اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(13) مرگ رنگ: دنگ...

 

کم نوشتن و دیر به دیر نوشتن ام علّت دارد. گاهی آدم درگیر اندیشه های دیگری از جانبِ دیگران می شود. خودش هم که بی اندیشه نیست. متن، میدانِ پیکارِ اندیشه هاست. نتیجه ی پایانیِ پیکارها نیست که صلحی در آن باشد. آغاز مرحله ی دیگری از پیکار است- شاید شدیدتر و جدّی تر! برای مطالعه وقت بیشتری می گذارم. متنوع-خوان هستم. برای شناختِ هستی چاره ای ندارم جز این که میانِ متن های گوناگون بگردم؛ شنا کنم. می دانم گاهی الکی دست و پا می زنم. شاید فکر کنید کتابِ ریاضیات از کجا می آید؟ نوشته ی جورج لیکاف و رافائل ای. نونیِس را باید کسی بخواند که تحصیلکرده ی ریاضیات است، ولی وقتی بحث بر سرِ این است که چگونه ذهنِ جسمانی با توسل به استعاره موفق می شود ریاضیات را خلق کند، پای همچون منی که اهل استعاره و نشانه است و می خواهد از چم و خمِ این هستی و بازی ها و نشانه هایش سر دربیاورد به این بحث باز می شود. از این عجیب تر کتابِ از هستی شناسی تا پزشکی و داروسازی نوشته ی دکتر علیرضا بیان است که آدم را خیلی جدّی درگیر ریزه کاری های هستی می کند. جالب است که چون در باره ی عمرِ آدم و درکِ زمان است، می تواند باعث شود خواننده با رویکردی متفاوت و از دیدی نه صرفاً فلسفی، بلکه فیزیکی، برداشت متفاوت تری از شعر «دنگ...» سهراب داشته باشد. گاهی کتاب هایی از این دست که به ظاهر برای بحث در موردِ شعری مانندِ «دنگ...» بی ربط اند از کتابی چون دوستانی بهتر از آب روان نوشته ی دکتر حبیب الله صناعتی برای درک مقدماتی که سهراب را به نوشتنِ چنین شعری واداشته است مفیدترند. اگر از میانِ این همه کتاب که در مورد سهراب است، کتابِ دوستانی بهتر از آب روان را مثال زده ام، دلیل اش این است که دکتر صناعتی، از دوستانِ قدیمی سهراب، در این کتاب نامه هایی از سهراب را منتشر کرده است که درباره ی او و اندیشه اش در باره ی هستی و هنر از کتاب های دیگر غنی تر است. دکتر صناعتی فکر می کند که این کارش به شناختِ سهراب و آثارش کمک می کند. این فکرش درست است، ولی اندازه اش، منظورم اندازه ی کمکی که کارش می تواند بکند، دستِ خودش نیست، بیشتر به شناخت ها و برداشت ها و اندیشه های مخاطب های متن اش بستگی دارد. برای من که متنِ شعر را اغلب مستقل از «زندگیِ بیرون از خودِ آن متنِ شاعر» و «حرف های بیرون از خودِ آن متنِ دیگران» می خوانم و بررسی می کنم، حتی کمکِ زیادِ حاشیه ای خیلی کم به درکِ واقعی و مستقلِ خودِ متن کمک می کند. کسانی که در موردِ سهراب و خاطراتِ خودشان با او نوشته اند، اغلب بیشتر از خودشان نوشته اند. خودشان را بیشتر معرفی کرده اند. در عوض، سهراب خودش را بیشتر با شعر و نقاشی اش معرفی کرده است. اصلاً، سهرابی که معروف است و مورد بحثِ خواننده ای چون من است همان سهرابی است که متن شده است، حتی اگر کمی از متن اش در تداخل و اشتراک با متن دیگران باشد. گاهی از آن همه حرفی که خیلی ها زده اند برای خواننده جز چند جمله ای، و با دیدی خوش بینانه تر چند صفحه ای، مطلبِ مفید بیشتری در موردش بیرون نمی آید؛ مخصوصاً برای کسی که بر این باور است که مفیدترین مطالب در موردِ شناختِ سهراب و اندیشه اش همان هایی است که با هنرش و در شعر و نقاشی اش هویدا شده است. خاطره ای را که فردی در چند دقیقه یا صفحه تعریف می کند، مربوط می شود به چند دقیقه ای و مختصر صفحه ای از زندگیِ سهراب؛ یقیناً با این تکّه خاطرات نمی شود سهراب را به اندازه ی عُمرش شناخت.  پس، باز هم چاره ای نیست جز این که توجه خودمان را معطوف به آن سهراب و سهراب های دیگر و محدودتری کنیم که در متنِ هنرش زاده شده و زندگی کرده است. گاهی خویشاوندان و نزدیکان هم برای شناختِ کسی مانندِ او آن قدرها که خودشان فکر می کنند خویش و نزدیک نیستند. گاهی هنگامِ معرفیِ سهراب بیشتر خودشان و نوع رابطه شان با سهراب را معرفی می کنند. اگر درستی یا اشتباهِ آنان را از این زاویه نگاه کنیم، متوجه می شویم که ما نیز به ناچار کارمان بیشتر قضاوتِ خودشان خودمان است تا سهراب. در کتابِ دکتر حبیب الله صناعتی، نامه هایی که سهراب به ایشان نوشته است، بدونِ تردید می تواند معرفِ اندیشه ی سهراب در مقاطعِ زمانی خاصی از زندگی اش باشد. منبع و مرجعِ خوبی برای شرح حال نویس هاست. حتی برای کسی که می خواهد به طور فلّه ای در مورد همه ی اشعار سهراب چیزی بنویسد که به اصطلاح خوب و مفید باشد. امّا، برای کسی که می خواهد شعری مانندِ «دنگ...» را بفهمد، هیچ کمکِ خوب و مفیدی از این حرف ها و خاطرات بیرون نمی آید. سهرابِ درونِ این شعر، برای لحظه ای چیزی را در موردِ زمان و نیز عُمر خود حس کرده و اندیشیده است که شاید در اوقاتی دیگر ضدّ آن را حس کرده یا بی خیال از آن گذشته باشد. به عنوانِ مثال، او در بخشی از نامه ای که در شهریورِ 1327 به دکتر صناعتی نوشته است به او می گوید:

