اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(22) مرگ رنگ: سرودِ زهر
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(22) مرگ رنگ: سرودِ زهر
پرسش انگیزترین شعرِ مرگ رنگ همین شعرِ «سرودِ زَهر» است. تمامِ این شعر همان سرودِ زهر است که باید پاسخِ این پرسش باشد که چرا سهرابِ جوان، که خود را در این شعر نوزادی در آغوشِ شب می بیند، مانندِ حافظ فکر می کند «زهره سازی خوش نمی سازد». البته حافظ برخلافِ سپهری جوان با «هستی» سرِ جنگ ندارد و رک و راست از همان بیتِ نخست می گوید که چرا ساز زهره برایش خوش نیست. او از این می نالد که:
یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سال هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد
صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هَزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد
حافظ می گوید اگر حس می کند که زهره ی خنیاگر دیگر سازِ خوشی نمی نوازد، ایراد از خودش است زیرا از یاران و دوستداران و مهربانان دور مانده است؛ وگرنه اعتراف می کند که با همین ساز است که «در آسمان، سرود زهره به رقص آورد مسیحا را». حافظ می گوید که این رفتارِ مسیحا اصلاً جای تعجب ندارد، زیرا در آسمان است و صد در صد با یارش. خودِ حافظ چرا نمی تواند با سرود زهره برقصد؟ چون او در زمین است و دور از غزالِ رعنایش. برای این که سر از ادعای او درآوریم بهتر است این غزلِ را نیز به تمام و کمال دوباره بخوانیم. دوباره با حافظ:
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را
شکرفروش که عمرش دراز باد چرا
تفقدی نکند طوطی شکرخا را
غرور حُسن ات اجازت مگر نداد ای گل
که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
به خُلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست
سهی قدان سیه چشم ماه سیما را
چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
به یاد دار محبان باده پیما را
جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را
در آسمان نه عجب گر به گفته ی حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را
حافظ می داند که «فیض روح القدس ار باز مدد فرماید، دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد»؛ یعنی اگر روی زمین هم باشی و یار با تو باشد و تو با یار باشی، همه کارت می شود رقص و سماع. ایرادِ «سرودِ زَهر»ِ سهراب جوان در برابر «سرودِ زهره»ی حافظِ پیر در این است که درست و حسابی به ما نمی گوید که چرا زَهر تا این اندازه به جسم و جان و شعرش نفوذ کرده است. او می گوید:
می مکم پستانِ شب را
وز پیِ رنگی به افسون تن نیالوده
چشم پر خاکسترش را با نگاه خویش می کاوم.
از پی نابودی ام، دیری است
زهر می ریزد به رگ های خود این جادوی بی آزرم
تا کند آلوده با آن شیر
پس برای آن که رد فکر او را گم کند فکرم،
می کند رفتار با من نرم.
لیک چه غافل!
نقشه های او چه بی حاصل!
نبض من هر لحظه می خندد به پندارش.
او نمی داند که روییده است
هستی پر بار من در منجلاب زهر
و نمی داند که من در زهر می شویم
پیکر هر گریه، هر خنده،
در نم زهر است کرم فکر من زنده،
در زمین زهر می روید گیاه تلخ شعر من.
استعاره ی «پستان شب» استعاره ی بعید و عجیبی است. از آن عجیب تر «مکیدن» این پستان توسطِ کسی است که جمله ی آخر شعر نشان می دهد که نوزاد نیست و خودِ شاعر است:
در زمین زهر می روید گیاه تلخ شعر من
معلوم نیست منظور سهراب از «پستان شب» کجای شب است. تمامِ شب است؟ چرا باید پستان شب را بمکد؟ او می گوید که خودش پستان شب را دارد می مکد، و مشخص است که از سرِ نیاز و ناچاری باید این کار را بکند. شب به زور پستانش را در دهان او نگذاشته است. اگر به عمد از دهانش دربیاورد چه می شود؟ حتماً سرانجام مانندِ نوزادی گرسنه تلف می شود. این شیری که او می خواهد بخورد، چه چیزِ شب است؟ خودش که برای این کارش دلیل عجیبی را ذکر می کند:
می مکم پستان شب را
وز پی رنگی به افسون تن نیالوده
چشم پر خاکسترش را را نگاه خویش می کاوم.
شاید فکر کنیم که دلیلی را که ذکر کرده است برای جمله ی بعدی است، ولی جمله ی قبلی نقطه ی تمام نخورده است. اتفاقاً این طور استعاری تر شده است.
این رنگی که او می پندارد «به افسون تن نیالوده» و در پی اش پستان شب را می مکد، آیا رنگِ شیری است؟ آیا چشمِ پُر خاکسترِ شب همان «ماه» است که در عین حال پستانِ شب نیز هست؟ آیا این شاعرِ نوزاد دارد با چشم هایش پستانِ شب را می مکد نه با لب هایش؟ اصلاً، برای او که ادعا می کند «هستیِ پر بار من در منجلاب زهر روییده است»، شب چه فرقی با روز دارد؟ آیا روز پستان ندارد، یا پستانش بهتر است؟ آیا باید چنین بپنداریم که هستی، که او همه اش را شب می بیند، همان مادری است که به او جان داده است و حالا دارد با هوای زندگی به او شیری را می دهد که به زهر آلوده است و می خواهد او را بکُشد؟ آیا باید این کارِ شاعر بالغ را با روشِ زیگموند فروید تأویل کرد؟ شاعر می گوید که شب با او به نرمی رفتار می کند تا مبادا بفهمد که قصد جانش را کرده است. او با نبضِ اش که نشانِ ادامه ی زندگی اش است به این نقشه ی شب می خندد. شب نمی داند که زهر نمی تواند کسی را ازپا درآورد که همه ی هستی اش در منجلاب زهر می گذرد و با آن واکسینه و ایمن شده است. شب باید از تلخیِ شعرِ او بفهمد که زهر در جان و فکرش نشسته و در این شعرش که «سرود زهر» است منعکس شده است. هر گریه و خنده اش آلوده به زهر است. راستی، خنده هایش برای چیست؟ اصلاً اگر تمامِ هستی آلوده به زهر است و از زهر ساخته شده، از کجا می شود فهمید که چه چیز «غیرِزهر» است؟
این شعرِ سهراب، اگر واقعاً به این دلیل این طور نوشته شده است که با استعاره ها و ساختار هذیانی اش نشان بدهد که زهر چنان در وجودش نفوذ کرده که فکرش هم آلوده شده و تلخی اش دستِ خودش نیست، شعرِ خوبی است. اگر این حرف ها را منِ خواننده از خودم درآورده ام و این شعر عاری از چنین منطقی است، باید اعتراف کنم که پرسش هایم بیجا و پاسخ هایم افتضاح بوده است.
پایانِ اشعار کتاب مرگ رنگ
کتاب بعدی زندگی خواب ها
پس، ادامه دارد