اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(18) مرگ رنگ: نقش
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(18) مرگ رنگ: نقش
در شعر «نقش»، حرف از نقّاش و نقشِ هنریِ اوست و هر حرفِ دیگری تنها حاشیه ای بر این نقشِ اصلیِ کار هنرمند است. سهراب در همان آغاز شعر حسابِ هنرمند را از دیگران جدا می کند و می گوید:
در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک،
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخن های خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر.
همه ی این حرف ها روی هم یعنی این که نقاش بدون توجه به نگاه و حرفِ دیگران کارِ خودش را می کند. تازه، بعد هم دیگر حتی خودش هم کاری به کاری که کرده است ندارد. حاصلِ کارش مثل این است که نقش اش را روی سنگی کنده و حک کرده باشد. خودش هم به راحتی و آسانی نخواهد توانست اثرش را از ذهن خود و دیگران پاک کند.
تا اینجا که سهرابِ جوان از پسِ بیان اندیشه اش خوب برآمده است. او با تکیه بر «جدایی صداها از هم» و «ناتوانی افراد در نگاهِ به هم، حتی از فاصله ای نزدیک» در «شب»، فضای مناسبی را برای نشان دادن و بیان فاصله ای که بین مردم و هنرمند است ایجاد کرده است. البته، به نظر می رسد نقص کوچکی در ترتیبِ رویدادها وجود داشته باشد که چندان مهم نیست، اما صحبت از آن لازم است زیرا به نکته ی مهمی در نقد مربوط می شود. وقتی که شاعر می گوید «یک نفر به ناخن های خون آلود روی سنگ کَند نقشی را»، انگار دارد از کسی حرف می زند که ناخن هایش پیش از آن که کارِ حکاکیِ روی سنگ را آغاز کند خون آلود بود. فعلِ ماضیِ «کَند» مانندِ فعلِ استمراریِ «می کَند» نمی تواند تلاش اش را برجسته تر کُند، و برعکس، این تصور را که در طیِ حکاکی ناخن و انگشت هایش به تدریج زخمی شده است تضعیف می کند. البته می شود با استدلالی من-درآوردی حرفِ شاعر را چنین توجیه کرد که این ناخن ها از حکاکی نقش های قبلی بر سنگ هایی دیگر همیشه خون آلود است، ولی نکته ای که من برای توضیحِ چنین نقصِ کوچکی در اشعاری مانندِ این در نظر دارم به چنین توجیهی مربوط نمی شود. گاهی به دلایلی، واژه ای خودش را برای حفظِ ظاهرِ شعر به آن تحمیل می کند، ولی خودش هم می داند که در ذهنِ مخاطب آن چیزی جایگزینش می شود که به صلاحِ معنیِ شعر است. همین شعرِ ساده و کودکانه ی «یه توپ دارم قلقلیه» را که شاید نخستین شعری باشد که اکثرِ کودکانِ ایرانی یاد گرفته اند و حتی در بزرگسالی هم آن را بارها و بارها برای خود(!)یا برای بچّه ها خوانده اند در نظر بگیرید. با کمی دقت متوجه می شوید که واژه ی «عیدی» جای واژه ی دیگری نشسته است:
یه توپ دارم قلقلیه
سرخ و سفید و آبیه
می زنم زمین، هوا می ره
نمی دونی تا کجا می ره
من این توپو ندشتم
مشقامو خوب نوشتم
بابام بهم عیدی داد
یه توپِ قلقلی داد.