حبیب! من هم همراه این نامه عکس خود را می فرستم. این عکس نقطه ی مقابل عکسی است که تو ارسال داشته ای؛ تو متفکر و محزون در میان گورستان بر فراز گورها عکس برمی داری و من متبسم و شادمان در کنار درختان، در آغوشِ گل ها.(ص49)

 

سهرابِ متنِ این نامه، آن سهرابی نیست که در شعرِ «دنگ...» می گوید در این هستی:

لحظه ام پر شده از لذّت

یا به زنگار غمی آلوده است.

لیک چون باید این دم گذرد،

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است.

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است.

 

جالب است که با خواندنِ شعرِ «دنگ...»، ما سهرابی را می بینیم که مانندِ آقای صناعتی «متفکر و محزون در میان گورستان بر فراز گورها» ایستاده و دارد عکسی از خودش و هستی برمی دارد. پس، زیاد هم نمی شود برای بررسیِ اشعارِ سهراب روی چنین نامه ها و خاطراتی از گذشته ی سهراب حساب کرد. اصلاً سهرابی که هر شعری از سهرابِ شناسنامه ای می سازد می تواند سهرابی دیگر باشد. در بسیاری از این متن ها با سهراب هایی سروکار داریم که تغییر می کنند و متحول می شوند، ولی نه چندان زیاد. گاهی به متن و سهرابی برخورد می کنیم که خیلی متفاوت است.  به عنوان مثال، او در نامه ی مورخ 8/9/1327 حسّ متفاوت تری را به دوست اش منتقل می کند. در بخشی از این نامه نوشته است:

بی شک اجداد ما که در آغوش جنگل ها، در دامن صحراها و در میان کوه ها می زیسته اند، از ما بسی خوشبخت تر بوده اند. بی جهت نیست که امروز در بین همه تمایلی به بازگشت به زندگی های اولیه دیده می شود. امروز موضوع عرفان که قطع رابطه کردن با علایق دنیوی را تعلیم می دهد، بار دیگر مورد توجه قرار گرفته و فلسفه عمیق خیام اذهان زیادی را به خود متوجه ساخته است. (ص57-58)

