اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(12) مرگ رنگ: دره ی خاموش
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(12) مرگ رنگ: دره ی خاموش
سهراب هرگز دنبالِ هیاهو نبود. گویا اصلاً ضدّ هیاهو از هر گونه اش بود. خانوادگی و غیرخانوادگی، سیاسی و غیرسیاسی. خیلی ها بدشان نمی آید که محض شعار هم که شده بگذارند و بخواهند که فریاد بند بگسلد، ولی سهراب سکوت را در بند می بیند و به ظاهر شاد است که حالا در «دره ی خاموش» بند گسسته و آزاد است:
سکوت، بند گسسته است.
کنار دره، درخت شکوه پیکر بیدی.
در آسمان شفق رنگ
عبور ابر سپیدی.
نسیم در رگ هر برگ می دود خاموش.
نشسته در پس هر صخره وحشتی به کمین.
کشیده از پس یک سنگ سوسماری سر.
ز خوف دره ی خاموش
نهفته جنبش پیکر.
به راه می نگرد سرد، خشک، تلخ، غمین.
چو مار روی تن کوه می خزد راهی،
به راه، رهگذری.
خیال دره و تنهایی
دوانده در رگ او ترس.
کشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه ی وهم:
ز هر شکاف تن کوه
خزیده بیرون ماری.
به خشم از پس هر سنگ
کشیده خنجر خاری.
غروب پر زده از کوه.
به چشم گم شده تصویر راه و راهگذر.
غمی بزرگ، پر از وهم
به صخره سار نشسته است.
درون دره تاریک
سکوت بند گسسته است.
شعرِ متفاوتی است لا به لای شعرهای دیگرِ این کتاب. چون شعرهای کتاب مرگ رنگ فاقد تاریخ اند، نمی شود ترتیبِ واقعی سرایش شان و جهت و مسیرِ تغییر فکر و نگرش و نگارشِ شاعر را تشخیص داد. خیلی پس و پیش به نظر می رسند. شعر «دره ی خاموش» کمی از گذشته و کمی از آینده ی سهراب را در خود دارد، ولی درست مشخص نمی کند که اینجای سهراب کجای حالِ اوست. سکوت و آرامشی که سهراب در اینجا به تصویر کشیده است، تقریباً همانی است که بعدها بیش تر در پی اش است. تنهایی اش جسمانی است نه روحی. کودکانه در این تاریکی و سکوت دچار توهم می شود و از طبیعتی که مترسکِ بی روحی است می ترسد. این طبیعت، به این شیوه و با این احساسی که در اینجا توصیف اش کرده است، در حقیقت، همان طبیعتی است که در آلبومِ کودکی و نوجوانی اش ثبت شده است. به عنوانِ مثال، صحبت از «مار» و «ترس از مار» انعکاسِ خاطراتِ کودکی اش است که در اطاق آبی مفصل در باره اش نوشته است. خاطرات و ترسی که با چشم های شسته ی دورانِ بلوغ هرگز تکرار و بازگو نشده است. جالب است سهرابی که بعدها همیشه در سفر و «مسافر» است در اینجا راه را چون ماری می بیند که روی تن کوه می خزد. او در این شعر آن رهگذر جوانی است که از راه می ترسد. حتی فکر می کند سوسمار هم «ز خوف دره ی خاموش، نهفته جنبش پیکر». بعدها سهراب بی خیال و نترس از هر راهِ مارگونه ای می گذرد و جوری از سفر صحبت می کند که مشخص است زندگی برایش بدون سفر زندگی نمی شود. وقتی که می گوید: «جاده یعنی غربت/ باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب،» به زبانِ ساده و با عبارتی کوتاه زندگی را تعریف می کند. زندگی یعنی سفر، و سفر یعنی غربت. دنیا جای سفر است و آدم اینجا تنهاست. سرنوشت اش این است. به این نتیجه می رسد که دستِ خودش نیست، خودش هم نخواهد برود، راه او را با خودش خواهد برد. ترس اش می ریزد. تن به سفر می دهد و به ناچار می گوید:
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و...
ادامه دارد