مشخص است که «عیدی دادن» مناسبتِ خودش را دارد، هیچ بابایی برای این که بچّه اش مشق هایش را خوب نوشته به او عیدی نمی دهد حتی اگر آنها همان تکلیف های تعطیلاتِ عیدَش باشد. جایزه و پاداش چیزی است و عیدی چیزی دیگر. توجیهِ عیدی و همسانی اش با پاداش و جایزه با بحث در موردِ معاد و جزای اعمال و از این جور حرف ها بیراهه رفتن است. باید پذیرفت که این واژه درست استفاده نشده است و باید این نکته را نیز جدّی گرفت که خواننده گاهی خودش بی آن که بداند، درست مانندِ خودِ مؤلف، معنایی غیر از معنیِ ظاهری واژه و عبارتی را به آن و به متن می دهد طوری که خودش هم متوجهِ ایراد و نقصِ واژه ی اصلی نمی شود. ما اغلب در فهمِ متن ها چنین کاری را انجام می دهیم. این تقریباً ما را برای آن کاری آماده می کند که هایدگر معتقد است در مرحله ی سوم از مراحلِ تأویل انجام می شود:
اگر خودمان را به آنچه شعر مستقیماً می گوید خشنود کنیم، تأویل[با مرحله ی دوم] به پایان رسیده است. اما تأویل در واقع اکنون شروع شده است. تأویل واقعی بایست نشان دهد که در کلمات چه قرار نمی گیرد و با این همه گفته شده.(علم هرمنوتیک، ریچارد ا. پالمر،ترجمه ی محمد سعید حنایی کاشانی، ص174)
پالمر در کتابِ علم هرمنوتیک، در شرحِ «نقد تفکّر نموداریِ» و دلیل مخالفتِ هایدگر با چنین تفکّری بیان می کند که چرا طبق نسخه ی افلاطون، حقیقت «صحیح دیدن» شد و تفکّر، موضوع «جادادنِ تصوّر در برابر چشم ذهن» شد، یعنی تفکّر مرادف شد با دستکاریِ صحیح تصورات.(ص157)
درست یا نادرست، خواننده ی دقیق این نوع دستکاری در کار مؤلف را، در حقیقت، طبقِ منطق خودِ او و اثرش انجام می دهد، طوری که انگار خودِ مؤلف با زبانِ بی زبانی از او خواسته باشد که چنین کاری را انجام بدهد. خواننده ی شعرِ «نقش» نیز ممکن است بی حواس از موردی مانند «ناخن های خون آلود» رد شود و هرگز نپرسد که چرا آنها، هنوز حکاکی شروع نشده خون آلوده اند. من هم مثلِ شما می دانم که در مثل مناقشه ای نیست و اصلاً این نکته را به همین خاطر عرض کرده ام. با چنین مثلی در ذهن و پیش فرض هایی از این دست است که خواننده چنان نقصی را نادیده می گیرد. مخاطبِ شعر می داند که دارد شعر می خواند و باید اصلِ مطلب را بفهمد وگرنه پیش از چنین بحثی اگر قرار بود دنیای درون شعر را با منطقِ دنیای بیرون بسنجد باید از خودش می پرسید که مگر آدمِ عاقل با ناخن روی سنگ حکاکی می کند. او می داند سهراب می خواهد بگوید که هنرمند در آفرینشِ اثرش مثل کسی رنج می برد که انگار دارد با چنگ و دندان مبارزه می کند:
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تن اش جوشید و روی صخره ها خشکید.
از میان برده است طوفان نقش هایی را
که بجا ماند از کف پایش.
گر نشان از هر که پرسی باز
برنخواهد آمد آوایش.
«جوششِ خون» از تن یا همان ناخن های نقّاش به تصویری رمانتیکی از جوششِ احساساتِ شاعرانه ی هنرمند برای بروزِ آن اشاره می کند. در حقیقت، هنرمند با هیچ کوششی نمی تواند جلوِ این جوشش را که به دست و دلِ خودش نیست بگیرد. سهراب اصلاً حرفی از این که نقشِ حکاکی شده چه نقشی و درباره ی چیست نمی زند. گویا فایده ی کاری که نقاش دارد می کند در انجامش است نه در معنی و مقصودش. آرمانِ او به ایده ی «هنر برای هنر» ختم می شود. او مبارزی نیست که برای راهنمایی همرزمانش بخواهد در وضعیتی اضطراری روی سنگ پیامی را حک کند. او زندانی سیاسی نیست که برای فرار ناچار باشد با ناخن در دیوار سوراخی بکَند. او در پیِ ایجادِ نقشی جاودانه بود و می دانست که «از میان برده است طوفان نقش هایی را که بجا ماند از کف پایش». پس، نقشِ هنرش می ماند حتی اگر نقشِ پایش و نامی از او به جا نماند.
آن شب
هیچ کس از ره نمی آمد
تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود.
کوه؛ سنگین، سرگران، خونسرد.
باد می آمد، ولی خاموش.
ابر پر می زد، ولی آرام.
لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز،
رعد غرید،
کوه را لرزاند.
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند.
