اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(17) مرگ رنگ: دریا و مرد
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(17) مرگ رنگ: دریا و مرد
بعضی شعرها به هیچ تأویلی راه نمی دهند و خواننده احتمالاً نمی تواند کاری بهتر از آنچه که اکثر معلم های ادبیاتِ مدارس انجام می دهند انجام بدهد: فقط می تواند کلمات را پس و پیش کند تا معنی خودش را از ظاهرِ آراسته و مرتب شده ی جمله ها بنمایاند. شعر «دریا و مرد» تقریباً چنین شعری است. از آن هیچ راهی به باطنِ اندیشه ی سهراب باز نمی شود. ملاحظه بفرمایید:
دریا و مرد
تنها، و روی ساحل،
مردی به راه می گذرد.
نزدیک پای او
دریا، همه صدا.
شب، گیج در تلاطم امواج.
باد هراس پیکر
رو می کند به ساحل و در چشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ می کند.
انگار
هی می زند که: مرد! کجا می روی، کجا؟
و مرد می رود به ره خویش.
و باد سرگردان
هی می زند دوباره: کجا می روی؟
و مرد می رود.
و باد همچنان ...
امواج، بی امان،
از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم.
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب.
دریا، همه صدا.
شب، گیج در تلاطم امواج.
باد هراس پیکر
رو می کند به ساحل و ...
می دانیم که تأویلِ متن در صورتی تأویل است که تکرار یا دگرگونه گویی اش نباشد. اگر غلط کردیم و دچار مغالطه ی دگرگونه گویی شدیم و بعد خواستیم با حذف چربی و ضایعاتِ این همان گوییِ مان، در یک جمله بگوییم که شاعر می خواهد چه بگوید، به این جمله می رسیم:
شاعر مردی را نشان می دهد که صبرش در شب سرآمده و به ساحل رفته و خود را به امواج متلاطم دریا سپرده است.
البته شاید راهی باشد که بشود این شعر را تمثیل وار معنی کرد، ولی نمی شود بی گدار به آب زد. نمی شود به راحتی نشان داد که چه چیزی مثال و معدلِ چه چیزی در این تمثیل قرار گرفته است. حتی کوچک ترین اشاره و تلمیحی در این شعر نیست که به روشنی به ما بگوید که منظور از این مرد فلان شخصیّتِ تاریخی یا هنری است و ماجرای موردِ نظر اشاره ایست به فلان بلایی که بر سرِ او آمده است.
اگر عنوانِ شعر به جای «دریا و مرد»، «پیرمرد و دریا» و درونِ گیومه بود، چون تلمیحی می شد برای اثری مشهور از ارنست همینگوی، می توانستیم بگوییم که این شعر باید ربطی به دنیای ادبیات و ماجرایی در آن داشته باشد. شاید با این تلمیح در دست و نیز با آگاهی از این که جلال آل احمد، نیما یوشیج را «پیرمرد» خطاب می کرد، می گفتیم ممکن است صحبت از نیما و مبارزه اش برای معرفیِ شعر نو باشد. مخصوصاً، با آگاهی از شعرِ مشهور «آی آدم ها»ی نیما راه داشت به این نتیجه برسیم که، این شعر فقط و فقط در مورد بلاهایی است که از امواجِ متلاطمِ خشمِ ادیبانِ سنت گرا بر سر نیما ریخته شد و بادهای هراس پیکر هم نتوانست او را از مسیری که معلوم بود گذر از آن به قیمتِ جان و سلامتی اش تمام می شود بازدارد. در شعر «آی آدم ها»ی نیما هم صدای باد بر صدای کسی که از مردم می خواهد به دادِ کسی که دارد غرق می شود برسند غالب است:
و صدای باد هر دم دلگزاتر،
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
- «آی آدم ها»...
شاید محکم ترین نقطه ی پیوندِ بین شعرِ سهراب و نیما در استفاده اش از عنوانِ «سایه» برای آن مردی باشد که روی ساحل است و به سمت دریا می رود. نیما به آن آدم هایی که در ساحل، شاد و خندان، نشسته بودند می گفت:
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
بازمی دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده...
پس، از چشم آن کسی که در آب دارد می سپارد جان، این اشخاصی که در ساحل اند «سایه» دیده می شوند. شاید سهراب، آن فردی را که دارد مردم را با فریادِ «آی آدم ها» به یاری می خواند، یعنی نیما را، نیز «سایه»ای در میانِ سایه های دیگر می بیند که ناشکیبایی اش باعث می شود سرانجام خود را به امواج دریا بسپارد؛ شاید برای کمک، ولی در شعرِ «مرد و دریا» حرف از هیچ غریقی نیست. شعر سهرابِ جوان مردی را نشان می دهد که انگار از ناشکیبی دست به خودکشی زده است. شاید اگر «سایه» را به آن «سایه»ای ربط بدهیم که صادق هدایت از آن در بوف کور به عنوانِ روی دیگر خودش صحبت می کند، بشود «مرد»ی را که خودکشی کرده است همان صادق هدایت بگیریم، هر چند شاید ربطِ بی ربطی باشد! شاید با تعبیری مشابهِ صادق هدایت از «سایه»، سهرابِ جوان دارد از روح و باطنِ خودش می گوید که ناشکیبی آن را غرق کرده است، گرچه ظاهرش این را نشان نمی دهد. شاید بدون علائمِ گویا و کلیدهای کارگشا، این نامعتبرترین تأویلی باشد که از سایه ی این بیراهه می توان به آن رسید، ولی، راستی، بدونِ چنین تأویل هایی چه چیزی در اندیشه ی سهرابِ جوان است که تا این حد ارزشِ گفتن داشته که آن را شعر کرده است؟ چرا حرف اش را هر چه که هست، درست و حسابی نزده است؟ یکی از مهمترین نکاتی که در علمِ هرمنوتیک بحث می شود این است که، خودِ شاعر پیش از دیگران در هنگامِ سرودنِ شعرش دچار تأویل می شود. در حقیقت، او در گامِ نخست دارد چیزی را که در ذهن و احساس اش است تأویل می کند و به کلام درمی آورد. اگر کار تأویلِ سهراب در این مرحله ناقص باشد، خودش در مقامِ مخاطبِ کلامِ خودش، نمی تواند از متن اش به تأویلی درست و نزدیک به حسّ و اندیشه اش برسد، چه رسد به مخاطبانش. اگر خودش را جای آنان بگذارد و انصاف را رعایت کند و بپذیرد که متن اش فقط قادر است همین اندازه از حقّ مطلب را که عیان است ادا کند، ناچار می شود به همان معنیِ سطحی یا تأویلِ بسیار سطحی اش اکتفا کند. به نظر من، برای این شعر نیز کاری بیشتر از این نمی شود انجام داد.
ادامه دارد