اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(32) زندگی خواب ها: مرغ افسانه-6

 

مرغ افسانه پس از پر کشیدن از آن بام گمشده دوباره در بیراهه ی فضا راهی جایی شد که برایش آشنا باشد. معمولاً در بیراهه کسی در پی راهِ مشخصی نیست. معقول این است که دنبال کسی یا چیزی بگردد که در حقیقت در درونِ خودش است، نه در جایی مشخص در فضای بیرون. در بیراهه بودنِ مرغ افسانه باید چنین معنایی داشته باشد. مرغ افسانه می خواهد به جایی و کسی و چیزی برسد که با نشانی های دل و فکرش جور دربیاید. پس، این سفر چندان بیرونی نیست. به همین دلیل است که با خیال می شود مسیرهای بیراهه اش را طی کرد.

گاهی آدم، مخصوصاً از نوعِ شاعرش، با دعا کاری را می کند که اغلب با خیال انجام می دهد، ولی از آن قوی تر و امیدوارکننده تر. رسیدن به معبد با بال دعا برای مرغِ دلِ کسی که با خیال می پرد چندان تازگی ندارد، برای همین است که می گوید:

از همه لحظه های زندگی اش محرابی گذشته بود.

 

پس، گنبد را در بیرون از خودش پیدا نکرد. در خودش بود و کافی بود به آن برگردد:

 

گنبدی زیر نگاهش جان گرفت.

چرخی زد

و از در معبد به درون رفت.

فضا با روشنی بیرنگی پر بود.

 

انگار در فضایی مه آلود و بخار گرفته قرار داشت. توهم آدم را در چنین فضایی قرار می دهد، بود و نبود خودش و دیگران، همه مبهم است.

 

برابر محراب

وهمی نوسان یافت:

از همه ی لحظه های زندگی اش محرابی گذشته بود

و همه ی رؤیاهایش در محرابی خاموش شده بود.

خودش را در مرز یک رؤیا دید.

 

این گنبد و معبد و محرابِ آشنا برایش مانند وهم و خیال بود. معنی این حرف که «همه ی رؤیاهایش در محرابی خاموش می شد» این است که همه ی رؤیاهایش به معبد و محراب ختم می شد. تهِ همه ی رؤیاهایش به نوعی دعا و عبادت که از عجز و ناچاری است می رسید. چاره ای و امیدی جز این برای رسیدن به چیزی که می خواست نداشت. چه باید می کرد؟ او به خاک افتاد.

 

به خاک افتاد.

 

چرا؟ چرا به خاک و نه به سجده؟ شاید بگویید که منظور از این دو یکی است؟ بله، ولی مقصد و مقصود در این به خاک افتادن مشخص نیست. این کارش بیشتر به غش کردن حضرت موسی(ع) شبیه است: و خرّ موسی صعقا. از ناباوری است. خود را در مرز یک رؤیا دیدن، یک معنی اش این است که خود را در برابر چیزی می بیند که باورش برایش سخت است. سجده یک جور تکلیف است، مثلِ به خاک افتادن از بلاتکلیفی نیست. سجده کننده در ذکر و به یاد معبودش است. در مورد مرغ افسانه در این حالت گفته شده است:

لحظه ای در فراموشی ریخت.

 

درست مثل این است که بگوییم «لحظه ای غش کرد».

مرغ افسانه، پس از این که حالش جا آمد،

 

سر برداشت:

محراب زیبا شده بود.

پرتوی در مرمر محراب دید

تاریک و زیبا.

ناشناسی خود را آشفته دید.

چرا آمد؟

 

شاید یکی از پاسخ های ممکنِ این پرسش این باشد که چون این آمدن به خودش نبود. یعنی خودش نیامده بود، بلکه این خیال معبد بود که به سراغش آمده بود. تا به حال، هر چه را در هر جا که می دید، در حقیقت، خودش به آن جا برده بود و به آن فضا افزوده بود. محراب را خودش روشن می دید. در این روشنایی اش یک جور تاریکیِ رمزگونه و زیباییِ مرموزی وجود داشت. با آن آشنا نبود، به همین دلیل درجا رهایش کرد.

 

بال هایش را گشود

و محراب را در خاموشی معبد رها کرد.

 

با همان سرعتی که با خیال به آنجا رسیده بود، از آنجا رفت.

این که می خواهم بگویم ایرادِ شعر سهراب جوان نیست و بیشتر به اندیشه ی و حسّی که خودم در مورد کلّ این شعر دارم مربوط می شود. من فکر می کنم آنچه که سهراب دارد در مورد مرغ افسانه می گوید، از زاویه اول شخص یا به نوعی در ارتباط با آن می توانست معتبرتر و گویا تر باشد. به نظرم تا حدودی تغییرِ از زاویه ی سوم شخص به اوّل شخص ضروری به نظر می رسد. خواننده، خواهی نخواهی، در همین حرف ظاهریِ شاعر ساکن نمی شود و از ماجرای مرغ افسانه سعی می کند به چیزی که در دلِ خودِ شخصِ راوی (و شاعر) می گذرد برسد. او «مرغ افسانه» می بیند و «مرغ افسانه ام» می خواند، پس لزومی ندارد که روایتِ این ماجرا به این صورت یکنواخت پیش برود و از یک زاویه دیده شود.

 

ادامه دارد