در بندِ دوم، منظور از «رنگی که در حالِ شکفتن بود» همان نقشِ حکاکی شده روی سنگ است. آن کوهِ سنگین و سرگران و خونسرد شاید اشاره ای باشد به جهان و مردم و جامعه، به طور کلّی، که تا تفاوتی حس نکند، نسبت به نقاش و نقش اش بی تفاوت می ماند. یک لحظه، با برق و در پیِ آن رعدی که می آید، تفاوت و فرصتِ مناسبی برای تکان خوردن و به لرزه درآمدنِ کوه به دست می آید.(سهرابِ جوان حتی ترتیب درستِ وقوع برق و رعد را رعایت نکرده است. شاید او تحتِ تأثیرِ عبارتِ «رعد و برق» که به طور و با ترتیبِ غلط ورد زبان مردم است بوده، وگرنه، اگر کوه در روشنایی برق نقشِ نقاش را می دید و بعد با صدای رعد می لرزید، لرزش اش منطقی تر می بود. اما، چه چیزی در این نقش است که کوه را می لرزاند و نقاش هم از پیکرِ خودش می گذرد تا پیکرِ آن جاودانه بماند؟ شاید، چون آن نقاش «آشنای راز» نامیده شده است، بشود گفت که شمّه ای از آن راز یا کلیدی برای درکِ رازِ هستی را در نقش اش تعبیه کرده است. لرزشِ کوه از ترس نیست. جنبش اش است. چیزی را می بیند و می فهمد و تکاتی می خورد. این نقش و نقش اش چیزی نیست که همه تابِ تحملِ وجودش را داشته باشند، به همین خاطر است که سهراب می گوید:
امشب
باد و باران هر دو می کوبند:
باد خواهد برکند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید.
هر دو می کوشند.
می خروشند.
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده برجا استوار، انگار با زنجیر پولادین.
سال ها آن را نفرسوده است.
کوشش هر چیز بیهوده است.
کوه اگر برخویشتن پیچد،
سنگ برجا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک.
«باد» نمادِ افرادی است که نمی خواهند آن نقش باقی بماند و «باران» همان زمان است که شاعر از آن به «سال ها» نیز تعبیر می کند که نمی تواند باعثِ فرسودگی و فرسایش این نقش شود.
این شعر می توانست جمع و جورتر و گویاتر از این باشد. شاید به زعمِ سهرابِ جوان، خیلی هم جمع و جور و گویاست، ولی، همانطور که پیش از این عرض کردم، گاهی خواننده خودش آن را با دخل و تصرف هایی برای خودش گویاتر می کند. سهراب هنگامی که داشت می گفت:
لیک سنگِ بی محابا در ستیغِ کوه
مانده برجا استوار، انگار با زنجیر پولادین،
حتماً حرفِ مهمی برای گفتن داشت که این را گفت، ولی متأسفانه آن را طوری نگفت که اهمیت اش مشخص شود، برعکس، آن را طوری گفت که ایرادش برجسته تر شد. کدام ایراد؟ به نظر من، منطقی تر و معقول تر و حتی استعاری و شاعرانه تر این است که کسی یا چیزی را که با زنجیرِ پولادین به جایی بسته شده است به سنگی که از کوه کنده نمی شود تشبیه کنیم، نه سنگِ کوه و نقش اش را به زنجیر پولادین. چنین تشبیهی تصنعی است زیرا چشمانِ سهرابِ جوان هنوز آلوده به عادت و صنعت است. هنوز نتوانسته است به اندیشه اش سر و سامانی بدهد. مهدی اخوان ثالث در شعرِ «کتیبه»اش، کوه و سنگ و نقش و راز و زنجیر را جوری به هم بافته است که نه نیازی به رفو دارد و نه می توان آن را با کشیدنِ نخی از هم شکافت. نقشی دارد که بی ادعا جاودانه اش می کند. «راز»ی که «رازآشنا»ی سهراب می داند و در نقش اش نمایانده است معلوم نیست که چیست و چه می کند، در حالی که، در شعرِ «کتیبه» ناگفته پیداست که زنجیریان امید دارند که کتیبه بتواند رازِ رهایی شان از زنجیر را بیان کند. در «کتیبه» صحبت از رنجِ همگانی برای رهاییِ همه است. چیزی که «امید» هیچ امیدی ندارد که اتفاق بیفتد؛ در صورتی که، در «نقش»، رنجِ انفردی برای بیانِ رازی است که شاید همان «رازِ بقای هنر» باشد و سهرابِ جوان با زبانی متزلزل می خواهد بگوید که مطمئن است حتماً اتفاق می افتد.
بد نیست با نگاهی به شعر «کتیبه» ببینیم که اخوان اندیشه ی فلسفی اش در مورد انسان و هستی را چه طور به تصویر کشیده است:
کتیبه
فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
زن و مرد و جوان و پير
همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
و با
زنجير
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
تا زنجير
ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
چنين مي گفت
فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنين مي گفت چندين بار
صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
و ما چيزي نمي گفتيم
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود
و ديگر
سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
و نالان گفت : بايد رفت
و ما با خستگي گفتيم
: لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب
تكرار مي كرديم
و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
و ما با آشناتر لذتي ،
هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
بخوان ! او همچنان خاموش
براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت كرد
چه خواندي ، هان ؟
مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود.
ادامه دارد