اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(23) زندگی خواب ها: خواب تلخ-1

 

ابتدا می خواهم با مقدمه ای عرض کنم و نشان بدهم که چرا با وجود تحلیل های دیگران که کتاب شده و بعضی چندین بار هم تجدید چاپ شده است، من هم اصرار دارم که همچنان بتحلیلم!

اوّل از همه، از پررویی است!

دوم این که، کتاب های دیگران به شمارگان و قیمتی نیست که مخاطبان و خریدارانِ زیادی داشته باشد. بعضی هایشان کمیاب و نایاب است، در صورتی که تحلیلِ وبلاگی و سایتی این روزها دردسترس تر و ارزان تر است.

سوم این که، اگر فکر می کردم که تحلیل هایم فقط در دسترس تر و ارزان تر است، هرگز وقتِ خودم را برایشان تلف نمی کردم. فکر می کنم این تحلیل ها، اگر درست تر نباشد، حتماً علیرغم ایرادهای فراوان شان آموزنده تر است. اصلاً با ایرادهایشان است که می شود جرأت و لذّت نقد را، در هر موردی، در دلِ دیگران نیز انداخت. مخاطب نه تنها می تواند با نقد و حتی کشف ایراد در این نوشته ها، قلم خود را در کارِ نقدِ عملی بیازماید، بلکه می تواند اگر  قریحه ی شاعری داشت، با دقتِ نقادانه تری شعر بنویسد. در زمانِ دانشجویی ام، در دهه ی شصت، ساعد باقری برنامه ای رادیویی داشت که در آن، اشعار جوانان را نقد و بررسی و اصلاح می کرد. آن برنامه ی جذاب و سودمند، راهنمای خوبی بود برای دانشجویی مثلِ من که می خواست نقد شعر و شاعری را تمرین کند و بیاموزد. امیدوارم مطالبِ این وبلاگ بتواند به علاقه مندان و نیز دانشجویان ادبیات در عمل نشان بدهد که هر خواننده ای چگونه و تا چه اندازه ممکن است از اندیشه های گوناگون در هنگامِ نقد آثار ادبی استفاده و حتی سوء استفاده کرده باشد. علاقه مندان ادبیات را مقدم بر دانشجویانِ ادبیات گذاشته ام، زیرا به تجربه دیده ام که بسیاری از دانشجویانِ ادبیات نه به رشته ی خود علاقه ای دارند و نه به ادبیات. از میانِ همه ی هنرها، فقط در هنرِ کُپی-پِیست مهارت دارند.

اما،...   

