تدبیر و سیاستِ سعدی(4)
تدبیر و سیاستِ سعدی(4)
تدبیر و سیاستی که سعدی در حکایتِ چهارمِ خود گنجانیده است، به «ژنِ خوب» مربوط می شود. شاید بگویید این حرف که خیلی امروزی است! ولی اشتباه می کنید، آن کسی که چنین ادعایی کرده خیلی دیروزی است.
در روزگارِ سعدی تصورِ اغلبِ حاکمان از ریشه ی خوبی و بدی و خدمت و خیانت چیزی شبیهِ همین «ژن» بود که تکلیفِ هر کسی را از همان بُن و نطفه اش مشخص می کرد. کمتر کسی برای تربیت تره خورد می کرد و تعلیم نیز فقط با چوبِ تَر جواب می داد. آن روزها، ساختار آموزش و پرورش در دستگاهِ حکومت و در اندیشه ی مردم چندان پیچیده نبود. خبری هم از برنامه های راهبردی چندین و چند ساله و سندِ تحولِ بنیادین و این جور چیزها نبود. بعید نیست که حرف از تأثیر «امور تربیتی» و اصرار بر هدایتِ فرهنگی در مقابله با تهاجم فرهنگی، در زمانه ای که نطفه ی پدر باعث می شد همه ی لعن و نفرین ها و احیاناً خدابیامرزی ها نثارِ او شود، یک جور روشنفکربازی و حتی قرتی بازی تلقی شده باشد.
با این که تعلیم و تربیت حالا برای خودش دنگی و فنگی دارد و با عنوان فلسفه ی آموزش و پرورش و ده ها عناوینِ واحدِ درسیِ دیگر در دانشگاه ها تدریس می شود، حرف از اصل و نسبِ و تأثیرِ «ژن خوب» نشان می دهد که کارِ آموزش و کارِ پرورش بد جوری لنگ مانده است. با این که آفتابه-لگن برای تطهیر کودک و نوجوان و جوان در این دم و دستگاه هفت دست است، چون از شام و ناهارِ پس از تحصیل هیچ خبری نیست، خیلی ها بدون طهارت منتظر نشسته اند تا اگر خبری شد، دستی به آب ببرند. در جاهایی که تعلیم و تربیت خیلی درست و حساب شده انجام می شود و نتیجه اش هم خوب است، جایی و مجالی برای تبلیغِ اندیشه ی ارتجاعی و فاشیستیِ «ژنِ خوب» باقی نمی ماند. شغلِ پسر را با توجه به فضل پدر تعیین نمی کنند. هر کسی به کاری می پردازد که برایش درس خوانده و متخصص شده است. در روزگارِ سعدی تصور می شد که دزدی و آدمکشی در ذاتِ افرادی است که از تخم و ترکه ی اراذل و اوباش درآمده اند و اگراحیاناً کسی هم از بالادستی ها دست به چنین کاری می زد، اشکال را صد در صد ازحلال زادگی اش می دانستند. سعدی حکایت می کند که:
طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب به حکم آنکه ملاذی منیع از قلّه کوهی گرفته بودند و ملجأ و مأوای خود ساخته. مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرّت ایشان مشاورت همیکردند که اگر این طایفه هم بر این نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.
تا اینجا، از ظاهر و باطنِ سخنِ سعدی چنین برمی آید که این طایفه ی دزدانِ عربْ دور از مرزهای خودی و مرکز حکومت مَلِک به ایجادِ وحشت و قتل و غارت مشغول بوده اند و نظرِ شورا این شد که باید جلو پیشروی شان را گرفت. ظاهرِ امر نشان می دهد که امروز هم مثلِ همان روزها دارد عمل می شود، ولی با نظری به باطنِ امر به جای دیگری می رسیم. حالا دیگر خطرِ راهزنانِ ناشناس به اندازه ی خودی های آشنا نیست. تمامِ اشخاصی که میلیاردی خورده و بُرده اند، پیش از این ساکن بندِ خلافکاران و اراذل و اوباشِ متجاهر در زندان قصر نبوده اند، هر چند بعید نیست آلتِ دستی مانند بابک زنجانی از بندِ بدهکاران بوده باشند. چنین افرادی هرگز به مقام های دولتیِ کلیدی نمی رسند و بدون کلید هم که نمی توانند کاری از پیش ببرند. حقِّ امضاهای حساس با ضعفی که حالا در عملکرد تربیتی مراکزِ تعلیم و همچنین شکّی که نسبت به تربیتِ برون داده هایشان وجود دارد، به دست و قلم افرادی سپرده می شود که «نقشِ کلید» روی ژنِ شان حک شده است. راهزنی دیگر در سرِ گردنه انجام نمی شود، از پای میز شروع می شود و از همان جا هم باید جلوِ پاگرفتن اش را گرفت. سعدی هم، اگر قبل و بعدِ حرفش را جدّی نگیریم. بد نگفته است که:
درختی که اکنون گرفتهست پای
به نیروی شخصی برآید ز جای
و گر همچنان روزگاری هلی
به گردونش از بیخ بر نگسلی
