اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(32) زندگی خواب ها: مرغ افسانه-5

 

مرغ افسانه بر بام گمشده ای نشسته بود.

 

مرغ افسانه پس از جدایی از «مرد» به «بام گمشده ای» می رسد، همین طوری معلوم نیست که این بام چه جور گمشده ای است. آیا خودش گمشده است یا کسی که زیرِ آن زندگی می کند گمشده است؟ ادامه ی این بند نشان می دهد که این بام آن جایی نیست که مرغ افسانه باید فرود بیاید. انگار اصلاً کسی و چیزی در آنجا نیست که مانند «مرد» انتظاری در وجود و در رگ هایش جریان داشته باشد تا مرغ افسانه با فرود و ورودش آن را برطرف کند. با توجه به این که شاعر چندین بار در وصفِ فضایِ پروازِ این مرغ از «بیراهه» استفاده کرده است، «گمشده» بودنِ بام چیزی نیست که برای مرغ افسانه معنی عادی اش را داشته باشد. گویا «گمشده» به معنی «اشتباهی» است. مرغ افسانه جایی فرود آمده است که چیزی و کسی با او کاری ندارد. مرغ افسانه برای این که جای درست را پیدا کند چیزی کم دارد. رفتارش نشان می دهد انگار منتظرِ چیزی یا کسی است که درونش را پُر یا بازسازی کند؛ ملاحظه بفرمایید:

 

وزشی بر تار و پودش گذشت:

گیاهی در خلوت درونش رویید،

از شکاف سینه اش سر بیرون کشید

و برگ هایش را در ته آسمان گم کرد.

زندگی اش در برگ های گیاه بالا می رفت.

اوجی صدایش زد.

گیاهی از شکاف سینه اش به درون رفت

 

همان چیزی که برای «مرد» با حضور مرغ افسانه اتفاق افتاده بود، حالا برای خودش دارد اتفاق می افتد. این وزش مؤثر بر تار و پودش از چیست؟ درونِ «مرد» با چیزی تغییر کرد که «به روح خطا شباهت داشت». «روح» چیزی است که باید در جسمی دمیده شود تا آن را زندگیِ دیگری ببخشد. این دمیدن در مورد مرغ افسانه با آن وزشی که بر تار و پودش می گذرد اتفاق می افتد. درونش تغییر می کند. گیاهی در آن می روید و از سینه اش بیرون می زند و از آسمان بالا می رود. آنچه بر او گذشته است مثل خطایی است که باید زود روی آن را بپوشاند. مرغ افسانه همین کار را می کند:

 

و مرغ افسانه شکاف را با پرها پوشاند.

بال هایش را گشود

و خود را به بیراهه ی فضا سپرد.

 

این چیزی که برای مرغ هم مانند «روح خطا» است چیست؟ پیش از این نیز گفتم که به نظرم این روح خطا مانند عشقی ممنوعه دارد عمل می کند. نمی دانم سهراب جوان این «روح خطا» را از کجا آورده است، ولی می دانم که چیزی به اسم «اندیشه ی خطا» در غزل حافظ است که او فکر می کند با باده می شود آن را مداوا کرد:

 

طبیب عشق منم باده ده که این معجون

فراغت آرد و اندیشه ی خطا ببرد

 

«اندیشه ی خطا» به چه اندیشه ای برمی گردد؟ «طبیب عشق» که مدعی است می تواند این اندیشه و اثرش را از بین ببرد چیست یا کیست؟ دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی فکر می کند که خودِ حافظ «طبیب عشق» است و می گوید:

او(حافظ) از موضع کسی سخن می گوید که تجربه ای در این عالم دارد و بنابراین، می گوید شراب بخور- حالا مصداق شراب را هر چه می خواهید بگیرید- شراب کارش این است که آن ذهنیت خودخواه و تمایلات تو را می کشد و از بین می برَد. بنابراین، ادعای طبیب عشق بودن ادعای بی جایی نیست. البته ادعای ولایت به آن شکل ندارد. (این کیمیای هستی، جلد دوم، ص 240)

 

اگر خودِ حافظ «طبیب عشق» است و آن اندیشه ی خطا «آن ذهنیت خودخواه و تمایلاتِ مخاطب» است که با تجویز داروی «باده» از بین می رود، چرا بیت بعدی همین غزل نشان می دهد که خودِ حافظ از مداوای خودش عاجز بوده است؟ خودش اعتراف می کند که،

بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت

مگر نسیم پیامی خدای را ببرد

حافظ در غزلی دیگر از این «طبیب عشق» نشانی دیگری می دهد و می گوید:

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

 

و جالب اینجاست که در این غزل نیز مداوای اصلی را باز به خدا حواله می کند و می گوید:

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

 

حتی در این غزل نیز حافظ از دوری و بی خبری یار دارد می سوزد که می گوید:

 

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد

مگر دلالت این دولتش صبا بکند

 

ادعای حافظ  که خود را «طبیب عشق» می داند عاری از کنایه نیست، زیرا خودش اعتراف می کند که نتوانسته است درد خودش را علاج کند. همچنین می شود گفت که طبق ادعای این طبیب داروی عشق، در هر دو غزل، «باده» است، ولی «اندیشه ی خطا» کدام اندیشه و چه دردی است؟ به نظر می رسد که این اندیشه باید خودِ «عشق» باشد، و طبیب عشق، در حقیقت، آن چیز یا کسی است که می خواهد «بیماری عشق» را، اگر در کسی هست، معالجه کند، نه این که با عشق، به عنوان دارو، بیماری دیگری غیر عشق را مداوا کند. پس، می شود گفت که «اندیشه ی خطا» به خود عشق برمی گردد و با «باده» به طور موقت باعث فراغت از عشق می شود. حافظ در غزلی دیگر  و با تصویری دیگر در مورد آن اندیشه ای که خطاست این طور می گوید:

