مغالطه ها یا خطاهای منطقی(17)
مغالطه ها یا خطاهای منطقی(17)
17. Create a straw man
او را نزد دیگران لولوی سر خرمن معرفی کنید. آدمی پوشالی با سری توخالی.
با قیافه ای حق به جانب طوری بحث را پیش ببرید که همه به این نتیجه برسند که طرفِ شما دارد الکی اشک تمساح می ریزد و خودش درنده خوتر است. مثل برادران یوسف است که برای پوشش افکار خبیث و عملیات پلیدش، به قول حافظ، سعی می کند پیراهنش را قبا کند. اگر خودش را می خواهد از موقعیتی و موفقیّتی شاد نشان بدهد، دیگران را به شک بیندازید که او بدون شک نقشه ای در سر دارد وگرنه خنداه اش از غصّه است. افکار و نظرات او را جوری به دیگران منتقل کنید که هر کس که می شنود جز حماقت چیزی در آن نبیند. مثلاً اگر مبلغ آزادی است، کاری کنید که دیگران فکر کنند که او در پیِ ترویج فساد است و آزادی فقط بهانه است. با زرنگی و هوشیاری می توانید نسخه ی تغییریافته ی عقاید او را جوری از دلِ عقیده ی خودش بیرون بکشید که کسی به دستکاری و دستبرد شما در آن پی نبرد. کنیزکِ این حکایت مولانا در فیه و مافیه حتی خودِ حضرتش را قانع کرده است که مقصود چیزی جز آنچه که او برداشت کرده است نیست. ملاحظه بفرمایید:
بقّالی زنی را دوست می داشت. با کنیزکِ خاتون پیغام ها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و می سوزم و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود، و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت و قصه های دراز فرو خواند.
کنیزک به خدمت خاتون آمد و گفت: «بقّال سلام می رساند و می گوید که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم!»
گفت: «به این سردی؟»
گفت: «او دراز گفت، اما مقصود این بود.»
البته جناب مولانا در تأیید کار کنیزک می گوید: «اصل مقصود است. باقی درد سر است.» او فیه ما فیه را با این حکایت در پیِ این سخن تمام می کند که،
سخن کلّی این است: آن نور داری، آدمیّتی نداری. آدمیّتی طلب کن! مقصود این است. باقی دراز کشیدن است. سخن را چون بسیار آرایش می کنند، مقصود فراموش می شود.
حضرت مولانا کاری به این ندارد که کنیز آن عاشقِ بیچاره را در نزد خاتون از حدّ عاشقی پوشالی و حتی بدتر از آن از هوسبازی بی شرم کوچک تر کرده است. همین نشان می دهد که این ترفند تا چه اندازه مؤثر است.