اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(21) مرگ رنگ: با مرغ پنهان

 

اندیشه در زبان نمود پیدا می کند و با آن یکی می شود، دست کم، در هر متنی اندیشه ای به اندازه ی زبانی که در آن اتفاق افتاده است وجود دارد. آن زبان هم برای هر کسی خودی نشان می دهد و خودش را همان طور به او می فهماند. گادامر می گوید:

«آنچه می تواند به فهم درآید زبان است. این بدان معناست که زبان چنان سرشتی دارد که خود، خویشتن را برای فهم شدن ارائه می کند.»(جوئل واینسهایمر، هرمنوتیک فلسفی و نظریه ی ادبی، ترجمه ی مسعود علیا، ص185)

با این حساب، زبانِ شعرِ «با مرغِ پنهان» باید خودش با ما حرف بزند و بگوید که چه دارد می گوید. بیایید همین را امتحان کنیم!

با مرغ پنهان

 

حرف ها دارم

با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم

و زمان را با صدایت می گشایی!

 

 به نظر می رسد که در عنوانِ شعرِ «با مرغِ پنهان»، بتوان پاسخِ پرسش های «این مرغ چیست؟» و «گوینده کیست؟» را پیدا کرد. شاید اگر «منِ» گوینده ی متن را به عنوان بیفزاییم و با آن جمله ی کاملی بسازیم ناگفته های متن به ما بگوید که «من» چه می خواهد بگوید. مثلاً جمله ی «من با مرغِ پنهان هستم» یا «من با مرغ، پنهان هستم» به ما می فهماند که «من» و «مرغ» در واقع به یک نفر برمی گردد و «من» همان «مرغِ پنهان» است. اگر بندِ نخست نتواند به تنهایی این برداشت را تأیید کند، بدون شک حرف هایی در بند دوم است که آن را تصدیق می کند؛ ملاحظه بفرمایید:

 

چه تو را دردی است

کز نهان خلوت خود می زنی آوا

و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟

 

فکر می کنم «زمان را با صدایت می گشایی» در بندِ نخست معنی اش این است که: کاری می کنی که وجودِ خود و زمان را حس می کنم. شاید هم «گشودن» برای زمان برابر باشد با «طولانی تر به نظر رسیدن». این دردِ مرغِ پنهان یا همان دردِ پنهان است که باعث شده گوینده زمان را طوری حس کند که حسّ اش دست بردارش نباشد.

 در بندِ دوم، درستِ «چه تو را دردی است...؟» که در تهِ جمله به علامت سؤال ختم شده، «تو را چه دردی است...؟» باید باشد که ملاحظات وزنی این جوری اش کرده است. اگر جمله علامت سؤال نداشت می شد گفت که «چه» با عطف به جمله و بند پیشین به معنی «زیرا» و «برای این که» می تواند باشد. خلاصه اش می شد این که: ای مرغ تو در خلوت و نهان داری می خوانی، زیرا دردی داری، و با خواندن ات نشاطِ زندگی ام را گرفته ای. اما، حرفِ اصلی شعر نیز زیرِ ظاهرِ فریبنده اش پنهان است. آیا واقعاً اگر کسی درد داشته باشد، نشاطِ دیگری را خراب می کند؟ یا، اگر کسی در نشاط باشد، واقعاً می تواند دردِ کس دیگری را بفهمد و حس کند؟ در کتابِ معنای زندگی از تری ایگلتون به ترجمه ی عباس مخبر به نکته ای از ویتگنشتاین اشاره شده است که چون هم مثالش در موردِ «درد» است و هو به دردِ بحث مان می خورد مناسب دیده ام که در اینجا بیاورم:

ویتگنشتاین بر این باور بود که بسیاری از معماهای فلسفی ناشی از کاربرد نادرست زبان به این شیوه است. به عنوان مثال عبارت «من درد دارم» را در نظر بگیرید که شبیه به عبارت «من کلاه دارم» است. این شباهت می تواند ما را دچار این گمراهی کند که دردها یا به طور کلی، «تجربه ها» چیزهایی هستند که ما آن ها را به همان شیوه ی کلاه هایمان داریم. اما عجیب خواهد بود اگر بگوییم «هِی بیا اینجا، دردم را بردار». همچنین در حالی که جمله ی «این کلاه شماست یا کلاه من؟» معنا دار است، غریب است اگر سؤال کنیم «این درد شماست یا درد من؟» شاید چند نفر در یک اتاق حضور داشته باشند و یک درد هم در اتاق شناور باشد، و از آنجا که هر یک از اشخاصِ حاضر در اتاق از درد به خود می پیچند، ما با صدای بلند می گوییم: «آه، درد مال فلانی است!»