 

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد

ورنه اندیشه ی این کار فراموشش باد

آنکه یک جرعه می از دست تواند دادن

دست با شاهد مقصود در آغوشش باد

 

«اندیشه ی خطا» در مورد صوفی این است که بخواهد با یک جرعه ی دیگر چنان مست شود که «یار» را فراموش کند. شاید باده را باید فقط به اندازه ای خورد که یار را و عشق را و درد را بیشتر خواست، نه این که یار و هر چه را که از اوست فراموش کرد و دیگر نخواست. «باده» وسیله است. خودش نباید هدف شود. همان یک جرعه ی مُهر نشده ی زیادی فاصله ی بین وسیله و هدف را از بین می برد. «دعا» و «عبادت» هم همین طور است. حافظ می گوید:

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

 

دعا و نماز بیداری و هشیاری می خواهد. دعا و نماز خفته و مست راه به جایی نمی برد، برای این که خودش هم نمی داند(به فرموده ی قرآن مجید) که چه می گوید و چه می خواهد. حافظ می گوید:

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری

به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند

 

بختِ آدمِ خفته ی بی هوش یقیناً خفته است. آدمی که خودش از درد خودش خبر ندارد یا در اثر مستی اظهار بی دردی می کند، نباید توقع داشته باشد طبیب، سرخود، برای او دارو تجویز کند. اگر او کسی را در دور و برش داشته باشد که بتواند از درد او بگوید و برایش دعایی بکند، شاید، آن هم شاید، تا اندازه ای راه برای مداوایش باز بشود. مشکل اینجاست که او می خواهد با «باده» دردش را فراموش کند:

 

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد

نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد

اگر نه عقل به مستی فرو کشد لنگر

چگونه کشتی از این ورطه ی بلا ببرد

 

این میزان مستی که عقل را کاملاً تعطیل می کند و راهی برای چاره جویی باقی نمی گذارد، پس از آن جرعه ی اضافیِ صوفی پیش می آید. مستی به اندازه ای که عاشق، بی مهابا، عشق اش را ابراز کند و دردش معلوم شود خوب است. اگر مستی فقط بروزِ مستی باشد و درد را بپوشاند، خودش راه درمانِ دردی را که نهفته است می بندد و مشخص است که طبیب عشق اگر دردی در کسی نبیند، نمی داند چه چیزی را در چه کسی مداوا بکند. اگر قرار باشد چیزی و کاری اثر عشق را از بین ببرد، طبیب مسیحا دم دیگر بیماری و دردی نمی بیند تا از دمِ مسیحایی استفاده کند.

 

نمی خواستم با حافظ تا این اندازه از شعر سهراب دور شوم، خودم که فکر می کنم با این چند پاراگراف اضافی تا اندازه ی به مقصودِ خودم و حرفی که در مورد «روح خطا» می خواستم بزنم نزدیک تر شده ام. ببینید، «روح خطا» نیز باید در قلب این و آن دمیده شود، تا اثری از آن خطا یا عشق دیده شود. حتی خودِ مرغِ افسانه نیازمند این است که این عشق در قلب و درونش دمیده شود. یعنی عشق نیز چاره ای ندارد جز این که عشق باشد. صدایی از اوج او را نیز مخاطب قرار داده است. مرغ افسانه نیز محکوم به حمل و تحملِ این روح خطاست. خودِ او را نیز از اوجی صدا می زنند. اصلاً، تا در خودش چنین چیزی نباشد در دیگران نمی تواند آن را بیابد و ببیند و تشخیص دهد. آن صفاتِ «تاریک و زیبا» که در موردِ «مرداب» و «مرد»، هر دو، تکرار شده است می تواند اشاره ی درستی به ویژگی همین خطا و عشق باشد. شاید حرفی را که در مورد جمله ی ذیل از رابرت فراست گفته اند بشود در مورد این «تاریک و زیبا»ی سهراب استفاده کرد:

The woods are lovely, dark and deep,

But I have promises to keep.

From the poem “STOPPING BY WOODS ON A SNOWY EVENING”

 

این طور گفته اند که می شود صفاتِ دوست داشتنی و تاریک و ژرف را ردیف کرد و جنگل را این گونه دید، یا این طور برداشت کرد که جنگل به این دلیل زیباست که تاریک و ژرف است.

از «تاریک و زیبا»ی سهراب نیز چنین صدایی را می شود شنید و می توان گفت که این خطا زیباست چون تاریک و اسرارآمیز است و عاشق تلاش می کند که آن را همان طور تاریک و سرّی نگاه دارد. در شعر سهراب اسمی از عشق نیامده است. او این راز را پشتِ واژه ی خطا خوب حفظ کردن است.

می خواهم دوباره گریزی کوچک به حافظ بزنم و بگویم که او نیز خود را خطاکاری بزرگ  و مبلغِ خطایی بزرگ می دید که می گفت:

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده ی مستانه زدند

 طبق آیه ی شریفه ی ذیل از سوره ی اعراف، این «شیطان» است که «راه نشین» است:

قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ [٧:١٦]

گفت: پس به خاطر اين كه مرا به بيراهه افكندى، من هم براى [گمراهى‌] آنها حتما بر سر راه راست تو خواهم نشست.

 

این همان فضای بیراهه ای است که هم مرغ افسانه و هم دیگران در آن قرار دارند و در معرض خطایی اند که سهراب آن را «روح خطا» نامیده است.

 

ادامه دارد