم را می سوزاند، و من در نفرت بیداری به خاک می افتم.
کسی روی خاکستر بال هایم راه می رود.
دستی روی پیشانی ام کشیده شد، من سایه شدم:
«شاسوسا» تو هستی؟
دیر کردی:
از لالایی کودکی، تا خیرگی این آفتاب، انتظار ترا داشتم.
در شب سبز شبکه ها صدایت زدم، در سحر رودخانه، در آفتاب مرمرها.
و در این عطش تاریکی صدایت می زنم: «شاسوسا»! این دشت آفتابی را شب کن
تا من، راه گمشده ای را پیدا کنم، و در جاپای خودم خاموش شوم.
«شاسوسا»، وزش سیاه و برهنه!
خاک زندگی ام را فراگیر.
لب هایش از سکوت بود.
انگشتش به هیچ سو لغزید.
ناگهان، طرح چهره اش از هم پاشید، و غبارش را باد برد.
روی علف های اشک آلود براه افتاده ام.
خوابی را میان این علف ها گم کرده ام.
دست هایم پر از بیهودگی جست و جوهاست.
«من» دیرین، تنها، در این دشت ها پرسه زد.
هنگامی که مرد
رویای شبکه ها، و بوی اقاقیا میان انگشتانش بود.
روی غمی راه افتاده ام.
به شبی نزدیکم، سیاهی من پیداست:
در شب «آن روزها» فانوس گرفته ام.
درخت اقاقیا در روشنی فانوس ایستاده .
برگ هایش خوابیده اند، شبیه لالایی شده اند.
مادرم را می شنوم.
خورشید، با پنجره آمیخته.
زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگ هاست.
گهواره ای نوسان می کند.
پشت این دیوار، کتیبه ای می تراشند.
می شنوی؟
میان دو لحظه ی پوچ، در آمد و رفتم.
انگار دری به سردی خاک باز کردم:
گورستان به زندگی ام تابید.
بازی های کودکی ام، روی این سنگ های سیاه پلاسیدند.
سنگ ها را می شنوم: ابدیت غم.
کنار قبر، انتظار چه بیهوده است.
«شاسوسا» روی مرمر سیاهی روییده بود:
«شاسوسا»، شبیه تاریک من!
به آفتاب آلوده ام.
تاریکم کن، تاریک تاریک، شب اندامت را در من ریز.
دستم را ببین: راه زندگی ام در تو خاموش می شود.
راهی در تهی، سفری به تاریکی:
صدای زنگ قافله را می شنوی؟
با مشتی کابوس هم سفر شده ام.
راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسید، و اکنون از مرز تاریکی می گذرد.
قافله از رودی کم ژرفا گذشت.
سپیده دم روی موج ها ریخت.
چهره ای در آب نقره گون به مرگ می خندد:
«شاسوسا»! «شاسوسا»!
در مه تصویرها، قبر ها نفس می کشند.
لبخند "شاسوسا" به خاک می ریزد
و انگشتش جای گمشده ای را نشان می دهد: کتیبه ای !
سنگ نوسان می کند.
گل های اقاقیا در لالایی مادرم می شکفد: ابدیت در شاخه هاست.
کنار مشتی خاک
در دور دست خودم، تنها، نشسته ام.
برگ ها روی احساسم می لغزند.
ادامه دارد