اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(32) زندگی خواب ها: مرغ افسانه-4

 

پس از پرواز از اتاقِ «مرد»، مرغ افسانه به بام گمشده ای می رسد و بر آن می نشیند. فکر می کنم پیش از بررسیِ وقایع مربوط به آن بام، بهتر است نگاهی به دو بندِ پایانیِ شعر بیندازیم تا اندیشه ی سهرابِ جوان در این شعر برایمان بازتر شود. سهراب در دو بند پایانی دوباره سراغ «مرد» می رود و نشان می دهد که:

 

مرد در بستر خود خوابیده بود.

وجودش به مردابی شباهت داشت.

 

چنین جملاتی نشان می دهد که بخش مهمی از ماجراهای بیان شده در این شعر از ابتدا در ذهنِ مرد در جریان بوده است. البته اگر نخواهیم «مرغ افسانه» را که محرکِ تخیل و رؤیای اوست، عاملی بیرونی در نظر بگیریم، می توانیم ادعا کنیم که همه اش از ذهن او دارد رخ می دهد و بیان می شود. حتی در آخرین خطوط این شعر که گفته می شود «مرغ افسانه» دوباره بیراهه ی فضا را پیمود و آن پنجره ای که در مرز شب و روز وجود داشت دیگر وجود نداشت تا از طریق آن ادامه ی ماجرا را پی بگیرد یا ماجرای جدیدی به وجود بیاورد، حاکی از آرامش و بی خیالی خودِ «مرد» است. این «مرد» خودِ شاعر است که حالا دارد از بیرون به خودش نگاه می کند و با این زبان آنچه را که بر او در رؤیایش گذشته است بیان می کند.

به نظر می رسد که از همان ابتدای شعر، این «مرد» با خیال خود یا همان مرغ افسانه اش از اتاقش به اینجا و آنجا سرک می کشیده است. این شخصیّتی که سهراب حالا دارد سرگذشت اش را نقل می کند، مانند بقیه ی افرادِ دفتر «زندگی خواب ها» در خواب و خیال زندگی می کند، یا دست کم، ما آن بخشی از زندگی اش را می بینیم که در خواب و خیال می گذرد. این خودِ «مرد» است که، با بال مرغ افسانه، ابتدا به مردابی می رسد و آنجا می نشیند تا گیاهی تاریک و زیبا در آن می روید و بعد به جاهای دیگر و دیگران سر می زند تا سرانجام به وضعیتی مردابی، که در آن تصویر «مرد»ی را که آبِ «مرده»ی راکد را می ماند می توان دید، در می آید.

مرز خواب و خیال و بیداری در این شعر سهراب مشخص نیست. با این که او تلاش می کند از زاویه ی سوم شخص شعر را جوری بیان کند که مخاطب با خیالِ «مرد» همراه باشد، نظمی که در شعرش وجود دارد خواننده را با ذهنِ خودِ سهراب بیشتر همراه می کند تا با ذهن پریشان و آشفته ی کسی که دارد خیال بافی می کند یا خواب می بیند. برای همین است که حس می شود آدم بیداری دارد به خواب و خیالِ فردِ دیگری سر و سامان می دهد. در دو بندِ پایانی که در آنها مانند بندِ نخست شعر به نظر می رسد که «مرد» از بیرونِ خواب و خیال خودش دارد دیده می شود تأثیر دستِ شاعر ناظم از بیرونِ منطقِ بی سرو سامان و بی نظمِ رؤیا مشخص است. کالریج، شاعر سبک رومانتیک، نیز برای اشعاری که در مورد خواب و رؤیا نوشته است مشهور است. گفته می شود که او شعر «قوبیلای خان» را درست پس از زمانی نوشت که مصرف مواد مخدر او را به عالم هپروت برده بود و پس از بازگشت از آن عالم درجا دست به قلم شد و آن شعر را فقط به اندازه ای نوشت که در آن حال و خیال دیده بود. سعی نکرد درست و حسابی جمع و جور یا خوب تمامش کند. اما شعر سهراب خوب و کارشده و صنعتی تمام می شود. او در بندِ آخر و با خطِّ پایانی اش دوباره مخاطب را به سطر نخست بر می گرداند:

 

درختی میان دو لحظه می پژمرد.

اتاقی به آستانه ی خود می رسید.

مرغی بیراهه ی فضا را می پیمود.

و پنجره ای در مرز شب و روز گم شده بود.

 

این بند نشان می دهد که دیگر آن خیال تمام شده است و نه تنها مرغ افسانه رفته است، بلکه پنجره ای هم نیست که دوباره از طریق آن بتواند به سوی «مرد» بازگردد. «مرد» دیگر خیالی در سر ندارد و در بستر خود خوابیده است. این که حالا چه خوابی دارد می بیند، بعید است چیزی غیر از این هایی باشد که در بیداری می دیده است. او نیز مانند دیگر شخصیت های کتاب «زندگی خواب ها» در خواب و رؤیا بهتر و بیشتر از زمان بیداری و هوشیاری اش زندگی می کند.

 

ادامه دارد