در بررسیِ کتاب اوّل، مرگ رنگ، سعی ام این بود که با توجه به جزئیاتی از هر شعر راهی به اندیشه ی اصلی و کلّی اش پیدا کنم و میزانِ هماهنگی و موفقیّت اش را در انتقال آن بسنجم. معمولاً، روشی را به کار می برم که از حوصله ی خیلی از منتقدین خارج است، امیدوا م شما برای دنبال کردنِ چنین بررسی هایی به اندازه ی کافی شکیبا باشید. سعی ام این است که به ندرت سراغِ نکاتی بروم که متنِ مورد بررسی ام به هیچ وجه اشاره ی مستقیمی به آنها نمی کند، ولی گاهی ناچار می شوم آن چیزی را که گویا نیست و آن ادعایی را که بی نشانه و مدرک پذیرفتنی نیست، مانندِ تقلیدِ شاعر از لحن و سبکِ آثار دیگران یا حتی تکرار ناقص اندیشه ی دیگران، با سندی از عوالمِ بیرونِ متن همراه کنم تا شاید دستِ کم خودم را قانع کرده باشم که بی گُدار به آب نزده ام. گاهی من هم ممکن است از دید بعضی ها در بررسی ام به صحرای کربلا زده یا ریسمان را به آسمان بافته باشم، ولی تلاش کرده ام نشان بدهم که رشته ی باریکِ موجهی به اندازه ی یک واژه، مانندِ «سرود» که وجهِ مشترکِ «سرود زهر» سهراب و «سرود زهره»ی حافظ است، می تواند دلیلِ خوبی برای ایجاد رابطه بین دو متن و دو اندیشه باشد. بعضی ها خیلی محققانه روی آثار ادبی مطالعه می کنند و می نویسند. معمولاً، حاصلِ کارشان به درد افرادی می خورد که مطالعات و تخصص شان مقدماتِ درکِ کار آنها را از پیش فراهم کرده است. مثلاً، وقتی ناقدی تمام اشعارِ یک کتاب را سرجمع و با ارجاع به  چند نمونه از مصرع ها و بندهایی از بعضی از اشعار بررسی می کند تا اندیشه ی شاعرش را در زمانِ تألیف شان تحلیل کند، بیشتر مخاطبانی را مد نظر دارد که آن کتاب و اشعارش را خوب خوانده و به یاد دارند و، بنابراین، می فهمند که او چه می گوید. برای معلمی که مخاطبانی دارد که کتاب را کامل و یا خوب نخوانده اند و اشعارش را نیز به یاد ندارند، بیان نظری کلّی در باره ی اشعارِ آن کتاب کافی نیست. تجربه ثابت کرده است که، در کلاس ادبیات، حرف ها کم کم به حاشیه هایی کشیده می شود که نه تنها به کتاب و شعرِ مورد بحث مربوط نمی شود، بلکه اصلاً با خروجِ از کتاب و متن های مرتبط با آن، بحث به جاهای باریکی کشیده می شود که به همه چیز ربط پیدا می کند الّا آن متنِ ادبی. نگاهی به آخرین شعرِ کتاب مرگ رنگ بیندازید. بعد متن ذیل را از کتابِ از مصاحبت آفتاب آقای کامیار عابدی بخوانید:

 

...در «مرگ رنگ» برخوردِ او[سهراب] با پلیدی و ناپاکی، حق جویانه است. در چنین نوع تلقّی و فکری، البته به «شب» با دیدی منفی نگریسته می شود. در مثل، در شعر «سرود زهر» که واپسین شعر این دفتر است، با شخصیّت بخشی به «شب» می گوید[و این نکته به لحاظ شناخت جایگاه اندیشه او، و چگونگی برخوردش با وضع موجود خودش قابل تأمل است] که «شب» با نگاه ها و صورت های مختلفش می کوشد او را به خود مشغول دارد. البتّه از نظر او بیهوده است، زیرا شاعر از نسلی است که تلخی زهرابه آن را اندک اندک نوشیده و نسبت به آن مصونیّت پیدا کرده است:

« و نمی داند که من در زهر می شویم

پیکر هر گریه، هر خنده،

در نم زهر است کرم فکر من زنده،

در زمین زهر می روید گیاه تلخ شعر من.» (کامیار عابدی، از مصاحبت آفتاب، ص112-111)

 

