اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(25) زندگی خواب ها: پرده

 

واژه ی «پرده»، با شناختی که از تحصیل و حرفه ی سهراب داریم، ما را نخست به یادِ «پرده ی نقاشی» می اندازد. شاید، همین تصویر نیز مد نظر سهراب بوده باشد، واقعیت هم همین است، زیرا زندگی پیشِ رویمان یا نمایی از شب را روی پرده اش به تصویر می کشد، یا تصویر رنگارنگی از روز را. سهراب جوان در این شعر از چه پرده ای سخن می گوید؟ می گوید:

پرده

 

پنجره ام به تهی باز شد

و من ویران شدم.

پرده نفس می کشید.

 

دیوار قیراندود!

از میان برخیز.

پایان تلخ صداهای هوش ربا!

فرو ریز.

 

لذّت خوابم می فشارد.

فراموشی می بارد.

پرده نفس می کشد:

شکوفه ی خوابم می پژمرد.

 

تا دوزخ ها بشکافند،

تا سایه ها بی پایان شوند.

تا نگاهم رها گردد.

درهم شکن بی جنبشی ات را

و از مرز هستی من بگذر

سیاه سرد بی تپش گنگ!

 

 

می بینیم که باز هم، در این شعر مانند اشعارِ پیشینِ دفترِ زندگی خواب ها، سهراب دارد بین خواب و بیداری نفس می کشد. انگار بیزار از تاریکی شب، می خواهد روز و روزگار بهتری را در خواب ببیند. منظور ظاهری اش از «پرده» در این شعر پلکِ چشم هایش است. با گفتنِ «پنجره ام به تهی باز شد» می خواهد بگوید که با گشودنِ چشم هایش، دنیایی را دید که هیچ نداشت. البته ایرادی هم ندارد اگر پنجره همان پنجره و پرده همان پرده ی معمولی باشد، منتها، پنجره خود به خود باز نمی شود. آدم چشم هایش را اغلب با اراده باز می کند و باز شدنِ غیرارادی شان نیز آن قدر طبیعی است که دیگر «خود به خودی» در نظر گرفته نمی شود. شاید از جمله ی «پرده نفس می کشد» بتوان نتیجه گرفت که باد پنجره را باز کرده و پرده را به حرکت درآورده است و سهراب همین جنبشِ پرده را همان تنفس اش به حساب آورده است، ولی چون در بند پایانیِ شعر از «رهایی نگاه» حرف می زند، بهتر است این تصاویر را نیز به نگاهِ او ربط بدهیم.

سهراب دیدنِ تهی را که برابر است با ندیدن عاملِ ویرانی خود می داند. آدم در جایی که چیزی باشد و آباد باشد ساخته می شود. امّا، این «تهی» باعث نشد که خودش هم «تهی» بشود، زیرا ناچار بود همچنان باشد و به ظاهر زندگی کند. در واقع، «نفس کشیدنِ پرده» همان نفس کشیدن خودش است. چشم هایی که مدام باز و بسته می شود، نشانِ ظاهریِ وجود زندگی و جنبش در اوست. سهراب در بندِ دوم مشخص می کند که منظورش از تهی بودنِ فضای بیرون پنجره چیست، او با خطاب به شب می گوید:

دیوار قیراندود!

از میان برخیز.

 

او جز تاریکیِ شب چیزِ دیگری را نمی تواند ببیند. از شب می خواهد از آن جایی که هست، از پیش چشمانش و از قاب پنجره اش، برخیزد و برود، زیرا بین او و آنچه که دیدنی است نشسته است. سپس، از او که « پایان تلخ صداهای هوش ربا» است می خواهد که مانند پرده ای بیفتد تا منظره ها دیدنی شود. منتها، او به جای صحبت از دیدنی ها از شنیدنی های هوش ربا می گوید. شاید برای این که شب مانندِ دیوارِ سکوتی است که باعث می شود حتی صدایی از چیزی که باشد و دیدنی باشد هم درنمی آید. شاید «هوش ربایی» را باید چیزی مانند خواب، یا همان چیزی که خواب آور است تلقی کنیم. حتی «فراموشی» که در بندِ بعدی پس از خواب یا همراهِ آن است را باید معادلِ همین «هوش ربایی» بگیریم. سهرابِ جوان اصرار دارد که این شعرش را نیز هر جور که شده به خواب و زندگی در خواب ربط بدهد، می گوید:

لذّت خوابم می فشارد.

فراموشی می بارد.

