مغالطه ها یا خطاهای منطقی(6)

 

 6. Appeal to pity (or sympathy)

 

با حرف یا با نگاه یا با هر دو یا به هر راه دیگری که خودتان بلدید، مظلوم نمایی کنید و احساسِ همدردیِ مخاطب تان را برانگیزید. اشک تمساح بریزید و احساساتش را جریحه دار کنید. تا می توانید از خودتان «ننه جان من غریبم» دربیاورید. اصلاً خودتان را به موش مردگی بزنید! اگر بخت با شما یار باشد، حتماً جواب می دهد. بخت یعنی چه؟ به ماوراء الطبیعه ربطی ندارد. بخت از نظر من در این مورد یعنی که شمانقش تان را جوری خوب بازی کرده اید که با حماقت و سادگی طرفِ مقابل تان جور درآمده است. خیلی از اوقات جور درنمی آید. مثل موردِ ذیل که عبید زاکانی تعریف کرده است:

 

زنی چشمانی بغایت خوش و خوب داشت. روز از شوهر شکایت به قاضی برد. قاضی روسپی باره بود، از چشمهای او خوشش آمد. طمع در او بست و طرف او بگرفت. شوهر در یافت، چادر از سرش درکشید. قاضی رویش بدید سخت متنفر شد گفت بر خیز ای زنک چشم مظلومان داری و روی ظالمان.

 

 باور کنید که مظلوم نمایی خیلی جاها جواب می دهد، به همین دلیل است که شیخ اجل با موعظه های ذیل خواسته به همه هشدار بدهد که گول نخورند. ولی من یقین دارم که خودتان و خودم هم گاهی گول می خوریم. خودِ سعدی هم کم گول نخورده است! می گوید:

 

رحم آوردن بر بدان ستم است بر نیکان، عفو کردن از ظالمان جورست بر درویشان.

 

خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی

به دولت تو گنه می‌کند به انبازی

معشوق هزار دوست را دل ندهی

ور می‌دهی آن دل به جدایی بنهی

 

شاید شیخ را زنی فریب داده است که به خطا درباره ی تمامیِ زنان بدون هیچ ملاحظه ای حکم کرده است:

 

مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه.

 

ترحم بر پلنگ تیز دندان

ستمگاری بود بر گوسفندان

 

مشهورترین ناله ی موجود در ادب پارسی که اتفاقاً به نخستین ناله ای که در ذات بشر وجود دارد اشاره می کند، همان ناله ی خاک برای جلب ترحم نزد ملائکه است. داستان از این قرار است که خداوند برای آفرینش آدم ابوالبشر به فرشتگان مقرب دستور می دهد که به زمین بروند و مشتی خاک برای او بیاورند. نخست از جبرئیل می خواهد که برای انجام این مأموریت عازم زمین شود:

 

چونک صانع خواست ایجاد بشر

از برای ابتلای خیر و شر

جبرئیل صدق را فرمود رو

مشت خاکی از زمین بستان گرو

او میان بست و بیامد تا زمین

تا گزارد امر رب‌العالمین

دست سوی خاک برد آن مؤتمِر

خاک خود را در کشید و شد حَذِر

پس زبان بگشاد خاک و لابه کرد

کز برای حرمت خلاق فرد

ترک من گو و برو جانم ببخش

رو بتاب از من عنان خنگ رخش

در کشاکشهای تکلیف و خطر

بهر لله هِل مرا اندر مبر

بهر آن لطفی که حقت بر گزید

کرد بر تو علم لوح کل پدید

تا ملایک را معلم آمدی

دایما با حق مکلم آمدی

که سفیر انبیا خواهی بدن

تو حیات جان وحیی نی بدن

 

سرانجام، زمین با آه و ناله و چرب زبانی کاری کرد که جبرئیل دستِ خالی نزدِ خدا بازگشت و به ناتوانی اش در انجام این کار اعتراف کرد. بعد، خداوند این مأموریت را به میکائیل محول کرد:

 