سر چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسس ایشان بر گماشتند و فرصت نگاه میداشتند. تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده، تنی چند مردان واقعه دیده جنگ آزموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند. شبانگاهی که دزدان باز آمدند -سفر کرده و غارت آورده- سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند. نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود. چندان که پاسی از شب در گذشت:
قرص خورشید در سیاهی شد
یونس اندر دهان ماهی شد
البته، حالا چنین گروه هایی خیلی عاقل تر و سیاس تر از این اند که به این راحتی ها خوابشان ببرد. پشتیبان های حزبی و گروهی و تشکیلاتی و فامیلی شان آنها را یا بیدار نگه می دارند، یا سر بزنگاه از خواب بیدار می کنند. حالا هم مثلِ زمان سعدی واجب و عاقلانه این است که خطرشان در همان نطفه شان خفه شود، با این تفاوت که دیدِ امروزی ها در موردِ نهان گاه و جهش گاهِ نطفه همانی نیست که در روزگار او بوده است. ادامه ی حکایت:
مردان دلاور از کمین به در جستند و دست یکان یکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند. همه را به کشتن اشارت فرمود. اتفاقاً در آن میان جوانی بود میوه عنفوان شبابش نو رسیده و سبزه گلستان عذارش نو دمیده. یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت: این پسر هنوز از باغ زندگانی بر نخورده و از ریعان جوانی تمتع نیافته. توقّع به کرم و اخلاق خداوندیست که به بخشیدن خون او بر بنده منت نهد.
منظورِ وزیر از این که می گوید آن جوان «از ریعان جوانی تمتع نیافته» در یک کلام همان واژه ی «ناکام» است که رسم است روی اعلامیه ی درگذشتِ پسر و دختر ازدواج نکرده بغلِ واژه ی جوان می گذارند. البته، در این مورد هم باز فاصله ی ما با روزگار سعدی زیاد است. با اوضاع و احوال و سور و ساتی که در روزگار ما برای همگان فراهم شده است، جوانانی داریم که چنان کامی از زندگی گرفته اند که مردان و زنانِ هشتاد ساله انگشتِ حسرت به دهان می گزند! اما، علیرغم ترحمِ آن وزیرک، گذشتی در کارِ مَلِک نبود زیرا کاری به کام گیری و ناکامی آن جوانک نداشت:
ملک روی از این سخن در هم کشید و موافق رای بلندش نیامد و گفت:
پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است
نسل فساد اینان منقطع کردن اولی تر است و بیخ تبار ایشان بر آوردن که آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست.
ابر اگر آب زندگی بارد
هرگز از شاخ بید بر نخوری
با فرومایه روزگار مبر
کز نی بوریا شکر نخوری
به زعمِ ملک، کارِ تربیتِ این گونه جوانان از تنظیم و اجرای سند تحولِ بنیادین و استخدامِ نیروی انسانی برای امور تربیتِ دینی و اخلاق دانشجویی و حرفه ای گذشته است. جالب است که حتی وزیر نیز نخست جانبِ ملک را می گیرد، ولی چه می توانست بکُند که دلِ بی صاحبِ وامانده اش در گروِ آن جوانِ بی ریعان بود.
وزیر این سخن بشنید. طوعاً و کرهاً بپسندید و بر حسن رای ملک آفرین خواند و گفت: آنچه خداوندِ دام ملکه فرمود عین حقیقت است که اگر در صحبت آن بدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی. امّا بنده امیدوار است که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بغی و عناد در نهاد او متمکن نشده و در خبر است: کلُّ مولود یولدُ علی الفطرةِ فَاَبواهُ یهوّدانَه وَ یُنصرانه و یُمجّسانِه
با بدان یار گشت همسر لوط
خاندان نبوّتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند
پی نیکان گرفت و مردم شد
این بگفت و طایفه ای از ندمای ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سر خون او در گذشت و گفت: بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم.
شاید بگویید: عجب مَلِکی! بدونِ اِعمالِ زور و دیکتاتوری، اهلِ شور و دموکراسی است! دستور می دهد همانی اجرا شود که اکثریت خواسته اند. ولی نباید فراموش کنید که حاضرانِ شورای حکومتی اش همه از ژنِ خوب برگزیده شده اند. وزیر امیدوار است که با برنامه ی تربیتی اش آن جوان را به راه بیاورد و جوری خوب و خودی اش کند که مانندِ سگِ وفاداری همراهی شان کند. خوب بودن و خوب شدن فقط همین جوری اش معنی دار بود و معلوم است که بدونِ «ژنِ سگی» هیچ گربه ای نمی تواند وفادار از آب دربیاید.
