اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(24) زندگی خواب ها: جهنّمِ سرگردان
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(24) زندگی خواب ها: جهنّمِ سرگردان
می دانیم جهنّم برای این است که جهنّمی ها، یعنی مشرکان و کافران و منافقان و گناهکارانِ توبه ی نصوح ناکرده، واردش شوند و فیها خالدون بمانند. ولی، تا شعر «جهنمِ سرگردان» را خوب نخوانیم، متوجه نمی شویم، این جهنّمِ سرگردان چیست یا کیست و در پی چه چیزها و چه کسانی سرگردان است. بخوانیم تا بدانیم:
جهنم سرگردان
شب را نوشیده ام
و بر این شاخه های شکسته می گریم.
مرا تنها گذار
ای چشمِ تبدارِ سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر کنم.
مگذار از بالش تاریک تنهایی سربردارم
و به دامن بی تار و پود رؤیاها بیاویزم.
سپیدی های فریب
روی ستون های بی سایه رجز می خوانند.
طلسم شکسته ی خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشمم آویخته.
او را بگو
تپش جهنمی مست!
او را بگو: نسیم چشمانت را نوشیده ام.
نوشیده ام که پیوسته بی آرامم.
جهنّم سرگردان!
مرا تنها گذار.
با این که می دانم با بیانِ معنیِ عاری از حسِ و اندیشه ی عمیق ِ مؤلف دچار مغلطه ی «بدعت دگرنویسی» می شوم، ولی بر این باورم که این نخستین کار و مهم ترین و بهترین کاری است که باید سرآغازِ خوانشِ هر متنی مانندِ «جهنّم سرگردان» باشد. گاهی جنگِ اوّل که ممکن است به هیچ صلحِ آخری ختم نشود از همین جا شروع می شود. خواننده های جور واجور از همین معنیِ به ظاهر سطحی با هم دچار اختلاف می شوند. اگر، به عنوان مثال، دو خواننده با پرداختن به نکته ای که به ظاهر عمیق است، مانندِ نگاهِ به «جهنّم» به عنوان کهن الگوی ازلی، به توافق برسند، معلوم نیست در برداشت شان از معنی ظاهری شعر چنین توافقی وجود داشته باشد. بارها گفته ام که خیلی ها برای فرار از بیان معنیِ سطحیِ متن به یک چیزی در متن بند می کنند و به بیان نکاتی می پردازند که یا در متن نیست و یا آن طوری که آنها ادعا می کنند در آن نیست. هر ادعایی، مانندِ ربط دادنِ متنی به مشکلات روانی با رویکردی فرویدی، آن هم بدون تخصص و تجربه ی روانشناسی یا روانکای، ولی با ژستی روانشناسانه و روانکاوانه، باید با جزئیات سطحی و همچنین با همان کلِّ ظاهریِ متن جور دربیاید و حمایت شود. منتقدِ ادبی نمی تواند فقط روی یک جمله یا یک تصویر تکیه کند و آن را از متن بیرون بکشد و بگوید که همین نکته ثابت می کند که مؤلف اش فلان یا بهمان مشکلِ روانی را داشته است. بعید است خودِ روانشناس یا روانکاوِ متخصص بی گُدار به آب بزند، و بی گروییِ موثق و پشتیبانیِ متن و اطلاعاتِ حاشیه ای، چنین تحلیل و تأویلی از خود بروز بدهد. این نکته را عرض کردم تا باز هم به کسانی که با کوچک انگاریِ پرداختن به معنی، مایل اند بیشتر رویکردهای روانشناسانه و جامعه شناسانه و مانند این ها روی متن های ادبی اعمال شود، یادآوری کنم که با پرداختنِ دقیق به معنیِ متن راه برای ورود به بحث های آنچنانی بازتر می شود. حتی برای دیگران، معما چو از راه خوانش ِ دقیق حل گشت، کارِ تحلیل شان آسان تر می شود. بدونِ چنین خوانشی، حتی اگر آلوده به سلیقه و نگاه ویژه ای باشد، از هیچ رویکردی نمی توان به طوری که شایسته ی آن متن و در عین حال درست هم باشد استفاده کرد. تلاش برای کشفِ معنیِ همین شعرِ «جهنّمِ سرگردان»، با این که شعر کوتاهی است، بعید نیست بعضی ها را سرگردان کند. خواننده ای که در معنی ادبی اش سرگردان است، چه طور می تواند از آن تحلیلِ غیرِادبیِ عمیق درستی ارائه دهد. البته باید توجه کرد که خطای جزئی و تفاوت های سلیقه ایِ جزئی در کشف و بیانِ معنی با سرگردانی یکی نیست. اصولاً، انسان در دنیا سرگردانِ کشف و درکِ معنی و غایتِ هستی است. ولی انگار سرگردانیِ شخصیّتِ سهراب در شعرِ «جهنّم سرگردان» بیشتر برای فرار از چنین تلاشی است. به فرموده ی قرآن، جهنّم در روز قیامت به این دلیل سرگردان و گیج است که نمی داند تا کیِ باید باز و شاهد ورود جهنّمی ها باشد:
يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَتَقُولُ هَلْ مِن مَّزِيدٍ [٥٠:٣٠]
آن روز به جهنم گوييم: آيا پر شدى؟ و گويد: آيا افزون [بر اين] هم هست؟
اما، جهنّمِ سهراب چه جور جهنّمی است و چرا سرگردان است؟
در این شعر، سهراب شب را در برابر روز، آب را در برابر آتش و خواب را در برابر بیداری گذاشته و اوّلی ها را بر دومی ها ترجیح داده است. شب مانند آب، فرصتی برای خواب است؛ برعکس، روز مانندِ آتش، تحمیل کننده ی بیداری است. خواب با خودش ثبات و سکونت را می آورد، در حالی که بیداری عاملِ حرکت و سرگردانی است. به همین دلیل است که گفته ام شخصیّتِ سهراب که از جهنّمِ سرگردان می گریزد، از تلاش برای درکِ هستی طفره می رود.
در حقیقت، چون «جهنّمِ سرگردان» برخلافِ میلِ این شخص دست از سرش برنمی دارد، او نیز همچون این جهنّم، سرگردان و جهنّمی شده است. «جهنّمِ سرگردان» در این شعر اشاره ای است به خورشید. «جهنّم» است برای این که از آتش است، و «سرگردان» است برای این که این شخص به هیچ وجه بر این باور نیست که طلوع و غروبِ آن، آن گونه که در ادیان توحیدی ادعا می شود، در پیِ غایتی باشد. حتی واژه ی «جهنّم» با تعبیری ضدّدینی استفاده شده است. چرا؟ زیرا این شخص معتقد است که «جهنّم» به همین دنیا محدود و ختم می شود. شاید فکر کنیم که او شب را دوست دارد برای این که مانندِ بهشت است، ولی او شب و خواب را برای این دوست دارد که مانندِ مرگ است.
شب مایعی است که او نوشیده است. اگر مِی باشد، مست می کند و اگر سم باشد می کُشد و اگر داروی خواب آور باشد، خورنده اش را به خواب می برد. کدامش است؟ فرقی نمی کند! چون می گوید: «مگذار خواب وجودم را پرپر کنم»، معلوم است که شب مانندِ داروی خواب آوری است که باید او را به خواب ببرد. و چون خوابِ عمیق آدم را مثلِ مستِ لایعقل می کند، شب می تواند همان شرابی باشد که او را مستِ خواب می کند. و چون مثل زهری است که تأثیر موقتی دارد، می تواند او را برای مدتی به عالمِ مرگ ببرد. خواب همتای مرگ است.
«بالشِ تاریک تنهایی» همان شب و خوابِ شب است. شاید جمله ی بعدی حواسمان را پرت کند که، اگر او در پی خواب و شب است، پس چرا می گوید: مگذار... به دامن بی تار و پود رؤیاها بیاویزم؟
اما جمله ی آغازینِ بند بعدی نشان می دهد که رؤیاها نسبت به خوابی که در شب برای او زندگی است، همان روز و روشنایی و سپیدی های فریبنده اش است.
