اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(26) زندگی خواب ها: گل کاشی
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(26) زندگی خواب ها: گل کاشی
شعرِ «گل کاشی» از این نظر قابل توجه است که سهرابِ جوان در آن اشاره ای به کودکی اش دارد. واژه ی «کاشی» جدا از این که معرفِ سفال های منقوشی است که به همین نام مشهور است، به شهر کاشان، شهر سهراب، نیز برمی گردد. کاشی ها به درستی به عنوان اهل هنر زبانزد شده اند و شاید به نادرستی نام شان به عنوان مردمی ترسو بد درفته است. درست یا نادرست، این دو خصلت، دست کم در مورد خودِ سهراب، در این شعر مشهود است. در بخشِ نخستِ این شعر، سهراب از نورِ بی پایانی می گوید که روی هنری که روی کاشی ها نقش بسته افتاده است:
گل کاشی
باران نور
که از شبکه ی دهلیز بی پایان فرومی ریخت
روی دیوار کاشی گلی را می شست.
مار سیاه ساقه ی این گل
در رقص نرم و لطیفی زنده بود.
گفتی جوهر سوزان رقص
در گلوی این مار سیه چکیده بود.
گل کاشی زنده بود
در دنیایی رازدار،
دنیای به ته نرسیدنی آبی.
اگر منظور از «شبکه ی دهلیز بی پایان» همین خورشید باشد، صفتِ «بی پایان» برایش هم اغراق آمیز است و هم نیست. درست است که خورشید موجودی بی پایان نیست و وجودش پایانی دارد، ولی برای ما که عمر کوتاهی داریم و پس از پایانِ عمرمان خورشید همچنان تا پایانِ خودش باقی خواهد ماند، به ظاهر اغراقی در توصیفِ بی پایانی اش وجود ندارد. معمولاً، خواننده ی شعر با اطلاعاتِ علمی اش موجوداتِ طبیعی و غیر طبیعی شعرهایش را ارزیابی نمی کند. اما، اگر «شبکه ی دهلیز بی پایان» که از آن باران نور می بارد، همان منشاءِ نورِ ازلی باشد، در هستی و حقیقت اش اغراقی وجود نخواهد داشت و اغراقِ اصلی و هسته ای شعر به همان نقشِ هنرمندانه ی روی کاشی ها برمی گردد که در زیر این نور و در این «دنیای به ته نرسیدنیِ آبی» زنده به نظر می رسد. گُل زنده است و حتی ساقه اش که به چشمِ راوی ماری سیاه به نظر می رسد زنده می نماید. مشخص است که اصلاً ماری در کار نیست و سهرابِ جوان همان ساقه ی گُل را مار می بیند. بازیِ نور و آب با هم در حوض های کاشی اغلب کاری می کند که تصویر کاشی ها برای ناظرشان زنده و متحرک به نظر برسد. البته سهرابِ جوان حرفی از بازی نور و آب باران نمی زند. او از بارشِ نور سخن می گوید. برای او همین نقش خالیِ روی کاشی هم زنده به نظر می رسد. ساقه ی این گُل مانند مار زنده ای است که می جنبد و می رقصد و او را می ترساند. متأسفانه سهرابِ جوان اصلاً مشخص نمی کند که کجا بوده است که چنین تصویری را دیده یا چنین خیالی به سرش زده است. خواننده نمی داند که دیوارِ کاشی مربوط به حمام و خزینه است یا جایی دیگر. شاید چون همیشه و همه جا تصاویرِ مشابه این را می دیده است، فکر کرده که خودِ صحنه مهم تر از مکانِ وقوع و مشاهده اش است. از بند دوم که سهراب از کودکی اش می گوید، تا حدودی می توان این را فهمید:
هنگام کودکی
در انحنای سقف ایوان ها،
درون شیشه های رنگی پنجره ها،
میان لک های دیوارها،
هرجا که چشمانم بیخودانه در پی چیزی ناشناس بود
شبیه این گل کاشی را دیدم
و هر بار رفتم بچینم
رؤیایم پرپر شد.
حتی کسانی که گفته های خواهر سهراب را در مورد ترسِ او از مار، که تا بعد از کودکی اش نیز ادامه داشت، نشنیده اند، با این شعر به روشنی از ترسی که او از مار داشته است آگاه می شوند. در اینجا او اعتراف می کند که همیشه از ترسِ مارها جرأت نداشته است به گُل ها دست درازی کند و آنها را بچیند. شاید رؤیای پَرپَر شده اش در حقیقت همان آرزوهای ناکامی باشد که داشته است. شاید هم او پایانِ همین خیالات و اوهامی را که به گونه ای در او و با او زندگی می کند، به «پرپر شدن رؤیاها» تعبیر کرده است چنانچه در پایانِ همین شعر نیز ایستادنِ نور را که به ظاهر برابر است با پایان روز و فرارسیدن شب نقطه ی پایانِ رؤیا یا پرپر شدنِ آن دانسته است. می گویم «ایستادن نور به ظاهر برابر است با پایان روز» به این دلیل که شاید این بارانِ نوری که او از آن صحبت می کند، در رؤیا و با رؤیا به هستی اش می ریزد و تا زمانی که در رؤیاست، مهم نیست که در واقع روز است یا شب، او همچنان در نور و بیداری بسر می برد. زمان هم مانندِ مکان در این شعر بیشتر به تصور و برداشتِ خود خواننده متکی است تا بیان و تصریحِ شاعر. برداشتِ بنده برگرفته از موضوع و مضمون و درونمایه ی اشعار دیگرِ کتاب دوم سهراب است. باز هم ناچارم یادآوری کنم که بن مایه ی اصلی اشعارِ دفتر زندگی خواب ها همین زندگی کردن سهراب در فضایی خیالی و رؤیایی است که همه چیزش زنده می نماید.