آقای عابدی درست می گوید و مطابق روشی که برای تحقیق اش برگزیده است کارش ایرادی ندارد، ولی این روش به دردِ معلمی که با هر جمله ای که درباره ی متنِ مورد بحث به دانش آموزان و دانشجویانش می گوید با چندین پرسشِ مرتبطِ با آن مواجه می شود مناسب نیست، زیرا اگر جمله ی نامرتبطی بگوید، دیگر سیلِ پرسش های بی ربطی را که بر سرش خواهد ریخت نمی تواند مهار کند. وقتی آقای عابدی از «حق جویی» سهراب می گوید و بعد، برای اثباتِ ادعایش به شعرِ «سرود زهر» متوسل می شود، مخاطب انتظار دارد از متنِ خودِ شعر حرفی دربیاید که لااقل نشان بدهد که «شب» نماد چیست که ناحق است و دلیلِ ناحق بودنش چیست و چرا شاعر خودش باحق است. وقتی که آقای عابدی برای اثباتِ ادعایش می گوید: «زیرا شاعر از نسلی است که تلخی زهرابهِ آن را اندک اندک نوشیده و نسبت به آن مصونیّت پیدا کرده است،» مخاطبِ دقیق درجا می پرسد: کدام نسل؟ اصلاً، کجای این شعر، شاعر به جمع اندیشیده و پرداخته است؟ جالب است که این شعر خیلی فردگرایانه با «می مکم» شروع و به «من» ختم می شود. اتفاقاً، من هم که سعی کرده ام نشان بدهم که سهرابِ جوان به اندیشه ی مشخص و گویایی در این شعر سر و سامان نداده است، حدس می زنم که او بی میل نبوده که گریزی هم به اوضاع سیاسی-اجتماعی زمانه اش بزند، ولی چه کنم که او نمی دانست که این کار را باید خودِ شعر با فرم و محتوایش انجام بدهد، نه با شعاری که احیاناً شاعرش در ذهن اش داشته و حدس می زده که مخاطب هر قدر هم که از اوضاع پرت باشد احیاناً آن را کشف خواهد کرد. سهراب در بروز احساس سیاسی و اجتماعی اش ناکام است، چون شعرش بدجوری گرفتارِ «من»اش است. شعرِ «سرود زهر» به جای این که سیاسی-اجتماعی شود، فلسفی شده است. شاعر هیچ شرایطی و حکومتی را ، با نماد و بی نماد یا با کلید و بی کلید، برای انجامِ هیچ رفتارِ ستمگرانه و ناحقی موآخذه نمی کند؛ او تمام «هستی»اش را در منجلاب زهر می بیند. حتی ادعا نمی کند که فکرِ خودش پادزهر است. با این که واژه ی «تلخ» می توانست این گفته را که «حق تلخ است» تداعی کند، او آن قدر از «زهر» گفت و سرانجام «گیاهِ تلخِ شعر»ش را جوری در «زمین زهر» رویاند که دیگر تلخی شعرش را باید از زهرِ هستی دانست نه از حق.

 

جالب است که مرگ رنگ با حرف از «گیاهِ تلخِ شعر» تمام می شود و زندگی خواب ها با «خوابِ تلخ» شروع می شود. همین «تلخی» که کتابِ اوّلِ سهراب را به کتاب دوم اش وصل می کند نشان می دهد که فعلاً نباید تفاوتِ زیادی در حسّ و اندیشه اش به وجود آمده باشد. او در نخستین شعرِ کتابِ زندگی خواب ها می گوید:

 

خواب تلخ

 

مرغ مهتاب

می خواند.

ابری در اتاقم می گرید.

گل های چشم پشیمانی می شکفد.

در تابوتِ پنجره ام پیکر مشرق می لولد.

مغرب جان می کند،

می میرد.

گیاه نارنجی خورشید

در مرداب اتاقم می روید کم کم

بیدارم

نپنداریدم در خواب

سایه ی شاخه ای بشکسته

آهسته خوابم کرد.

اکنون دارم می شنوم

آهنگ مرغ مهتاب

و گل های چشم پشیمانی را پرپر می کنم.

 

ابتدا ببینیم دیگران از این شعرِ سهراب چه برداشت هایی داشته اند:

در کتاب درکنار سهراب همراه با تحلیلی از سید رضا میرجعفری(حامی)، در تحلیلِ «خواب تلخ» این چند خط نوشته شده است:

 

1-«خواب تلخ» (وحشت از خواب سحرگاهی)

سهراب از خواب سحرگاهی لذّت نمی برد و آن را خوابی تلخ می داند. در این مقال گویی سپیده دمی از خواب پریده و چون مهتاب را اطراف خود ندیده، بدواً پشیمان شده که در شبی به این مهتابی به بستر خواب بوده است و در تماشای مهتاب طی نکرده است. ولی بعداً که طلوع سپیده دم و فجر صادق را می بیند، متوجّه صبح شده احساس لذّت می کند و گل های پشیمانی را پَرپَر.(ص58)

 

درباره ی این شعر، دکتر ضیاءالدین ترابی در کتاب سهرابی دیگر نوشته است:

شاعری که با نخستین شعرش در کتاب «مرگ رنگ» سفر شاعرانه اش را با شنیدن «بانگی از دور» آغاز کرده، اینک رویاروی هان خواب و رؤیاست. دنیایی که هنوز در تاریکی نفس می کشد:

 مرغ مهتاب

می خواند.

