اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(20) مرگ رنگ: وهم
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(20) مرگ رنگ: وهم
حرف از تأویل در بخشِ پیش به این نکته ختم شد که پاسخِ پرسشِ هر خواننده ای از متن بستگی دارد به این که او با چه زمینه و پیش فرض هایی مدام کارِ ورود به متن و خروج از آن را انجام می دهد. شعر «وهم» باعث شد که به این فکر بیفتم که خواننده نیز گاهی دچار «توهمِ فهم» می شود. خیال می کند چیزی را فهمیده و حتی درست تر از دیگران فهمیده است. راستی، معیار تشخیصِ تأویل درست از غلط چیست؟
شاید اگر بتوانیم بدون پیش فرض و پیش داوری واردِ متن شویم، بتوانیم آن را درست تر بفهمیم، ولی این کار شدنی نیست. اگر ما قادر باشیم آنها را کنار بگذاریم، آنها ما را کنار نمی گذارند. در حقیقت، ما درونِ پیش فرض هایمان فکر و زندگی می کنیم بدون ِ این که وجودشان را حس کنیم، مانندِ ماهی در آب. در واقع، مؤلفِ متن نیز با دست و ذهن خالی مبادرت به آفرینشِ اثرش نکرده است. شاید زبان که فضای مشترکِ تنفس خواننده و مؤلف است بتواند به خواننده کمک کند متن اش را بهتر بفهمد. سهرابِ جوان در شعرِ «وهم» تصویری از برخوردِ ما با جهان را ترسیم کرده است که خیلی بالغ و فلسفی است. او می گوید:
جهان، آلوده ی خواب است.
فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش، هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت که نقشِ دلپذیرش نیست
و دیوارش فرو می خواندم در گوش:
میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست!
شب از وحشت گرانبار است.
جهان آلوده ی خواب است و من در وهمِ خود بیدار:
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که حیرت نقش دیوار است؟
اگر شما هم با «نقش دیوار» سهراب مانندِ من به این بیت سعدی رسیده باشید که می گوید:
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
حتماً به این نتیجه می رسید که یکی از درهای ورود به متنِ سهراب همین بیت است. با کمی دقت در واژه ی «حیرت» در شعر سهراب و نزدیکی اش به واژه ی «عجب» در بیتِ سعدی، کم کم آن در را مقابلِ خود گشوده تر می بینید. با آگاهی از این که رسول اکرم(ص) در دعا از خدا می خواستند که بر حیرت شان بیفزاید(رب زدنی تحیرا)، درِ دیگری برای تأویلِ متن شعر در برابرتان باز می شود. در شعرِ «وهم» حرفی از دین و آیین نیست، ولی دغدغه ی سهراب کم از دغدغه ی سعدی نیست. این بیتِ مشهورِ سعدی برگرفته از قصیده ی مشهوری است که یادآوری ابیاتی از آن در اینجا بی مناسبت نیست:
بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار
که نه وقت است که در خانه بخفتی بیکار
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق
نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار
آفرینش همه تنبیه خداوند دل است
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
کوه و دریا و درختان همه در تسبیح اند
نه همه مستمعی فهم کند این اسرار
(بقیه اش با خودتان!)
