مغالطه ها یا خطاهای منطقی(8)
مغالطه ها یا خطاهای منطقی(8)
8. Appeal to tradition or faith (“the tried and true”)
پشتِ سنّتی که قرن هاست جوابش را پس داده و درست می نماید سنگر بگیرید. شما از سنّت و ایمان دم بزنید تا سنّتی ها و آنهایی که خودشان را مؤمن به آن می دانند از شما پشتیبانی کنند. به یادِ طرفِ مقابل تان بیندازید که نه برای او خوب است و نه به صلاح جامعه است که از عادتِ گذشته شان توبه کنند. باید همانی را بکنند که رسم و سنّت شده است.
حافظ فرموده است: با دُردکشان هر که درافتاد برافتاد. علامه دهخدا در امثال و حکم نقل می کند که در عهد صفویه، گویا از روی همین گفته ی حافظ، مثلِ با «آل علی هر که درافتاد برافتاد» را در مکاتبِ سیاسی و به حدّ ابتذال به کار می بردند. البته، معمولاً کسی که تلاش می کند از سنّت و سنّتی ها برای پیش بردنِ اهداف خود استفاده کند، با نظر سوء این کار را می کند. به همین دلیل، غالباً حکایاتی که در آنها به توجیه روالِ پدران و اجداد پرداخته می شود در موردِ افرادی است که فکر می کنند بهتر است همان رویه ی خلاف و غلطِ پیشینیان شان را دنبال کنند و خودشان را به دردسر نیندازند و قربانیِ آزمایش سبک و ایده های نو در کار و زندگی شان نکنند.
می گویند:
گرگ پیری بود كه در دوران زندگی اش حیوانات و جانواران و پرندگان زیادی را خورده بود و به دیگران هم زیان فراوان رسانده بود. روزی تصمیم گرفت برای اینكه حیوانات دیگر هم او را دوست داشته باشند، به نقطهٔ دور دستی برود و توبه كند. به همین قصد هم به راه افتاد .در راه گرسنه شد، به اطرافش نگاه كرد، اسبی را دید كه در مرغزاری می چرد.
پیش اسب رفت و گفت! می خواهم به سرزمین دوری بروم و توبه كنم، اما حالا خیلی گرسنه ام از تو می خواهم كه در این راه با من شریك بشوی؟!
اسب گفت: كه از دست من چه كاری بر می آید؟
گرگ گفت : اگر خودت را در این راه قربانی كنی من می توانم از گوشت تو سیر شوم و از گرسنگی نجات پیدا كنم و هم اینكه دیگران از گوشت تو می خورند و سیر می شوند. تو با این كار خودت به همنوعان خود كمك می كنی .
اسب برای نجات جان خود به فكر حیله افتاد و رو به گرگ كرد و گفت: عمو گرگ! من آماده ام كه در این كار خیر شركت كنم و خودم را قربانی كنم. اما دردی دارم كه سالهای زیادی است كه زجرم می دهد . از تو می خواهم دردم را چاره كنی ،بعد مرا قربانی كنی!
گرگ جواب داد: دردت چیست حتماً چاره اش می كنم، اگر هم نتوانستم پیش روباه می روم تا درد ترا علاج كند. اسب گفت: چه گویم؟ چند سال قبل، پیش یك نعلبند نادان رفتم كه سُم هایم را نعل بزند، اما نعلبند نادان نعل را اشتباهی روی گوشت پایم زد و این درد از آنروز مرا زجر می دهد .
از تو می خواهم كه نزدیك بیایی و زخمهای مرا نگاه كنی .
گرگ گفت: بگذار نگاه كنم، اسب پاهایش را بلند كرد و چنان لگد محكمی به سر گرگ زد كه مغزش بیرون ریخت ، گرگ كه داشت می مرد به خودش گفت : آخر ای گرگ! پدرت نعلبند بود، مادرت نعلبند بود؟ ترا چه به نعلبندی؟ قدیمی ها حق داشتند که می گفتند: توبه ی گرگ مرگ است .
داستانی دیگر نیز با مضمونی مشابه به گرگ صفت ها پند می دهد که رسم گرگی را کنار نگذارند که ضرر می کنند.
در مرزبان نامه آمده است:
وقتی گرگی در بیشه ای وطن داشت، روزی در حوالی شکارگاهی بسیار بگشت و از هر سو کمند طلب می انداخت تا باشد که صیدی در کمند افکند. میسر نگشت و آن روز شبانی به نزدیک موطن او گله ی گوسفندی می چرانید. گرگ از دور نظاره می کرد، از غصه ی حمایت شبان گلوی گرگ گرفته بود، و از گلّه جز گرد نصیب دیده ی خود نمی یافت، دندان نیاز می افشرد و می گفت:
زین نادره تر کجا بود هرگز حال؟
من تشنه و پیش من روان آب زلال
شبانگاه که شبان گله را از دشت به سوی خانه راند، بزغاله ای بازپس مانده، گرگ را چشم بر بزغاله افتاد... و آهنگ گرفتن او کرد. بزغاله چون خود را اسیر یافت، دانست که وجه خلاص جز به لطف احتیال نتوان اندیشید. در حال گرگ را به گام گستاخی استقبال کرد و خواه ناخواه در پیش رفت و گفت: مرا شبان به نزدیک تو فرستاده و می گوید: که امروز از تو به ما هیچ رنجی نرسید... اینک ثمره ی آن خوش سیرتی و نیک سگالی و آزرمی که ما را داشتی مرا چون گوشتی بر روی خوان مهیا و مهنا پیش چشم مراد تو نهاد و فرمود که من ساز غنا برکشم و سماعی خوش آغاز نهم تا ترا از هزت و نشاط آن به وقت خوردن من حال خوش شود. گرک در جوال عشوه ی بزغاله رفت و کفتاروار بسته ی گفتار او شد، فرمود که چنان کند. بزغاله در پرده ی درد واقعه و سوز حادثه ناله ی سینه را آهنگ چنان بلند کرد که صدای آن از کوهسار به گوش شبان افتاد، چوب دستی محکم برگرفت و چون باد به سر گرگ دوید و آتش در خرمن تمنای او زد. گرگ از آن جایگاه به گوشه ای گریخت و خائباً خاسراً سر بر زانوی تفکر نهاد که این چه کار جاهلانه و مهلت دادن کاهلانه بود که من ورزیدم؟
من چرا گذاشتم که بزغاله مرا بز گیرد تا به دمدمه ی چنین لافی و افسون چنین گزافی عنان همت و آرزو از دست من فرو گیرد... و پدر من چون طعمه ای یافتی و به لقمه ای فراز رسیدی، او را مطربان خوش زخمه و مغنیان غزل سرای از کجا بودندی که پیش او الحان خوش سراییدندی و بر سر خوان غزل های خسروانی زدندی.