اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(19) مرگ رنگ: سرگذشت

 

یکی از آفت های نیمایی سرودن، که شاعرِ باتجربه از آن دوری می کند، نیمایی حرف زدن و اندیشیدن است. سهرابِ جوان متأسفانه گاهی به جای این که سهرابی و کاشانی بیندیشد و حرف بزند و تصویرسازی کند،  زیادی نیما می شود و با دغدغه هایی نیمایی و مازندرانی حرف می زند. در اشعارِ نخستِ سهراب چیز زیادی از تجربه و خاطراتِ کودکی و نوجوانی و جوانی اش در کاشان، طبقِ آنچه که خویشان و دوستان و نزدیکانش تعریف کرده اند، دیده نمی شود. بعضی از اشعارش برای کسی که او را نمی شناسد این حدس و گمان را به همراه خواهد داشت که محلِ زندگیِ  شاعر به احتمال زیاد در شمال ایران و نزدیک ساحل دریا بوده است. شعرِ «سرگذشت» یکی از آن اشعار است:

 

سرگذشت

 

می خروشد دریا.

هیچکس نیست به ساحل پیدا.

لکه ای نیست به دریا تاریک

که شود قایق

اگر آید نزدیک.

 

نیما بی ایراد نبود. البته دکتر شمیسا در کتابِ راهنمای ادبیات معاصر برخی از این ایرادها را با رجوع به نمونه های موجود در آثارِ قدما توجیه کرده است، ولی او نیز ناچار شده است وجود برخی ایرادهای غیرموجه را در اشعارِ نیما، بویژه در کارهای نخست اش، بپذیرد. ایرادهایی نظیرِ ایرادهای نیما در اشعارِ شاعرانِ دیگر، مانندِ سهراب، این شبهه را در ذهن خواننده می اندازد که نکند آنان تقلید از او حتی در این مورد را از ویژگی های حمایت از شعرِ نو نیمایی تلقی کرده اند.

در این شعرِ سهراب، در همین بندِ نخست، در «لکه ای نیست به دریا تاریک» واژه ی «تاریک» جای «تیره» را گرفته است تا بتواند با «نزدیک» هم قافیه شود. «لکه ی تاریک» مفهومی منفی تر از «لکه ی تیره» را که اشاره اش بیشتر به ظاهرِ مورد مشاهده است به ذهن القا می کند.  درباره ی از جا در رفتگی واژه ها برخلافِ نقشِ شان در جمله، باید گفت که طوری سراسرِ این شعر را پوشانده است که لازم نیست در صحبت از بندِ نخست به این جنبه اش نیز پرداخته شود. بندِ دوم را که بخوانید، خودتان متوجه این به هم ریختگی ها می شوید. نیازی به شرح نیست:

 

مانده بر ساحل

قایقی ریخته شب بر سر او،

پیکرش را ز رهی ناروشن

برده در تلخی ادراک فرو.

هیچ کس نیست که آید از راه

و به آب افکندش.

 

غیر از فضایی که یادآورِ فضای اشعارِ نیماست، زبانِ این شعر نیز جوری نیمایی پیش می رود که اگر نامِ سهراب را از آن برداریم می توانیم آن را لابه لای اشعار نیما جا بزنیم. البته نه درست وسطِ اشعاری که از شاهکارهای نیما بوده است. نیما علاقه ی زیادی به افزودن ضمایر متصل مفعولی یا ملکی به آخر کلمات داشت. این هم یکی از نمونه های خیلی مشهورش:

با تنش گرم بیابان دراز

 مرده را ماند در گورش تنگ

به دلِ سوخته ی من ماند

 به تن ام خسته که می سوزد از هیبتِ تب

هست شب، آری شب.

 

نیما این کار را در «می تراود مهتاب»، و خیلی جاهای دیگر نیز آن قدر تکرار کرده است که یکی از ویژگی های برجسته ی زبانش شده است. گاهی او،  الحق و الانصاف، از این شیوه ی بیان به طرز بسیار زیبا و گویا و تأثیرگذاری استفاده می کند. ملاحظه بفرمایید:

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند.

 

حالا، به نظرِ من، سهراب با الگوبرداری از این زبان است که می گوید:

هیچکس نیست که آید از راه

و به آب افکنَدَش.     

و در این وقت که هر کوهه ی آب

حرف با گوش نهان می زنَدَش،

موجی آشفته فرامی رسد از راه که گوید با ما

قصه ی یک شب طوفانی را.

 

حتی می شود ادعا کرد که تلاشِ مختصرِ سهراب برای قصه گویی در این شعر به تقلید از قصه هایی است که نیما به شعر درآورده است. سهراب اسم قصه اش را «سرگذشت» گذاشته است. او در بندِ نخست نشان می دهد که هیچ قایقی در دریای خروشان دیده نمی شود. در بندِ دوم، قایقی را نشان می دهد که در ساحل است و کسی هم نیست که آن را به آب بیندازد و سوارش شود. کسی این کار را نمی کند چون که دریا خروشان و هر موجی «کوهه ی آب» است. موج ها یکی یکی از پسِ هم می آیند و حرفی را به گوشِ نهانِ قایق می زنند، ولی چه حرفی؟ و با چه زبانی؟ سهراب می گوید:

موجی آشفته فرا می رسد از راه که گوید با ما

قصه ی یک شب طولانی را.