بعضی ها فکر می کنند که «بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار» یعنی صبح های بهاری که روز و شب با هم فرقی ندارند و برابرند و زیبایی شان یکیست، «خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار»- خوب است آدم برود صحرا و از تماشای مناظر بهاری لذّت ببرد. به نظرِ من، واژه ی «بهار» تنها بهانه ی خوبی بود تا سعدی قافیه اش را جور کند. ادامه ی شعر نشان می دهد که توجه به «بهار» مهم نیست، باید «بهارآفرین» را دید. «تفاوت نکند لیل و نهار» برای من اشاره به زمانی است که خورشید در حالِ طلوع و سپیده دم است، نه شب است و نه روز. هنگامِ نماز صبح است. وقتی که کوه و دریا، که برایش بهار و غیربهار ندارد، در تسبیح اند، یعنی تو هم باید در بهار و غیربهار او را ببینی و بستایی. سعدی می گوید این لطایفِ هستی را هر مستمعی فهم نمی کند. سهراب در جایی ایستاده است که به جای «فهم» دچارِ «وهم» است. به جای «فکرت» از «حیرت» حرف می زند. آیا این بد است؟ خیر. کسی که دچارِ «حیرت» است، در پیِ پاسخِ پرسشی می گردد که او را به «فهم» می رساند. هر چه حیرت اش بیشتر و بیشتر شود، فهمیده تر می شود. دعای پیامبر اعظم(ص) دعوت به حیرتِ بیشتر برای فهمِ بیشتر و عبادتِ اندیشمندانه است. سهراب بعد از حیرت باید راهی به سمت فکرت پیدا کند، وگرنه به قول سعدی نقش می شود بر دیوار. به نظر می رسد که سهراب بر این باور است که هرگز به یقین نمی شود رسید و فکرت همواره گرفتارِ حیرت است. به همین خاطر نقشی که بر در و دیوار وجود می بیند برایش وهم است. در این وهم است که او می بیند که جهانیان همه در خواب و توهم اند. او نیز دچار توهم است زیرا در این دنیایی که نقش دلپذیری ندارد در وهمِ خود بیدار است. زندگی برای او فریب و وهمِ اندر وهم است. سهراب در این شعر حتی یک قدم از اخوان ثالث که می گفت «مستم و دانم که هستم؛ ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟» عقب تر است زیرا هنوز به هستِ خودش و جهان آگاه نیست. حتی از تناقض گوییِ خودش هم خبر ندارد.
بدون شک بیش تر از این ها می شود در تأویلِ این شعرِ سهراب نوشت، ولی قصد دارم حالا، برای کسانی که از این تأویلِ بنده حیرت کرده اند(که صد البته چنین حیرتی خوب است) چند کلمه ای در باره ی خودِ تأویل بنویسم.
همیشه، فیلسوف و متکلم، هر دو، در جستجوی حقیقت اند. هر دو در پیِ حقیقت مدام در کارِ تأویل اند. منتها، کارشان مختصر تفاوتِ بزرگی دارد! دکتر علی اصغر حلبی، در کتاب تاریخ علم کلام در ایران و جهان اسلام، در بیانِ این تفاوت نوشته اند:
در باره ی فرقِ فلسفه و کلام مطالب زیادی گفته اند، ولی به عبارت ساده تر می توانیم بگوییم که: اگر در باره ی خدا، و جهان، که ما جزئی از آن هستیم، آزادانه بحث شود، و این قید و شرط در میان نباشد که نتیجه ی بحث الزاماً با یکی از ادیان، موافق درآید، چنین بحثی را فلسفه گویند؛ اما همین که به این قید مقید و ملزم باشیم که حتماً بحث ما با یکی از ادیان موافق درآید، و یا آن را در برابرِ مبتدعان و مخالفان- مثلاً خودِ فلسفه- حراست کند، و در نتیجه در تعقل از حریم دین پا بیرون نگذاریم، چنین بحث و پژوهشی را علم کلام گویند.(ص7)
با این تعریف مشخص می شود که خیلی از ماها که فکر می کنیم در حالِ فلسفیدن هستیم، کارمان کلامیدنِ خالص است. البته در کلام نیز هیچ بحثی بی مقدمه پیش نمی رود. متکلم با پیش فرض هایی عقلی و نقلی به تأویلی می رسد که با دین اش جور در می آید. ناچارم با مثالی این نکته را بازتر کنم.