این گفته ابلهانه به نظر می رسد، اما در واقع پیامدهای مهمی دارد. ویتگنشتاین دستور زبان «من کلاه دارم» را از «من درد دارم» جدا می کند. او این کار را به شیوه ای انجام می دهد که نه تنها کاربرد ضمایر شخصی مانند «من» و «او» را روشن می سازد، بلکه این فرض دیرپا را مورد تردید قرار می دهد که تجربیات من نوعی دارایی خصوصی است. در واقع به نظر می رسد که تجربیات من حتی بیشتر از کلاه دارایی خصوصی به حساب می آیند، چون می توانم کلاهم را از سر بردارم، اما دردم را نه. ویتگنشتاین نشان می دهد که چگونه دستور زبان ما را فریب می دهد و به این شیوه ی فکر کردن هدایت می کند. این بحث او حتی در عرصه ی سیاست نیز پیامدهای ریشه ای دارد.(ص17-16)

 

پس، معلوم است که اگر «مرغِ پنهان» دردی داشته باشد و «من»،  در همان زمان، نشاط داشته باشد، می تواند دردِ او را هم داشته باشد و حس کند. دردِ مرغ مانندِ منقارش نیست که فقط مال خودش و در اختیار خودش باشد. نکته ی مهم اینجاست که با این که خودِ مرغ پنهان است، دردش پنهان نیست و «من» دارد آن را می شنود. او نیز حرف هایی با این مرغ دارد که در این شعر منعکس شده دست. «مرغِ پنهان» دردَش را خوانده است و حالا «من» دارد از دردَش می گوید.

 

از حرف های «من» این طور پیداست که دردِ «مرغ»، در واقع، دردِ پنهانِ خودش در زیر نشاطِ ظاهری اش است. ادامه ی شعر ثابت می کند که چندان خبری هم از «نشاطِ ظاهری» نیست. گویا گوینده دارد به مرغِ پنهان می گوید که تو طوری مدام از درد می نالی که نمی گذاری من نشاطی داشته باشم. ولی پرسش هایی که در بند سوم به دنبالِ جمله ی تعجبیِ «در کجا هستی نهان ای مرغ!» می آید، جای تعجب و جای حرف دارد! عبارت های «نهان از چشم» و «از نهانِ خلوت خود» در بندهای اول و دوم، مرغی را نشان می دهد که لانه نشین و خانه نشین است، زیرا هر جای طبیعت که باشد بالاخره به چشم خواهد آمد. اصلاً شنیده شدن فرقی با دیده شدن ندارد. منتها، مسئله این است که صدای این مرغِ پنهان را فقط «من» می تواند بشنود. «در کجا هستی نهان ای مرغ!» با این علامتِ تعجب اش داد می زند که «من» دارد اعتراف می کند که این مرغ در وجودِ خودش پنهان است. «من» دارد صدایی از صداهای خودش را می شنود. او دارد با ترس و لرز خودش را به خروج از خلوت اش دعوت می کند:    

 

در کجا هستی نهان ای مرغ!

زیر تور سبزه های تر

یا درون شاخه های شوق؟

می پری از روی چشم سبز یک مرداب

یا که می شویی کنار چشمه ی ادراک بال و پر؟

هر کجا هستی، بگو با من.

روی جاده نقش پایی نیست از دشمن.

آفتابی شو!

 

«آفتابی شو!» یعنی «بیا بیرون که دیده شوی». کم کم شاعر واضح تر نشان می دهد که«مرغ پنهان» همان «من» در خلوتِ خودش است. واژه های «جاده» و «دشمن» دستِ او را رو کرده است. اگر منظور از «دشمن» همان «صیّادی با تفنگ شکاری» باشد که لزومی ندارد ردّ پایش فقط روی جاده دیده شود؛ در ضمن، مرغ با جاده چندان سر و کاری ندارد. حرف از «جاده» و «دشمن» حرف از انسان است. اصلاً، «من» هم می تواند صیّادی چرب زبان باشد! چرا باید این مرغِ پنهان فریبِ حرف هایش را بخورد؟ اگر هم منظور از «دشمن» حیواناتِ درنده باشد، برای آنها هم جاده با غیرجاده فرقی ندارد. فرارِ انسان از انسان، حتی اگر آن انسان خودش باشد، قابلِ قبول تر از فرار مرغ از طبیعت است. ادامه ی بند سوم به ظاهر نشان می دهد که مرغ از رعد و برق و طوفان می ترسد و از خلوت اش، از لای شاخه های درختان و بوته ها و گیاهانِ سبز بیرون نمی آید، ولی این خودِ «من» است که از ترسْ نشاطِ حقیقی را بر خودش حرام کرده و با خیالِ سبزه و شاخه و مرداب خودش را زندانی کرده است و از خلوت اش بیرون نمی آید.

 

رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر.

مار برق از لانه اش بیرون نمی آید.

و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا.

روز خاموش است، آرام است.

از چه دیگر می کنی پروا؟

 

این مرغِ پنهان مانندِ شاعرِ خلوت گزیده است. به جای این که خودش در جامعه دیده شود، صدای شعرش شنیده می شود. اندیشه و زبانِ سهرابِ جوان در این شعر برای من همین اتفاقی بود که شما خواندید. شاید برای شما هم «با مرغِ پنهان» اتفاقی شبیه این افتاده باشد مگر این که با پرسش هایی کاملاً متفاوت با آن گفت و گو کرده باشید.

 

ادامه دارد