گفت میکائیل را تو رو به زیر

مشت خاکی در ربا از وی چو شیر

چونک میکائیل شد تا خاکدان

دست کرد او تا که برباید از آن

خاک لرزید و درآمد در گریز

گشت او لابه‌کنان و اشک‌ریز

سینه سوزان لابه کرد و اجتهاد

با سرشک پر ز خون سوگند داد

که به یزدان لطیف بی‌ندید

که بکردت حامل عرش مجید

کیل ارزاق جهان را مشرفی

تشنگان فضل را تو مغرِفی

زانک میکائیل از کیل اشتقاق

دارد و کیال شد در ارتزاق

که امانم ده مرا آزاد کن

بین که خون‌آلود می‌گویم سخن

معدن رحم اله آمد ملک

گفت چون ریزم بر آن ریش این نمک

 

میکائیل هم احساساتی و در نهایت تسلیمِ آه و ناله ی خاک شد. بعد، نوبت به اسرافیل رسید:

 

گفت اسرافیل را یزدان ما

که برو زان خاک پر کن کف بیا

آمد اسرافیل هم سوی زمین

باز آغازید خاکستان حنین

کای فرشتهٔ صور و ای بحر حیات

که ز دمهای تو جان یابد موات

در دمی از صور یک بانگ عظیم

پر شود محشر خلایق از رمیم

در دمی در صور گویی الصلا

برجهید ای کشتگان کربلا

ای هلاکت دیدگان از تیغ مرگ

برزنید از خاک سر چون شاخ و برگ

رحمت تو وآن دم گیرای تو

پر شود این عالم از احیای تو

تو فرشتهٔ رحمتی رحمت نما

حامل عرشی و قبلهٔ دادها

عرش معدن گاه داد و معدلت

چار جو در زیر او پر مغفرت

جوی شیر و جوی شهد جاودان

جوی خمر و دجلهٔ آب روان

پس ز عرش اندر بهشتستان رود

در جهان هم چیزکی ظاهر شود

گرچه آلوده‌ست اینجا آن چهار

از چه از زهر فنا و ناگوار

جرعه‌ای بر خاک تیره ریختند

زان چهار و فتنه‌ای انگیختند

تا بجویند اصل آن را این خسان

خود برین قانع شدند این ناکسان

شیر داد و پرورش اطفال را

چشمه کرده سینهٔ هر زال را

خمر دفع غصه و اندیشه را

چشمه کرده از عنب در اجترا

انگبین داروی تن رنجور را

چشمه کرده باطن زنبور را

آب دادی عام اصل و فرع را

از برای طهر و بهر کرع را

تا ازینها پی بری سوی اصول

تو برین قانع شدی ای بوالفضول

بشنو اکنون ماجرای خاک را

که چه می‌گوید فسون محراک را

پیش اسرافیل‌گشته او عبوس

می‌کند صد گونه شکل و چاپلوس

که بحق ذات پاک ذوالجلال

که مدار این قهر را بر من حلال

من ازین تقلیب بویی می‌برم

بدگمانی می‌دود اندر سرم

تو فرشتهٔ رحمتی رحمت نما

زانک مرغی را نیازارد هما

ای شفا و رحمت اصحاب درد

تو همان کن کان دو نیکوکار کرد

 

خاک ناله را با چاپلوسی درهم آمیخت و اسرافیل را نیز با مشتِ خالی نزد خدا برگرداند. بعد از آن سه، نوبت به عزرائیل رسید:

 

 

گفت یزدان زود عزرائیل را

که ببین آن خاک پر تخییل را

آن ضعیف زال ظالم را بیاب

مشت خاکی هین بیاور با شتاب

رفت عزرائیل سرهنگ قضا

سوی کرهٔ خاک بهر اقتضا

خاک بر قانون نفیر آغاز کرد

داد سوگندش بسی سوگند خورد

کای غلام خاص و ای حمال عرش

ای مطاع الامر اندر عرش و فرش

رو به حق رحمت رحمن فرد

رو به حق آنک با تو لطف کرد

حق شاهی که جز او معبود نیست

پیش او زاری کس مردود نیست

گفت نتوانم بدین افسون که من

رو بتابم ز آمر سر و علن

 

خاک، نخست با مباحثه و استدلال خواست عزرائیل را از انجام مأموریت اش منصرف کند.