مترجمین در ترجمه ی آیات سی تا سی و پنجِ سوره ی «ص» معمولاً با احتیاط قلم می زنند تا از خطوطی که متکلمان برایشان ترسیم کرده اند عدول نکنند. در ترجمه ی فارسیِ منسوب به دکتر ابوالفضل بهرام پور در نرم افزار ذکر، این آیات به قرار ذیل برگردان شده است:
و سليمان را به داود عطا كرديم، چه نيكو بندهاى! به راستى او بسيار رجوع كننده [به سوى خدا] بود(30)
آنگاه كه نزديك غروب، اسبهاى اصيل تندرو را به او عرضه كردند(31)
[سليمان] گفت: واقعا من دوستى و توجه به اسبان را بر ياد پروردگارم مقدم داشتم تا اين كه [اول وقت نماز گذشت و خورشيد] در پرده نهان شد(32)
[گفت:] اسبها را نزد من باز آوريد، آنگاه بنا كرد به دست كشيدن بر ساقها و گردن آنها [به علامت وقف كردن] (33)
و همانا سليمان را آزموديم و بر تخت او جسد [بىجان فرزندش] را بيفكنديم، سپس به توبه باز آمد(34)
گفت: پروردگارا! مرا ببخش و حكومتى به من ارزانى دار كه هيچ كس را پس از من سزاوار نباشد. همانا اين تويى كه بسيار بخشندهاى(35)
در قرآن کریم با ترجمه و شرح واژگان به قلمِ ایشان تفاوت های قابل ملاحظه ای در معنیِ آیات دیده می شود:
و سلیمان را به داود عطا کردیم، چه نیکو بنده ای! به راستی او بسی توبه کار بود(30) آنگاه که نزدیک غروب، اسب های اصیل تندرو را به او عرضه کردند(31) گفت: من این اسبان را از یاد پروردگارم بسیار دوست دارم[چرا که ابزار جهادند] تا اینکه از چشم دور شدند(32) [گفت:] آنها را نزد من بازگردانید، و آنگاه[برای نوازش] شروع به دست کشیدن بر ساق ها و گردن های آنها نمود(33) و همانا سلیمان را آزمودیم و بر تخت او جسدی افکندیم، سپس به [درگاه خدا] توبه کرد(34) گفت: پروردگارا! مرا ببخش و حکومتی به من ارزانی دار که هیچ کس را پس از من سزاوار نباشد. همانا این تویی که بسیار بخشنده ای(35)
حالا ملاحظه کنید که بهاءالدّین خرمشاهی آیه ی سی و دوم را طوری ترجمه کرده است که اختلافِ فاحشی با ترجمه ی دکتر بهرام پور دارد:
[سلیمان سرگرم تماشای آنان شد] آنگاه گفت [دریغا] من چنان شیفته ی مهر اسبان شدم که از یاد پروردگارم غافل شدم، تا آنکه [خورشید] در حجاب [مغرب] پنهان شد.(32)
می بینید که در ترجمه ای سلیمان با تماشای اسبان به عنوان آیات الهی به یادِ خدا می افتد و در ترجمه ای دیگر او، غرقِ در تماشای اسبان، از یادِ خدا غافل و نمازش قضا می شود. احتمالاً خرمشاهی برای توجیه آیه ی سی که سلیمان را «اوّاب»، یعنی توبه کننده، نامیده است، و آیه ی سی و چهارم که با واژه ی «انابَ» می گوید سلیمان توبه کرد، و نیز آیه ی سی و پنجم که سلیمان می گوید «رب اغفرلی» ناچار شد آیه ی سی و یک را طوری ترجمه کند که سلیمان را برای لحظاتی غافل از یاد خدا نشان می دهد. البته، خرمشاهی، در پاورقیِ قرآن کریم با ترجمه و توضیحاتِ خود، در شرح آیه ی سی و سوم نکاتی را ذکر کرده است که اثرش در ترجمه اش تا حدودی منعکس شده است:
«مسحاً بالسوق والاعناق» را بعضی به معنای آنکه سلیمان( ع) از تأسف گردن و ساق های اسبان را با شمشیر زد، گرفته اند. و بعضی در توجیه آن گفته اند امری مباح بوده است و گوشت آن اسبان را در راه خدا صدقه کرد. شادروان آیت الله شعرانی نوشته اند که شبانه تعدادی اسب را برای سلیمان(ع) آوردند، و چون تاریک بود، او بر ساق و گردن آنها دست کشید تا از صحت و سلامت و فربهی و خوش اندامی آنها مطمئن شود.