دانی که چه گفت زال با رستم گرد
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد
دیدیم بسی که آب سرچشمه خرد
چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد
فی الجمله پسر را به ناز و نعمت بر آوردند و استادان به تربیت او نصب کردند تا حسن خطاب و ردّ جواب و آداب خدمت ملوکش در آموختند و در نظر همگان پسندیده آمد. باری وزیر از شمایل او در حضرت ملک شمّه ای میگفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قدیم از جبلت او به در برده. ملک را تبسم آمد و گفت:
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمی بزرگ شود
سالی دو بر این بر آمد. طایفه اوباش محلت بدو پیوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی قیاس برداشت و در مغاره دزدان به جای پدر بنشست و عاصی شد. ملک دست تحسر به دندان گزیدن گرفت و گفت:
شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی
ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره بوم خس
زمین شوره سنبل بر نیارد
در او تخم و عمل ضایع مگردان
نکویی با بدان کردن چنان است
که بد کردن به جای نیک مردان
اگر قرار بود با همین حکایت و استدلال سعدی، تدبیری برای همه اندیشیده و سیاستی برای همیشه اتخاذ گردد تا نطفه ی هر به اصطلاح فتنه ای در بیضه اش خشک شود که کار آسان بود، ولی حالا دیگر کسی به آنچه که از صلب پدر برون می جهد وقعی نمی نهد و عقیده بر این است که از کوزه برون همان تراود که در اوست، و منظور از کوزه دیگر رحِمِ مادر نیست. حتی مدرسه و دانشگاه نیز مستقل از فضای بیرونی شان نمی توانند چیزی بهتر از آنچه که محیطِ فرهنگی و اقتصادی پیرامون شان می طلبد تحویلِ جامعه بدهند. آن کوزه حالا دیگر کلِّ کشور است که می تواند با توجه به ظرفیت اش، کم وبیش، با آبی که در تمام جهان جاری است و از کشورهای دیگر هم گذر می کند، آلوده شود. حالا دیگر حرف از تخمکِ مادر و نطفه ی پدر و تکثیرِ ژنِ خوب حرفِ مفت است. از تناقض گویی های سعدی می شود فهمید که حتی در آن زمان هم از آن حرف هایی نبود که بشود برای مملکت داری رویش حساب کرد. سعدیِ واعظ و حاکمِ مسلمان هر دو خوانده بودند که « إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ»(حجرات:13) البته حاکمان همیشه تلاش کرده اند برای حفظ حکومتِ قومی و قبیله ای شان برای تقوا هم حساب ژنتیکیِ ویژه ای باز کنند.
حیفم آمد که متن ذیل را که حاکی از عملکردِ عُمر، خلیفه ی دوم، در مقابله با چنین سیاستی است در اینجا نیاورم:
عُمر مطمئناً با برتری های قبیله ای که در نظام سیاسی-اجتماعی عرب آن چنان پُراهمیت جلوه می کرد مخالف بود. ویژگی نامتجانسِ جمعیّت کوفه زمینه مناسب را برای برقراری نظام سیاسی-اجتماعی اسلامی که در آن استیلای عربی در تفوق و برتری اسلامی حل شود فراهم می کرد. در حقیقت، این امر بدین مفهوم است که استیلا و رهبری باید فقط در دست کسانی که دارای سابقه ی اسلامی هستند قرار داشته باشد و قدرت قبیله ای باید در قدرت اسلامی حل شود. انتخاب عماربن یاسر، مردی که از هیچ مزیت قبیله ای برخوردار نبود ولی از اولین کسانی بود که اسلام را پذیرفت و زندگی خود را خالصانه وقف اسلام کرد، به عنوان حاکم کوفه و نیز عبدالله بن مسعود به عنوان جانشین او تجلی روشنی از این سیاست بود.(از کتابِ تشییّع در مسیر تاریخ، نوشته ی سیدحسین محمد جعفری، ترجمه ی سیدمحمدتقی آیت اللهی، ص138-137)
جالب است که نامِ نویسنده و مترجم، هر دو، پیشوندِ «سیّد» دارد. یادم آمد که بگویم تکیه ی بی متکای بعضی از نامزدهای انتخابات در شعارهای تبلیغاتیِ شان روی سیّد بودنِ شان دستِ کمی از ادعای آن بچّه در موردِ تأثیر «ژن خوب» برای موفقیّت ندارد.
ادامه دارد