ابری در اتاقم می گرید.

گل های چشم پشیمانی می شکفد.

در تابوتِ پنجره ام پیکر مشرق می لولد.

مغرب جان می کند،

می میرد.

 

شاعر در این شعر از جهان تاریک شب می گوید، شبی که در آن مهتاب می خواند، ابر می گرید و گل های چشم پشیمانی- که معلوم نیست چیست- می شکفد و مغرب- که باید پیش از فرارسیدن شب مرده باشد- تازه جان می کند و می میرد. ولی بلافاصله و بی هیچ حادثه ای صبح فرا می رسد:

گیاه نارنجی خورشید

در مرداب اتاقم می روید کم کم

بیدارم

نپنداریدم در خواب

 

 

    گرچه شاعر تأکید می کند که «بیدار است» ولی گویی هنوز خوابش یا بهتر بگویم رؤیایش ادامه دارد، زیرا که بلافاصله می سراید:

اکنون دارم می شنوم

آهنگ مرغ مهتاب

و گل های چشم پشیمانی را پرپر می کنم.

فضای شعر ادامه همان فضای شعرهای پیشین است، همان سفر به سوی ناشناخته ها، سفری که بیشتر در درون و ذهن شاعر صورت می گیرد.(ص53-52)

 

البته سهراب از «نپنداریدم در خواب» بلافاصله نرفته است سراغِ «اکنون دارم می شنوم»، بلکه گفته است: «سایه ی شاخه ای بشکسته/ آهسته خوابم کرد».  گویا دکتر ترابی هنگام بررسی اش شتاب زده از این جمله رد شده است.

دکتر بهروز ثروتیان در کتاب صدای پای آب(نقد و بررسی اشعار سپهری) در مورد زندگی خواب ها و نخستین شعرِ آن «خواب تلخ» نوشته است:

 

زندگی خواب ها، شانزده پرده ی رؤیا و خواب شاعر است که در سال 1332 ش چاپ و منتشر شده است، سالی که حتّی اگر یک کلمه از زیر زبان شاعری و یا هنرمند و معلّمی در خلاف جهت حکومت، بیرون می آمد از تازیانه تا زندان و احیاناً سرِ دار رفتن را در اندک مدّتی طی می کرد مگر آن که به گفته ی سهراب سپهری:

ابری در اتاقم می گرید. گل های چشمِ پشیمانی می شکفد.

در همان سال ها بود که پس از رُفت و روب زندان ها و زیر چوبه های دارها، اظهار تنفر از حزب و گروهی، تنها چاره ی عفو و آزادی مشروطِ زندانی بود و پرونده ی محرومیتِ اجتماعی را به دوش متهم می گذاشت.

در این دوره در این کتاب است که خواب ها زندگی می کنند و سهراب سپهری به هذیانی خوش و شیرین گرفتار می شود.

منظومه ی زندگی خواب ها، از خطاها و گناهانِ شاعر جوان در علفزارها و اتاق تاریک زندگی اش خبر می دهد و هیچ نمی دانیم که خود، راز این رؤیاهای سرگردان را بازگو کرده است یا نه؟ و آیا کسی واقعاً به راز و رمز این پراکنده گویی ها پی برده است یا نه؟ رنگ سیاسی در منظومه ها ناپدید شده و جوانی بیست و پنج ساله و هنرمند، اندیشه های خود را به دو سه خطّ ساده کشیده است. خواندن این ابیات، زندگی بَهم آلود دیوانگانی را نشان می دهد که با خرد، راه خویش را در پیش می گیرند و در دوران جاسوس پروری های غزنویان و بی رحمی ها و دادگری های ترکان سلجوقی زندگی می کنند؛ دیوانگانی که با دیدن محمود چشم می بندند تا او را نبینند و در بازار بغداد با دیدن رعنایانِ قاضیان و دین پرورانِ مغرورِ مدّعی، دامن به بینی می گیرند تا بوی گند نشنوند!

