اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(32) زندگی خواب ها: مرغ افسانه-7

 

پس از جدایی از محراب و معبد، مرغ افسانه در جاده ای به زنی برمی خورد:

 

زن در جاده ای می رفت.

پیامی در سر راهش بود:

مرغ بر فراز سرش فرود آمد.

 

وجود زمان در قلمرو خیال بی معنی است زیرا خیال نیز همچون خواب دارای نظم و نظامی نیست. چیزی با خیالی می آید و می رود. بر سستی یا سرعتِ ورود و خروجِ آن قاعده ی عادی حاکم نیست و این چندان عجیب نیست؛ اما، چیزی که در این شعر سهراب جوان عجیب است این است که او این خیال را نسبت به هر چه که می تواند باشد- عشق، زیبایی، تحیر یا...- مذکر و مؤنث یا به اصطلاح مردانه و زنانه کرده است. در اثری که فاقد عناصر واقع گراست لزومی ندارد که شاعر بین خیال مرد و زن تفاوتی بگذارد. هر چند بندهای پایانی این شعر طوری است که نشان می دهد همه ی این خیال ها باید از ذهنِ مرد تراویده باشد، حتی همانی که در مورد «زن» است، این تفکیک خیال «مرد» و «زن» با توجه به محوری بودن نقش خود «مرغ افسانه» چندان ضروری به نظر نمی رسد. شعر و تصاویر و حرف هایش بد جوری درهم و برهم شده است. البته، این طور به نظر می رسد که شاعر و از جانب او «مرغ افسانه» می خواهد بین خیالِ مرد و زن رابطه و وجه مشترکی برقرار کند، ولی این رابطه در چنین شعری و با این لحن و سبک به سختی برقرار می شود. تسلطِ مرغ افسانه نشان می دهد که فرقی نمی کند که چه کسی چه خیالی در سر دارد، فقط مهم این است که همه چیز و همه کس درگیر خواب و خیالی است که قدرتش بر سلطه ی خود زندگی بر فرد و افراد می چربد. هر چند پس از این بند کوتاه در مورد «زن» در باره ی برخورد مرغ افسانه با «زن» دوباره در ادامه شعر تا پایانش به «مرد» و خواب و خیالش برمی گردیم و ظاهراً باید حتی حضور زن را بخشی از خیالِ «مرد» بدانیم، باید این را نیز بدانیم و در نظر بگیریم که برای خود مرغ افسانه فرقی نمی کند که کسی که با او دارد به پرواز در می آید زن است یا مرد. زن که در جاده ای دارد راه می رود، با فرود آمدن مرغ بر سرش به بیراهه ی خیال کشیده می شود.

زن میان دو رؤیا عریان شد.

 

کدام دو رؤیا؟ یکی رؤیایی که می خواهد حالا به سرش بزند و مالِ خودش است، و دیگری رؤیایی که مالِ دیگری- به احتمالِ زیاد آن «مرد»- است؟ این که می گویم گاهی حرف ها و تصاویر شعر درهم و برهم و به نوعی ناقص است دلیلش وجود چنین جمله هایی است. می شود چیزی در موردشان سرهم کرد، ولی این جملات در حقیقت فقط با آن چیزی می توانست کامل شود که در ذهن شاعر جوان بود و بیانش نکرد و به هیچ وجه به فکر ذهن و برداشت مخاطبانش نبود. در واقع، شعری گفت که جزئیاتش مانند یک نقاشی خیلی جای حرف دارد.

 

مرغ افسانه سینه ی او را شکافت

و به درون رفت.

زن در فضا به پرواز آمد.

 

مرغ افسانه روی سر «زن» فرود آمد و سینه اش را شکافت. پیش از شکافتن سینه اش، هنگامی که روی سرش فرود آمد، ابتدا باید سرش را شکافته و وارد فکرش شده باشد، سپس به کمک خودِ او سینه اش را شکافته باشد. خیال یک چنین کاری با هر کسی می کند.