حرفِ موج از اتفاقی است که در شبی طوفانی رخ داده است. موج این حرف را با بودن و «وجود»اش می زند، یعنی او و امواجِ دیگر در وقوعِ آن دست داشته اند. اما، نکته ای که جای پرسش دارد این است که سهراب این «ما» را از کجا آورده است. پیش از این گفته بود که «هیچ کس نیست به ساحل پیدا». بعد هم که گفته بود، هر کوهه ی آب با گوشِ نهانِ قایق حرف می زند. آیا این «ما» به مردمِ زمانه برمی گردد؟ آن حرفی که سهراب می خواهد این «ما» از این قصه اش بیرون بکشد چیست؟ آیا حرفی که به گوشِ قایق زده می شود همان قصه ای است که به «ما» گفته می شود؟ اگر قایق بخشی و، با این شخص انگاری، شخصی در قصه ی موج باشد، پس او نیز مانندِ موج آن قصه را بلد است. لازم نیست این قصه را برای او بازگویی کند. پس، موج به قایق چه می گوید؟ به «ما» چه می گوید؟ پاسخِ این پرسش ها را باید از کجا آورد؟

گادامر بر این باور است که در «علم هرمنوتیک دیالکتیکی» با پرسشگری است که خواننده با متن همسخن می شود. متن و خواننده مدام با یکدیگر در پرسش و پاسخ اند.

متنِ شعرِ «سرگذشت»، در حقیقت، پاسخِ پرسشی است که سهراب داشته است. چه پرسشی سهراب را به این شعر و پاسخ واداشته است؟ خواننده با پرسش های مناسب باید تلاش کند به دنبال حرفی باشد که متن صریح نگفته یا اصلاً نگفته است. به نظر من، شاید چیزی که موج به گوش قایق می خواند، زمزمه ای برای این است که وسوسه اش کند که خود را، احتمالاً با ماهیگیری دیگر، به آب بزند. به «ما» نیز قصه ی «قایقِ به ساحل مانده» را می گوید.  می گوید که چه شد که قایق بی صاحب و بی سرنشین و بی ماهیگیر شد:

 

رفته بود آن شب ماهیگیر

تا بگیرد از آب

آنچه پیوندی داشت.

با خیالی در خواب.

 

اگر شما فکر می کنید که سهرابِ جوان در ادامه ی شعر می خواهد بگوید که «آنچه پیوندی داشت، با خیالی در خواب» اشاره به چه چیزی است مانندِ من در اشتباهید. اگر هم که فکر می کنید که منظورش همان «ماهی» است، یا من در اشتباهم یا شما همچنان در اشتباهید. شاید با پرسش هایی دیگر بشود پاسخ را از متن یا پشتِ متن بیرون کشید. ادامه ی قصه ی موج و قایق و ماهیگیر این است:

 

صبح آن شب، که به دریا موجی

تن نمی کوفت به موجی دیگر،

چشم ماهیگیران دید

قایقی را که به ره آب داشت

بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر.

پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش

به همان جای که هست

در همین لحظه ی غمناک به جا

و به نزدیکی او

می خروشد دریا

وز ره دور فرا می رسد آن موج که می گوید باز

از شبی طوفانی

داستانی نه دراز.

 

در قصه ی سهراب، اگر ماهیگیر برای ماهی به دریا زده و قربانی شده باشد، قصه ی جدید و جالبی نمی شد، ولی هیچ معلوم نیست که ماهیگیر با چه خیالی در شبی طوفانی به آب زد. ماهیگیرانی که قایق را از آب گرفتند دیدند که او «بر لب از حادثه ی تلخ شب پیش خبر» دارد. چه خبری؟ این خبر را که دریای خروشان ماهیگیرِ خیالباف را در خود غرق کرده است.

 

سهراب با این شعر چه می خواهد بگوید؟ شاید می خواهد به «ما» بفهماند که شهامتِ این را نداریم که برای هستی مان، چه برسد به خیال مان، به آب و آتش بزنیم. ظاهراً که می خواهد بگوید که قایق از آن شب به بعد همواره خالی مانده است برای این که هیچ کس از آن به بعد دیگر جرأت نکرد در شبی طوفانی به دنبالِ خیالی به دریا بزند. چه خیالی؟ معلوم هست و معلوم نیست. پاسخِ هر خواننده ای بستگی دارد به این که با چه زمینه و پیش فرض هایی مدام کارِ ورود و خروج به این متن را انجام داده است.     

 

ادامه دارد