مغالطه ها یا خطاهای منطقی(5)
مغالطه ها یا خطاهای منطقی(5)
5. Apeal to fear
از حربه ی ترساندن استفاده کنید. کاری کنید که حواس اش را جمع کند و بفهمد که این حرف ها به اینجا ختم نمی شود. تا گرمِ بحث و استدلال شد به او حالی کنید که شاید کوچک ترها را بتوانی با حرف راضی کنی، ولی آن گنده ترها گوش شان به هیچ حرفی بدهکار نیست. اوّل می کُشند، بعد پاها را می شمرند مبادا پای اضافه داشته باشی. حکیم ابوالقاسم فردوسی هم شاید از وفورِ حکمت این را گفته است که:
خردمند با مردم پارسا
چو جایی سخن راند از پادشا
همه سخته باید که راند سخن
که گفتار نیکو نگردد کهن
نباید که گویی به جز نیکویی
وگر بد سراید نگر نشنوی
ببیند دل پادشا راز تو
همان بشنود گوش آواز تو
چه گفت آن سخنگوی پاسخ نیوش
که دیوار دارد به گفتار گوش
خلاصه، بنا به گفته ی حکیم، طوری بترسانیدش که هم از دیوار بترسد و هم از موش. کاری کنید که مانندِ مارگزیده ها از ریسمان سیاه و سفید بترسد. اصلاً، جوری او را بترسانید که خودتان را هم ترس بردارد. سعدی حکایت می کند که،
هرمز را گفتند وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟ گفت: خطایی معلوم نکردم و لیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بی کرانست و بر عهد من اعتماد کلی ندارند. ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند، پس قول حکما را کار بستم که گفتهاند:
از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم
وگر با چنو صد بر آیی به جنگ
از آن مار بر پای راعی زند
که ترسد سرش را بکوبد به سنگ
نبینی که چون گُربه عاجزشود
بر آرد به چنگال چشم پلنگ
معلوم می شود که ترسیدن و ترساندن کاری حکیمانه است! گویا هیچ رابطه ای بین حکمت و خرد و منطق و استدلال وجود ندارد.
یغما جندقی خودش اعتراف کرده و گفته که از ناچاری و از ترس شیخ متوسل شده است به تزویر مسلمانی:
بهار ار باده در ساغر نمی کردم چه می کردم
ز ساغر گر دماغی تر نمی کردم چه می کردم
هوا تر، می به ساغر، من ملول از فکر هشیاری
اگر اندیشه ی دیگر نمی کردم چه می کردم
عَرَض دیدم بجز می هر چه زآن بوی نشاط آید
قناعت گر بدین گوهر نمی کردم چه می کردم
چرا گویند در خم خرقهٔ صوفی فرو کردی
به زهد آلوده بود آن گر نمی کردم چه می کردم
ملامت می کنندم کز چه برگشتی ز مژگانش
هزیمت گر ز یک لشکر نمی کردم چه می کردم
به اشک ار کیفر گیتی نمی دادم چه می دادم
به آه ار چارهٔ اختر نمی کردم چه می کردم
ز شیخ شهر جان بردم به تزویر مسلمانی
مدارا گر بدین کافر نمی کردم چه می کردم
گشود آنچ از حرم بایست از دیرم کنون یغما
رخ امید بر این در نمی کردم چه می کردم