به پرواز درآمدن زن در فضا یعنی همین خیالاتی شدن و در رؤیا سیر کردن. با این رؤیا او به کجا می رفت؟ بند بعدی به ما نشان می دهد که او با رؤیایش سر از رؤیای آن مرد درآورده است:

 

مرد در اتاقش بود.

انتظاری در رگ هایش صدا می کرد

و چشمانش از دهلیز یک رؤیا بیرون می خزید.

 

ظاهراً باید این طور استنباط کرد که «مرد» در اتاقش دارد از رؤیا بیرون می آید و واقعیت را می بیند، ولی با توجه به ادامه شعر درست تر این است که فکر کنیم او چنان غرق رؤیایش است که فکر می کند خودِ واقعیت را دارد می بیند. این درست مثل میان دو رؤیا عریان شدنِ آن زن است که پنداری میان دو رؤیا وجود و خواسته ی واقعی اش دارد عیان می شود. مرد احساس می کند واقعاً دارد به این زن، همان انتظاری که در رگ هایش بود، می رسد:

زنی از پنجره فرود آمد

 

که مسلماً همان پنجره ی رؤیا است که از طریقِ آن چیزهای دیگر نیز به خیالش می رسیده است. همه شان هم «تاریک و زیبا» دیده شده اند و شبیه روح خطا بوده اند.

 

تاریک و زیبا.

به روح خطا شباهت داشت.

 

این نوع اوصاف تکراری نشان دستکاری رؤیا از بیرون است. نقش شاعر در سر و سامان دادن به پیکره و پیرنگ اصلی این خیال ها کاملاً مشخص است. همین تأثیر او از تأثیر سوررئالیستی اش کاسته است.

مرد آن خیال های گنگ و سرکوب شده یا سانسور شده اش را از این پس کم کم روشن تر می بیند:

 

مرد به چشمانش نگریست:

همه ی خوابهایش در ته آنها جا مانده بود.

 

شاید یعنی هر چه را که تا به حال در سر و در خیال داشت با دیدن این چشم ها دیگر فراموش کرد. انگار از همه ی آن ها قصد و غرض و نیازش رسیدن به همین چشم ها بود.

 

مرغ افسانه از شکاف سینه ی زن بیرون پرید

 و نگاهش به سایه ی آنها افتاد.

 

این حرف یعنی چه؟ آیا یعنی مرغ افسانه از بیرون از خیالِ آن دو به سایه ی آنها نگاه می کرد؟آیا می شود گفت که او حالا دارد، در واقع، به خیال آنها از خودشان نگاه می کند؟ آیا یک معنی این حرف این نمی شود که «زن» حالا دیگر به جای این که از سینه اش به این اوضاع نگاه کند، دارد با چشم هایش این کار را می کند؟ این نگاه چه نگاهی و این سایه چه سایه ای است؟

اصل مطلب در این شعر این است که همه ی این ها را ما داریم از خیالِ سهراب سپهری جوان دریافت می کنیم. همه ی آنچه که پیش رویمان است خیال در خیال است. حتی، حالا من به عنوان یک خواننده دارم با خیالی که در سرم دارم این خیال ها را می فهمم. سرآخر، همه اش می شود خیالِ خودِ من از مرغ افسانه و این ماجرا. مرغ افسانه که به ظاهر بانیِ خیالِ نخست بود حالا خودش هیچکاره است. اختیار خیال های بعدی دیگر به دست او نیست. خودش هم با خیالی دیگر باید از روابط دیگران در این خیال های تو در تو سردربیاورد. من از ادامه ی شعر چیزی بهتر از این دستگیرم نمی شود. می گوید:

 

گفتی سایه پرده توری بود

که روی وجودش افتاده بود.