در یک کلام، سهراب که در پیِ «زندگیِ در خواب» است و می خواهد خود را از این «مرگ در بیداری»، که زندگی پنداشته می شود رها کند، شب را می خواهد و همچون پوچ گرایان از روز و خورشید که «جهنّم سرگردان» و نمادِ عبث بودنِ هستی اند بیزار است. شب را برای زندگی نمی خواهد، آن را برای مرگ می خواهد. از طریقِ تنهایی و تاریکیِ شب، که بالشی برای آرامش و آسایش اش فراهم می کند، می خواهد به «خوابِ وجود» که برابر با مرگ است برسد. برای او روز و زندگی «دامنِ بی تار و پود رؤیاها»ست. نمی خواهد وابسته و آویخته شان باشد. چرا؟ برای این که این ها مانندِ «شاخه های شکسته»ای اند که بر آنها می گرید. معلوم نیست، پس از نوشیدنِ شب، از سرِ مستی «بر این شاخه های شکسته» می گرید، یا چون این شاخه های شکسته را دیده، تصمیم گرفته شب را بنوشد و بگرید. انگار این دومی درست تر است. به هر حال، مشخص است که خود را به چنین شاخه هایی نمی تواند بیاویزد. بدبینیِ او نسبت به زندگی به اندازه ای است که سپیدی های پس از طلوعِ خورشید یا به قولِ خودش «چشم تبدار» یا «جهنم سرگردان» را فریب و «ستون های بی سایه» را همچون سراب می داند. رجزخوانیِ این سپیدی ها، در حقیقت، همان دعوتِ وسوسه انگیزشان به پذیرش زندگیِ روزمره است.
«شکسته شدنِ طلسمِ خواب» به این معنی است که او دیگر نمی تواند بخوابد. این چیزی است که او را نگران و گریان کرده است. او می گوید که این طلسمْ بیهوده دارد همان کاری را می کند که «سپیدی های فریب» می خواهد انجام دهد. هر دو می خواهند او را بیدار نگه دارند. او یکباره خطاب به «تپشِ جهنمیِ مست» می گوید:
تپشِ جهنمی مست!
او را بگو: نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام.
نوشیده ام که پیوسته بی آرامم.
آیا این «تپشِ جهنمیِ مست» همان «جهنمِ سرگردان» است؟ آیا خودِ جهنمِ سرگردان باید به خودش چنین حرفی را از جانبِ او بزند؟
به نظر من، «تپشِ جهنمیِ مست» به همان کسی برمی گردد که شب را نوشیده است و مستی اش از شب است. امّا، اگر چنین است، پس چرا، خودش را در همین حالت هم جهنّمی می داند؟ شاید برای این که هر چه باشد باز هم دارد در این هستیِ جهنّمی زندگی می کند، حتی شب هم بدون خواب و آرامش اش جهنمی است. در واقع، «نسیمِ سیاه چشمانِ جهنّم سرگردان» همان شب است که او نوشیده است. خورشیدِ سوزان که غروب می کند و خودش و به قولِ سهراب چشم اش دیده نمی شود، نسیمِ سیاه چشم اش که شب است ظاهر می شود. همین هم در بیداری موجبِ ناآرامی اش است که می گوید:
نوشیده ام که پیوسته بی آرامم.
این بی آرامی هم از مستی می تواند باشد و هم از بی خوابی؛ در هر صورت، همین حرف ثابت می کند که او از هستی، چه به شکل شب و چه به شکلِ روزش، بیزار است. همین هستی همان جهنّمی است که با وجودش لزومی ندارد کسی از جهنّم بترسد، به همین دلیل است که خواب و مرگ را به آن ترجیح می دهد. او که می گوید: «جهنّمِ سرگردان! مرا تنها گذار» می خواهد از بیداری به خواب و از زندگی به مرگ پناه ببرد. او با این خواسته اش ثابت می کند که کلَّ هستی را با روز و شب اش عبث و جهنمی می داند. تنها فرقی که بینِ روز و شب وجود دارد، آن آرامشِ مرگ-مانندی است که در هنگامِ خواب عایدش می شود. سهرابِ جوان در این شعر بدجوری پوچ گرا به نظر می رسد. او بعدها، در بلوغ، اندیشه اش را طوری دستکاری کرد که بتواند برای فرار از اوضاعِ جهنّمیِ دنیا به خواب پناه ببرد و بعداً که اوضاع آرام شد، بیدار شود و از آرامشِ باغ گونه ی هستی لذّت ببرد. در شعرِ «به باغ هم سفران» می گوید:
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد.
...
او بعدها یاد گرفت که با نادیده گرفتنِ چهره ی جهنمّیِ هستی، که حاصلِ بی فکری و جنایت های انسان بوده است، با تماشای جلوه های بهشتی و طبیعی اش که حتی بدَش هم خوب است، امیدوارانه زندگی کند و حتی مرگ را هم برای زندگی دوست داشته باشد و آن را پایانِ هیچ کس و هیچ چیز نداند.
ادامه دارد.