شاعر جوان، حرف دل خود را ظاهراً در نخستین قطعه با عنوان «خواب تلخ» از پشیمانی ملّتی و مرگ مردم شرق و جان کندن و تلاش و سرانجام مرگ جهان غرب به گونه ای تب آلود می سراید. او در این برهه از زمان، بیدار است لیکن سایه ی شاخه ای شکسته «ظاهراً شلاق و تازیانه و یا سایه ی آن و ترس از آن» او را به خواب می برد برای این که در اینجا و در این طوفان هر کس بیدار بماند آبش می برد، حتی اگر خود نوح نبی باشد با بی رحمی تمام کشته می شود:

هر که به توفان تو خوابش نبرد

ور به مثل نوح شد آبش ببرد

(نظامی گنجه ای- مخزن الاسرار، ص71)

بهتر است این سخنان را از زبان خود سپهری بشنویم که چندان ناامید نیست و گیاه نارنجی خورشید در مرداب اتاقش می روید و بیدارش می کند و شب ها مرغ مهتاب می خواند و ماه نور می پاشد و شاعر، گل های چشم پشیمانی را پرپر می کند و از عذاب و اضطراب وجدان رها می گردد. و عزم را جزم می کند که هرگز اظهار نفرت و پشیمانی نکند. این است نخستین خواب و زندگی خوابِ شاعر ولیکن نمی دانیم مرغ مهتاب کدام رسانه ی خبری یا ماه و ماهواره ی آسماتی است؟(ص65-63)

 

این حرف ها یعنی چه؟ این ها را این سروران گرامی از کجای «خواب تلخ» درآورده اند؟

کامیار عابدی در از مصاحبتِ آفتاب صحبت درباره ی سیر اندیشه ی سهراب در زندگی خواب ها را این طور شروع کرده است:

 1332 هـ.ش. او از مشرق سردرآورده است. او خود از شرق است، اما نگاهش و روحش به شرق دورتر توجّه می کند. از مغرب می بُرد و دل می کَند. این انتخاب اوست؛ انتخاب راستین او که در سال های بعد، یعنی تا واپسین دم حیات به آن وفادار و علاقه مند می مانَد، بلکه به پیروِ عاشقِ شیفته ای هم تبدیل می شود. آن چه از دفترِ «زندگی خواب ها» استنباط می شود، این است که باید این «شرق» را بیشتر در جَذْبه و جاذبه های آیین «بودا» منحصر و جستجو کرد:

«در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد

مغرب جان می کند

می میرد»(ص124-123)

 

البته این حرف های آقای عابدی معلوم است از کجا آب می خورد! از این حرفِ درست که، سهراب مطالعاتی در مورد آیین های شرقی داشته و سفرهایی نیز به شرق دور کرده است. ولی از کجای «خواب تلخ» می شود فهمید که منظور از آن شرقی که دارد می لولد و جای آن مغربی را که مرده است می گیرد، همین «آیین بودا»ست؟ این که سهراب، پیش از سال 1332، تا چه اندازه آیین بودا را می شناخت و چه اندازه به بودا ارادت داشت مشخص نیست. او، تقریباً هفت هشت سال بعد به ژاپن و هند سفر کرد. پیش از این سفرها، خیلی زودتر به کشورهای اروپایی رفته بود. تازه، اگر به حرف باشد، با کمی آب و تاب دادن به  آن برداشت های سیاسیِ قبلی، می شود مغرب را سرمایه داری اروپا و آمریکا و مشرق را اندیشه های کمونیستی آن دوره و زمانه فرض گرفت، ولی باز خودِ شعر به این برداشت های ما دهن کجی خواهد کرد. نمی خواهم بگویم نباید فرض کرد یا نباید حدس زد. هر خواننده ای هر جور که خودش راحت است، ایستاده یا نشسته یا دراز کشیده، متن را می خواند. به من که نیست! همین قدر می توانم بگویم که تا وقتی که خودِ متن نتواند حرف اش را ثابت کند همه اش روی هواست. فقط اعتبارِ «نقد بر اساس شرح حال مؤلف» می تواند مدّت کمی آن را روی هوا سالم نگه دارد. سرانجام می افتد یا همان طور لرزان در هوا باد می خورد و نخ نما می شود.

 

ادامه دارد