 

گفت آخر امر فرمود او به حلم

هر دو امرند آن بگیر از راه علم

 

عزرائیل هم در بحث کم نیاورد:

 

گفت آن تاویل باشد یا قیاس

در صریح امر کم جو التباس

فکر خود را گر کنی تاویل به

که کنی تاویل این نامشتبه

دل همی‌سوزد مرا بر لابه‌ات

سینه‌ام پر خون شد از شورابه‌ات

نیستم بی‌رحم بل زان هر سه پاک

رحم بیش استم ز درد دردناک

گر تپانچه می‌زنم من بر یتیم

ور دهد حلوا به دستش آن حلیم

این تپانچه خوشتر از حلوای او

ور شود غره به حلوا وای او

بر نفیر تو جگر می‌سوزدم

لیک حق لطفی همی‌آموزدم

لطف مخفی در میان قهرها

در حدث پنهان عقیق بی‌بها

قهر حق بهتر ز صد حلم من است

منع کردن جان ز حق جان کندن است

بتّرین قهرش به از حلم دو کون

نعم رب‌العالمین و نعم عون

لطفهای مضمر اندر قهر او

جان سپردن جان فزاید بهر او

هین رها کن بدگمانی و ضلال

سر قدم کن چونک فرمودت تعال

آن تعال او تعالی ها دهد

مستی و جفت و نهالی ها دهد

باری آن امر سَنی را هیچ هیچ

من نیارم کرد وَهن و پیچ پیچ

این همه بشنید آن خاک نژند

زان گمان بد بدش در گوش بند

باز از نوعی دگر آن خاک پست

لابه و سجده همی‌کرد او چو مست

گفت نه برخیز نبود زین زیان

من سر و جان می‌نهم رهن و ضمان

لابه مندیش و مکن لابه دگر

جز بدان شاه رحیم دادگر

بنده فرمانم نیارم ترک کرد

امر او کز بحر انگیزید گرد

جز از آن خلاق گوش و چشم و سر

نشنوم از جان خود هم خیر و شر

گوش من از گفت غیر او کرست

او مرا از جان شیرین جان‌ترست

جان ازو آمد نیامد او ز جان

صدهزاران جان دهم او رایگان

جان که باشد کِش گزینم بر کریم

کَیک چه بود که بسوزم زو گلیم

من ندانم خیر الا خیر او

صم و بکم و عمی من از غیر او

گوش من کرست از زاری‌کنان

که منم در کف او هم‌چون سنان

 

عزرائیل اعتراف کرد که آه و ناله و زاری در برابر فرمان حق تعالی هیچ تأثیری روی او ندارد و به خاک گفت:

 

احمقانه از سنان رحمت مجو

زان شهی جو کان بود در دست او

با سنان و تیغ لابه چون کنی

کو اسیر آمد به دست آن سنی

او به صنعت آزرست و من صنم

آلتی کو سازدم من آن شوم

 

جالب اینجاست که خودِ عزرائیل هم  با آه و ناله کم کم خاک را سرگرم و خام می کند و می گوید:

 

گر مرا ساغر کند ساغر شوم

ور مرا خنجر کند خنجر شوم

گر مرا چشمه کند آبی دهم

ور مرا آتش کند تابی دهم

گر مرا باران کند خرمن دهم

ور مرا ناوک کند در تن جهم

گر مرا ماری کند زهر افکنم

ور مرا یاری کند خدمت کنم

من چو کلکم در میان اصبعین

نیستم در صف طاعت بَین بَین

خاک را مشغول کرد او در سخن

یک کفی بربود از آن خاک کهن

ساحرانه در ربود از خاکدان

خاک مشغول سخن چون بی‌خودان

برد تا حق تربت بی‌رای را

تا به مکتب آن گریزان پای را

 

در حقیقت، عزرائیل نیز عاقبت با همین ترفند ناله و زاری و جلب احساسات توانست خاک را مشغول کند و به مقصودش برسد. حضرت مولانا ناله را چندان بی اثر نمی بیند. ناله ی عزرائیل مؤثرتر و فریبنده تراز ناله ی خاک بوده است. مولانا برای افزایشِ تأثیرِ ناله پند می دهد که،

 

 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد.

 

یعنی تلاش کنید رگِ خوابِ مخاطب تان را به دست بگیرید و از دری وارد شوید که ناله تان به دِلش بنشیند و مغزش را تعطیل کند:

 

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله ی مستان

میان صخره و خارا اثر دارد، اثر دارد