روی وجود چه کسی؟ چون در جمله ی پیشین صحبت از مرغ افسانه و خروجش از شکاف سینه ی زن بوده است. پس باید پذیرفت که سایه ی آن دو، یعنی مرد و زن، روی وجود مرغ افسانه افتاده است. این حرف یعنی چه؟ شاید چون می گوید که «گفتی سایه پرده توری بود» باید این طور فرض کنیم که سایه ی آنها مانند توری این مرغ افسانه را به دام انداخته و گرفتار خود کرده است. در این صورت، از این پس، مرغ افسانه چاره ای جز همراهی با آنها ندارد. با هر خیالی آن دو با هم اند و او نیز لاجرم با آنهاست. شاید هم نقش «سایه» با وصف «پرده ی توری» در این است که مرغ افسانه دیگر آن دو را دارد تارتر و ضعیف تر می بیند. یعنی ورق دارد کم کم برمی گردد و همه چیز از صورتِ خیالی صرف خارج می شود. بدین ترتیب پاسخ پرسشِ «چرا آمد؟» این است که آمدنش از همان ابتدا با خودش نبود، درست مثل این رفتنش. وجودش از آنها، و در اصل از آن مرد، بوده است که به خیال فرو رفته بود.

 

چرا آمد؟

بال هایش را گشود

و اتاق را در بهت یک رؤیا گم کرد.

 

گرچه به ظاهر مرغ افسانه از آن اتاق بیرون رفته است، ولی ادامه واقعیت و ادامه ی ماجرا نشان می دهد که او از اتاق و از ذهن مرد بیرون نرفته است. «گم کردن اتاق در بهت یک رؤیا» بیشتر به این می ماند که خودِ مرغ افسانه نیز درگیر رؤیایی شده است که جزئی از آن همان رؤیای دیگران است. می دانم  که کمی، که چه عرض کنم، شاید این تصاویر با این برداشت خیلی پیچیده تر از آنچه که کلّ شعر نشان می دهد شده باشد، ولی این امر بیشتر به دلیل جزئیات زیادی است که شاعر به پیچ و خم های شعرش افزوده است نه این موشکافی ها. یا باید آنها را با یکدیگر و با کلّ شعر جفت و جور کنیم و چیزی ازشان سردربیاوریم، یا این که با گفتن این که همه ی این ها تصاویر و حرف هایی جزئی و گذرایند ازشان بگذریم و به همان برداشت کلّی مان از شعر اکتفا کنیم. سهراب جوان شعر را همان طور و با همان مخلفاتی که خودش در ذهنِ خودش داشت و می دید سرهم کرد. احتمالاً خودش را جای مخاطب های این شعر نگذاشت که ببیند واقعاً با این حرف ها و تصاویری که در اختیارشان می گذارد از این فرم و از تک تک فریم هایش سرآخر به چه نتیجه ای می رسند.

خیالی که در این شعر به سر «مرد» وارد شد، هر چند در ابتدا از اختیارش بیرون بود، ولی با گذشت زمان و تو در تو شدن خیال ها، هم آن خیال، آن «مرغ افسانه»، دیگر اختیار خودش و او را نداشت و هم او اختیار خودش و خیالش را نداشت- چیزی درست شبیه داستان سرایی. ابتدا طرحی به قولی یکهویی به ذهن داستان پرداز می رسد، کمی سعی می کند آن را و رشته ی افکارش را در اختیار بگیرد و آن را به صورت داستانی خوش ساخت درآورد. هر چه پیش تر می رود متوجه می شود که داستان جوری دارد پیش می رود که اختیار قلمِ او را هم از او می گیرد تا خودش آخر سر چیزی از آب در بیاید که هم با خیال جور دربیاید و هم با عقل. خیالی که سهراب جوان در سر دارد، درست مانند خیالی که به سر «مرد» زده است، بی پیرنگ نیست. برای همین است که نمی شود فقط به تصویری کلّی از آن و به درونمایه ی تک جمله ای در باره اش قناعت کرد.

ادامه دارد