همه چیز را نمی شود همیشه از چشمِ یک سهرابِ مشخص دید و سنجید. این بخش از نامه را به عمد برگزیده ام تا نشان بدهم که این سهراب برای لحظاتی خودش را جای کسانی گذاشته است که مانندِ «خیّام شان» می اندیشند. چرا می گویم مانندِ خیام شان؟ برای این که هر کسی خیّامی را دارد و خیّامی می شود که خودش شناخته است. خیام ها همه مثلِ هم نیستند. مثلاً، خیامِ یکی فلسفه اش «قطع رابطه کردن با علایق دنیوی» است. خیامِ دیگری برای رهایی از پوچیِ هستی خودش را مستِ علایق دنیوی می کند. در شعرِ «دنگ...» شاید لحظه ای پوچ گرایی به قالبِ این سهراب رفته باشد ؛ یا برعکس، خودش رفته باشد درونِ جلدِ فردی پوچ گرا و با چشم او دارد به هستی نگاه می کند. گوشه ای از نگاهش خیامی است. اصلاً لازم نیست نامی از خیام و فلسفه اش به میان بیاید. این که می گویم نامه ها و نوشته های سهراب چندان مفیدتر از متنِ خودِ اثرش نمی تواند باشد به این دلیل است که روش ها و فرمول هایی محکم تر و مطمئن تر از شرح حالِ شاعر برای بررسی و شناختِ متنِ شعر و گوینده اش می تواند وجود داشته باشد. در مقاله ی «تقاضای روشن اندیشی» برتراند راسل پیشنهاد می کند برای حل برخی از مسائل بهتر است آنها را به صورتِ انتزاعی ترجمه کنیم. با این کار می توانیم بدون تعصب و بی طرفانه در موردِشان نظر بدهیم. او می گوید اگر به جای نامِ ملل از حروفِ «الف» و «ب» و مانندِ این ها استفاده کنیم بدون تعصب در موردشان نظر خواهیم داد. مثلاً، اگر فکر می کنیم «الف» حق دارد از امتیازی بهره مند باشد، طبق قاعده ای منطقی باید به این نتیجه برسیم که «ب» نیز چنین حقی دارد. اگر شرطی برای «ب» قایل شده ایم، همان شرط را باید برای «الف» نیز مد نظر داشته باشیم.  خوب، حرف این فیلسوف چه دخلی به شعر و شاعری دارد؟ عرض می کنم. اگر بخواهیم نظر برتراند راسل را روی بررسی شعر «دنگ...» اعمال کنیم، حتی اگر ندانیم که این شعر از کیست و حتی اگر ندانیم که خیام که بوده و چه فکری داشته است، می دانیم که در این شعر، «ایکس» با وجودِ شرایطِ مجموعه ی«الف» دچار مجموعه ای از احساسِ شده است که ما آن را «ب» می نامیم. او نسبت به زندگی و هستی با وجودِ این دو مجموعه به نتیجه ای معادلِ «ایگرگ» رسیده است. شناختِ ما و خاطره ی دکتر صناعتی که دیده است «سهراب»ی در شرایط «جیم» دارای احساسِ «دال» شده است کمکی به شناختِ «ایکس»ی که در این شعر با شرایطِ خودش معرفی شده است نمی کند. نتیجه ی «ایگرگ»اش را تغییر نمی دهد. شعرِ «دنگ...» را که بخوانید متوجه می شوید که «سهرابِ دنگ» هم برای خودش سهرابی است با اندیشه ای متفاوت تر در موردِ هستی و معنی اش. عمرِ این سهراب با این اندیشه برای ما به اندازه ی زمانی است که خودش برایش تعیین کرده است: «دنگ...»        

 

دنگ...

 

دنگ...، دنگ...

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ.

زهر این فکر که این دم گذراست

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه ام پر شده از لذّت

یا به زنگار غمی آلوده است.

لیک چون باید این دم گذرد،

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است.

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است.

 

دنگ...، دنگ...

لحظه ها می گذرد.

آنچه بگذشت، نمی آید باز.

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز.

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان ماسیده است.

تند برمی خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذّت دارد، آویزم،

آنچه می ماند از این جهد به جای:

خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پیکر او می ماند:

نقش انگشتانم.

 

دنگ...

فرصتی از کف رفت.

قصه ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرد در فکر دوام،

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،

وارهانیده از اندیشه ی من رشته ی حال

وز رهی دور و دراز

داده پیوندم با فکر زوال.

 

پرده ای می گذرد،

پرده ای می آید:

می رود نقش پی نقش دگر،

رنگ می لغزد بر رنگ.

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ:

دنگ...، دنگ...،

دنگ...

 

ادامه دارد