این توجیهاتِ بعضاً شدیداً عجیب برای حفظ و توجیهِ اصلی بسیار مهم تر است: اعتقاد به معصومیتِ انبیا. این اصل است که باعث شده برخی از مترجم ها رفتارِ سلیمان(ع) را مثبت و مناسب تلقی کنند. البته، تعریف و حدِّ «معصومیت» برای همه یکسان نیست. اما، غیر از نقل،عقل نیز کوشیده است، با استدلال، معصومیتِ انبیا را ثابت کند. اگر قرار است کسی نبیِ خدا و رهبر امت اش باشد باید از هر گونه گناه و اشتباهی بری باشد. کوچکترین غفلتِ او ممکن است پیروانش را دچار انحرافی بزرگ کند. پس، نبی باید مدام با یادِ خدا معصوم باشد. (با استدلال هایی از این دست است که در مورد ماجرایی که در قرآن مجید در باره ی سفر موسی و خضر آمده است برخی گفته اند که موسی در آن داستان به شخصی غیر از موسای نبی برمی گردد برای اینکه او برخلافِ خضرِ نبی(ع) از پیامبران اولاالعزم بود و بعید است طوری رفتار کند که موردِ سرزنش خضر(ع) باشد.)
جالب است که مارمادک پیکتال که مسلمان شد و شد محمد مارمادوک پیکتال، آیاتِ مربوط به سلیمان(ع) را با غفلت از اندیشه ی اهل کلام ترجمه کرده است، در حالی که، آرتور جان آربری محافظه کارانه و احیاناً با ملاحظه ی پیش فرض های موجود ترجمه ای مسلمانانه تر ارائه داده است:
ترجمه ی پیکتال:
038.030 And We bestowed on David, Solomon. How excellent a slave! Lo! he was ever turning in repentance (toward Allah).
038.031 When there were shown to him at eventide lightfooted coursers
038.032 And he said: Lo! I have preferred the good things (of the world) to the remembrance of my Lord; till they were taken out of sight behind the curtain.
038.033 (Then he said): Bring them back to me, and fell to slashing (with his sword their) legs and necks.
038.034 And verily We tried Solomon, and set upon his throne a (mere) body. Then did he repent.
ترجمه ی آربری:
And We gave unto David Solomon; how excellent a servant he was! He was a penitent.
When in the evening were presented to him the standing steeds, he said, 'Lo, I have
loved the love of good things better than the remembrance of my Lord, until the sun was
hidden behind the veil. Return them to me!' And he began to stroke their shanks and necks.
Certainly We tried Solomon, and We cast upon his throne a mere body; then he repented. He
said, 'My Lord, forgive me, and give me a kingdom such as may not befall anyone after me;
surely Thou art the All-giver.'
همان طور که ملاحظه فرمودید پیش فرض های عقلی و نقلی و حتی شهودی تأثیر زیادی در جهت گیری تأویل ها دارد. بدون شک، در تأویلی که از شعر «وهم» تقدیم تان شد، عقل و نقل و شهود با هم دست اندر کار بوده اند. باور بکنید یا باور نکنید، فرقی نمی کند. تأویلی انجام شد که با وجودش کاری کرده است که شما بخشی از آن شده اید. غیرممکن است بتوانید خودتان را از آن جدا کنید. حتی با انکارش، در حقیقت، وجودش و وجودِ خودتان در آن را اثبات می کنید.
ادامه دارد