البته، این شعر مجال برداشت های دیگری را نیز به خواننده می دهد. به عنوان مثال، این «بیخودانه در پی چیزی ناشناس بودن» برای یک روانشناس می تواند خیلی معنی دار باشد. او می تواند با تمرکز روی پرهیز راوی از دست بردن به سوی گُل و ترس از مار، از سرکوبِ امیال و پرهیز از گناه و مانندِ این ها بگوید. شاید بخواهد با برداشت های متفاوتی از تصاویرِ گُل و ساقه و مار و لک های دیوار کمی از فروید و امیال جنسیِ سرکوب شده در کودکی و بلوغ حرف بزند، ولی خودِ این شعر به ظاهر فقط درباره ی میلِ سهراب به چیدنِ گلُ و ترس اش از مار است. چیدنِ گُل برایش رؤیا شده است؛ هر چند، از زاویه ای دیگر می توان به این نتیجه رسید که وقتی سهراب می گوید «رؤیایم پَرپَر شد»، در حقیقت دارد رؤیایِ خود را، که معلوم نیست محتوایش چیست، به «گُل» تشبیه می کند که با بیداری اش پرپر و محو می شود. سهراب همچنان میل دارد از واقعیت فرار کند و به خواب و خیال فرو رود و در رؤیاهایش زندگی کند. خواب و رؤیا برای او روز است و بیداری برایش شب. در رؤیا، همه چیز حتی چیزهای بد، همان طور که او دلش می خواهد خوب و زنده اند. خودِ چیزی که به رؤیا و گُل تشبیه شده و آن چیزی که مانندِ مار مانعِ دستیابیِ به آن است مجهول مانده است. شاید علاقه و حساسیّت اش نسبت به این ها در رؤیا به این خاطر باشد که این ها برای خودش هم مجهول اند. این «دنیای رازدارِ به ته نرسیدنیِ آبی» دنیایی است که در آن همه چیز به طرز رازگونه ای زنده است. این دنیا آن دنیایی است که او با خیال و رؤیاهایش به آن جا می رود.
در بندِ بعدی، سهرابِ جوان دوباره به زمانِ حال بر می گردد و می خواهد منشاءِ تصور و ترس کنونی اش از گُل و مار را در کودکی اش جستجو کند. وی می گوید و می پرسد:
نگاهم به تار و پود سیاه ساقه ی گل چسبید
و گرمی رگ هایش را حس کرد:
همه ی زندگی ام در گلوی گل کاشی چکیده بود.
گل کاشی زندگی دیگر داشت.
آیا این گل
که در خاک همه ی رؤیاهایم روییده بود
کودک دیرین را می شناخت
و یا تنها من بودم که در او چکیده بودم،
گم شده بودم؟
سهراب باز هم « صادق هدایت-مانند» و «بوفِ کوری» می نویسد. از سوی دیگر، مانند ویلیام وردزورث تلاش می کند احساسِ دورانِ جوانی اش را ناشی از حسِ طبیعیِ کودکانه ای که حالا تقریباً کم رنگ یا احتمالاً گم شده است بداند. سهراب، خواسته یا به طور اتفاقی، از کهن الگوی ترس از مار و وسوسه ی عصیان و گناه نیز حرف می زند. کودکِ دیرین تنها به کودکیِ خودش برنمی گردد. انسان از همان کودکی اش که به سوی گُل دست برد، زخم خورد. سهراب چندان به جنبه ی مذهبیِ این قضیه کار ندارد. گویا او پایانِ هر گونه کامجویی را در این دنیای بی پایان ناکام و عبث می بیند، حتی کامی که به ظاهر در رؤیا برمی آید، سرانجامی ندارد. او زندگی اش را وقف این گُل کاشی و زندگی اش کرده است که مدعی است همه ی زندگی اش در گلوی آن چکیده است. چیزی هم عایدش نشده است که می گوید:
نگاهم به تار و پود شکننده ی ساقه چسبیده بود.
تنها به ساقه اش می شد بیاویزد.
چگونه می شد چید
گلی را که خیالی می پژمراند؟
دست سایه ام بالا خزید.
قلب آبی کاشی ها تپید.
باران نور ایستاد:
رؤیایم پرپر شد.
سهراب با «دستِ سایه ام بالا خزید»، در واقع، نشان می دهد که خودش همان سایه ای است که روی رؤیایش، در اینجا گُل، می افتد و آن را به تاریکی می برد و محو می کند. گُل که ثمره ی خیالِ اوست با خیالِ خودِ او می پژمرد. «گُلی را که خیالی می پژمراند» یعنی «خیالی گُل را می پژمراند»، و این یعنی «گُلی که خودش خیالی است با خیالی دیگر پژمرده می شود». با چه خیالی؟ در اینجا، وقتی او خیال و هوسِ چیدن گُل به سرش زد، دید که با افتادنِ سایه ی دست اش روی آن، باران نور ایستاد و آن گُل و در پیِ آن خودِ رؤیایش پرپر شد.
ادامه دارد