اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(33) زندگی خواب ها: نیلوفر-3
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(33) زندگی خواب ها: نیلوفر-3
هر کسی همان خوابی را می بیند که دارد زندگی می کند، در عمل و در اندیشه. چیزی را که در زندگی انجام نداده و در فکرش بوده است، چه بسا در خواب ببیند که دارد خودش یا دیگری انجام می دهد. این حرف در ارتباط با آنچه که در نظر سهرابِ جوان در زندگیِ خواب هاست چندان مهم نیست، مهم تر از این پدیده ی عادّی این است که سهرابِ جوان می خواهد خواب هایش را زندگی کند. به عبارت دیگر، می خواهد آنچه را که در فکرش است در زندگی اش ببیند. مشکل اینجاست که او نمی تواند همه ی چیزهایی را که در خواب می بیند، خوب رمزگشایی بکند تا در زندگی اش از تجربه و نتیجه اش خوب استفاده کند. همین مشکل باعث شده است هنگامِ دیدنِ نیلوفر در خواب مدام از خود بپرسد:
کدامین باد بی پروا
دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
شاید تکرار این پرسش با توجه به گوشه هایی از حرف های خودِ راوی چندان موجه به نظر نرسد، ولی او تا به پاسخِ کامل و مطمئنی دست نیابد از این کار دست نمی کشد. ظاهراً در حرف هایش منطق مشخصی وجود ندارد تا مخاطبش و حتی خودش بتواند بتواند با آن رمزگشایی بکند و به سرنخی برسد که مشخص کند این نیلوفر به چه چیز یا واقعه یا شخص مشخصی در زندگی اش اشاره می کند. شاید تنها چیزی که تکرارِ این پرسش را توجیه می کند همین بی منطقی حاکم بر ذهن و زبانِ راوی باشد. تا اینجا فقط این را متوجه شده ایم که موضوعی که خود را به صورتِ نیلوفر در رؤیایش نشان می دهد تأثیر شگرفی روی او داشته است. او نمی داند با این نیلوفر و دانه اش به چه چیزی در زندگی گذشته اش می رسد تا پاسخ پرسش اش را در آن بیابد. او در ابتدای بند پایانی اش می گوید:
نیلوفر رویید،
ساقه اش از ته خواب شفافم سرکشید.
این که می گویم منطق مشخصی در حرف هایش وجود ندارد، برای این است که وجه اشتراکی بین آنچه برای او منطقی به نظر می رسد با آنچه که منطقِ عامی است که مخاطبانش می شناسند وجود ندارد. به نظر شما همین صفتِ «شفاف» را با چه منطقی او برای خوابش استفاده کرده است؟ ما چیزی را می گوییم شفاف که بتوان آن را، و نیز از طریق آن چیز دیگری را که پشتِ آن است، خوب ببینیم و خوب بفهمیم. چنین چیزی عاری از ناخالصی هایی است که مانعِ دیدِ و درک درست ما می شود. با چنین درکی از مفهوم شفافیّت، باید «خواب شفاف» را چه جور خوابی دانست؟ اصلاً، آیا باید این شفافیّت را با دید کسی که در خواب است سنجید، یا از دید کسی که از خواب بیدار شده است. مسلماً، برای کسی که از خواب بیدار شده است، خوابی را که دیده نمی تواند خیلی هم شفاف باشد زیرا خیلی از جزئیاتش را فراموش کرده است. برعکس، برای کسی که در خواب است، همه چیز همان صراحتی را دارد که نشان می دهد، چون نمی داند که دارد خواب می بیند. حتی اگر واقعه ای رخ بدهد که وقوعش در بیداری مسخره می نماید، در هنگام خواب برای او حتی اگر عجیب باشد مسخره نخواهد بود و میزان مسخرگی اش باز به منطقِ درون خواب برمی گردد نه بیرون از آن. شاید منظور سهرابِ جوان از «شفاف بودنِ خوابش» را از جملاتِ بعدی اش بتوان حدس زد. می گوید:
من به رؤیا بودم،
سیلاب بیداری رسید.
چشمانم را در ویرانه ی خوابم گشودم:
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود.
تنها چیزی که به دلیلِ شفافیّت اش از خواب سهراب باقی مانده همین تصاویری است که به «نیلوفر» مربوط می شود. «خوابِ شفاف» خوابی است که تصاویر و تأثیرش را از خواب به بیداری طوری کشیده که مرزِ بین خواب و بیداری را خراب کرده است. با این که سیلابِ بیداری باعث شده که خوابش خراب شود، ولی مانعِ ورودِ نیلوفر به زندگی اش در بیداری نشده است. نیلوفر هنوز به همهٔ زندگی اش پیچیده است. این «پیچیدگی» مهم ترین کلمه ای است که می تواند منظور راوی را از شفافیّتِ خواب به تصویر بکشد. خوابِ او چنان شفاف بود که به دورِ ستون های زندگی اش نیز پیچید. او خیلی زود متوجه شد که، در حقیقت، این خودش بوده که ناخواسته این نیلوفر را از بیداری اش به خوابش برده است. جنبه ای از شفافیّتِ خواب او به دلیل چنین ارتباطی است که با پُلِ نیلوفر بین بیداری و خوابش برقرار شده است. تا وقتی که نفهمد که این پل به چه چیزی برمی گردد مدام با پرسشی که در ذهن دارد باید بین خواب و بیداری سرگردان باشد. او می گوید:
در رگ هایش، من بودم که می دویدم.
هستی اش در من ریشه داشت،
همه ی من بود.
پس، نیلوفر چیزی بود که در زندگیِ خودش ریشه داشت. چیزی بود که از بیداری اش پا به خوابش گذاشته بود و حالا از خوابش به بیداری اش برگشته و به زندگی اش پیچیده بود. او نمی داند که «نیلوفر» واقعاً به چه چیزی در زندگی واقعی اش برمی گردد. پرسشی را هم که مدام تکرار می کند و حرفش را هم به همان ختم می کند، ناشی از همین بی خبری و سردرگمی اش است.
کدامین باد بی پروا
دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