مغالطه ها یا خطاهای منطقی(4)
مغالطه ها یا خطاهای منطقی(4)
4. Appeal to experience
از تجربه تان لاف بزنید و به طرف مقابل بفهمانید که اگر او نِی را از شما بستاند نمی تواند بهتر بزند. خودش می فهمد که او را به چه تشبیه کرده اید.
به همه بگویید که دود از کُنده بلند می شود و شما گرگ باران دیده اید و همه را فوت آبید! پیر و عصا به دست و بیمار و معلول هم که شدید، باز هم زیر بار بازنشستگی نروید و بگویید: من که پیرم و می لرزم، به صد جوون می ارزم!
مشهورترین حکایت درباره ی اهمیت تجربه در ادبیات فارسی همان ماجرای «خاتون و کنیز» است که مولوی در مثنوی اش نقل کرده است. اگر می دانید که چه بر کنیز گذشت، فبها! اگر هم نمی دانید، چه بَدا! ناچارید خودتان با یک گشتِ کوچک در فضای مجازیِ مجاز و غیر مجاز خیلی سریع آن را پیدا کنید و بخوانید. در اینجا، حکایتِ دیگری را می خواهم برایتان نقل کنم.
می گویند:
قصابی را استخوان خرده ای بر پلک خلیده او را به تعب می داشت. لاجرم نزدِ کحال یا سرمه کشی که به علاج چشم نیز می پرداخت رفت. کحال او را عشوه می داد و هر روز داروگونه ای در چشم وی می کرد. و او هر بامداد یک مَن گوشت به مطبخ طبیب می فرستاد. روزی قصاب به عادت بیامد. طبیب به خانه نبود. تلمیذ چشم او بگشود. ریزه ی استخوان بدید و بیرون کرد. رنجور برفت و دیگر روز بازنگشت. کحال از شاگرد ماجرا بپرسید. گفت: ریزه ای بر پلک داشت، بدیدم و بر آوردم و مرهم بنهادم. مانا که بهبودی یافته است.
کحال به خشم شد و گفت: زهی ابله! من هم آن استخوان می دیدم لیکن گوشت روزانه را نیز چشم می داشتم.