سهراب می داند که با فرارسیدن شب ناچار است تن به خواب بدهد. چیزِ دیگری نیست که لذّت بخش باشد. منظورش از «فراموشی» همان جدایی از دنیای بیداری است. (بعدها در شعر «در گلستانه» برای نشان دادنِ فاصله ی بین خاک و آب و رسیدن به آب از تعبیرِ «و فراموشی خاک» استفاده می کند.) در اینجا، از حال و حرف هایش پیداست که خواب هم به این راحتی ها دست یافتنی نیست. با چشم های باز نمی تواند بخوابد و می گوید:

شکوفه ی خوابم می پژمرد.

نمی تواند بخوابد، به عبارتِ دیگر و مطابقِ تعبیرهای مشابه در زندگی خواب ها، یعنی نمی تواند چیزی را ببیند. اگر بخوابد چه می شود و چه لذّتی نصیب اش می شود؟ می گوید:

 

تا دوزخ ها بشکافند،

تا سایه ها بی پایان شوند.

تا نگاهم رها گردد.

 

با این سه خط، سه موردی را که با رفتنِ شب اتفاق می افتد ذکر می کند. نزدیک ترین برابر برای «شکافته شدن دوزخ ها» همان طلوع خورشید و گرمای آن است که به همه چیز منتقل می شود. «بی پایانیِ سایه ها» نیز در پیِ گسترش آفتاب و تشکیلِ سایه ی موجوداتی است که در معرض نورند. و «رهایی نگاهش» نیز با رهایی و گسترش نور روی می دهد. رهایی اش در این است که بتواند همه چیز را ببیند. برای این که اینها اتفاق بیفتد از شب می خواهد که بی جنبشی اش را بشکند و کنار برود:

درهم شکن بی جنبشی ات را.

«بی جنبشی» و «شکستن» هر دو به آن «دیوار قیراندود»ی که شب ساخته بود برمی گردد. وقتی که  از شب می خواهد که «از مرز هستی اش بگذرد»، در واقع، می خواهد به همان چیزهایی برسد که شب  با صفاتی که برایش ردیف کرده است، از او دریغ می دارد.

آخرین جمله اش نشان می دهد که شب برای او «سیاهِ سردِ بی تپشِ گنگ» است. او می خواهد به «سپیدِ گرمِ پُرتپشِ صدادار و معنی دار» برسد.

مشکلِ سهراب «شب بیداری»اش است. به نظر می رسد که با شروع روز تازه خواب او آغاز می شود. چه خوابی؟ نه این که او واقعاً به خواب می رود، نه؛ در عوض، او گمان می کند که همین تماشای روز مانندِ خواب دیدن است. خوابی که پیش چشم های او زندگی می کند. چنین خواب برای او از شبِ به ظاهر زنده، زنده تر است. خودش هم در این خواب زنده تر به نظر می رسد، نه برای این که کاری انجام می دهد، بلکه به این خاطر که می تواند همه چیز را ببیند. برای او این نگاه همان مهمترین کار و شاید تنها کاری است که می تواند و باید انجام دهد. «ما هیچ ما نگاه» تصویر پخته تری از همین خواب و خیال است.

به نظر من، ایرادِ این شعرِ سهرابِ جوان در این است که او به زور می خواهد آن را نیز  در هماهنگی و برای همراهی با شعرهای دیگر کتابِ زندگی خواب ها هر طور که شده به خواب ربط بدهد، در صورتی که، این شعر بدون انجام چنین کاری می توانست منسجم تر و معنی دارتر باشد. ایرادی هم که به بعضی ها که اصرار دارند به اشعاری از این دست جنبه ی اجتماعی و سیاسی بدهند وارد است این است که فراموش کرده اند که شاعر انقلابی خودش را در شعر سیاسی اش به اندازه ی سهرابِ جوان بی دست و پا نشان نمی دهد که از خودِ شب بخواهد که بجنبد و برود تا خودش، بی چنگ و مشت، به صبح برسد. تفاوتِ زیادی است بینِ بینشِ سیاسی شاعری که می گوید:

شب است و چهره ی میهن سیاهه

نشستن در سیاهی ها گناهه

تفنگم را بده تا ره بجویم

که هر که عاشقه پایش به راهه

 

در شعرِ سیاسی و انقلابیِ ناب، حرف از فرد و رهاییِ فردی نیست. حرف از میهن است و همراهی و مبارزه. فردگراییِ سهراب بین او و اهل سیاست مرزی ایجاد کرده است که چنین شعری گذرنامه ی خوبی برای رفتن به آن سوی مرز نیست. او همان طور که خودش می گوید، می خواهد که شب از مرز هستی اش بگذرد؛ نمی خواهد خودش را و دیگران را به قلمرو صبح ببرد.