اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(31) زندگی خواب ها: باغی در صدا-1

 

باغی در صدا

 

در باغی رها شده بودم.

نوری بی رنگ و سبک بر من می وزید.

آیا من خود بدین باغ آمده بودم

و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟

هوای باغ از من می گذشت

و شاخ وبرگش در وجودم می لغزید.

آیا این باغ

سایه ی روحی نبود

که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟

 

ناگهان صدایی باغ رادر خود جا داد،

صدایی که به هیچ شباهت داشت.

گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد.

همیشه از روزنه ای ناپیدا

این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود.

سرچشمه ی صدا گم بود:

من ناگاه آمده بودم.

خستگی در من نبود:

راهی پیموده نشد.

آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت؟

 

ناگهان رنگی دمید:

پیکری روی علف ها افتاده بود.

انسانی که شباهت دوری با خود داشت.

باغ در ته چشمانش بود

و جا پای صدا همراه تپش هایش.

زندگی اش آهسته بود.

وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود.

 

وزشی برخاست

دریچه ای بر خیرگی ام گشود:

روشنی تندی به باغ آمد.

باغ می پژمرد

و من به درون دریچه رها می شدم.

 

تا از شعر قبلی، «لحظه ی گمشده»، و بررسی اش خیلی دور نشدیم، عرض کنم که سهرابِ جوان در شعر «باغی در صدا» نیز مانند چندین شعرِ دیگرِ کتاب های نخست اش، از جمله «لحظه ی گمشده»، حال و لحنی صادقِ هدایتی و بوفِ کوری دارد، با این تفاوت که هدایت در بازنمایی احساس و اندیشه اش صادق تر و گویاتر است. بهتر مخاطبانش را به سوی آنچه که در پی اش بوده است هدایت می کند. فضای محدود و بسته ترِ شعر نمی گذارد سهرابِ جوان خوب و روشن بیان کند که حرفِ حسابش در چنین اشعاری چیست و از چه می نالد و در پی چیست. گاهی این طور به نظر می رسد که بعضی از اشعارش برگردانِ ماهرانه ای از تصاویری است که هدایت در بوف کور نشان داده است. به نظر من، به عنوانِ نمونه، شباهتِ موضوعی و بن مایه ای و درونمایه ایِ عجیبی بین شعرِ «لحظه ی گمشده» و متن ذیل از بوف کور وجود دارد:

 

در این دنیای پستِ پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید، امّا افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط پرتو گذرنده، یک ستاره ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه همه ی بدبختی های زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد. نه! نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم.

 

شعرِ «باغی در صدا» نیز از این نظر دستِ کمی از شعر «لحظه ی گمشده» ندارد.

 

 

ادامه دارد