اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(1) مرگ رنگ: در قیر شب
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(1)مرگ رنگ: در قیر شب
از هشت کتابِ سهراب سپهری گویا چهارتای نخستین اش به قلمِ ناسهراب ناسپهری یا نیمه سهراب نیمه سپهری است که کمتر کسی شوق و رغبتی به بررسی شان نشان می دهد. هر چند، در برخی از اشعارِ چهار کتاب بعدی اش نیز سهراب گاهی «نا» دارد و گاهی «نیمه»، خیلی ها ایرادهای اشعارِ قبلی اش را چنان برجسته کرده اند که به نظر می رسد منتقد باید به اندازه ی سهرابِ جوان، جوان و ناشی و احتمالاً بیکار باشد که وقت اش را صرف بررسی اشعار ناپخته اش بکند. درست است و جای حرف ندارد که سهراب در نخستین اشعارش هنوز در کشف زبانِ مناسبی برای بیانِ افکارش سردرگم است، ولی، به نظر من، افکارش درست سرِ جای خودش است. منظورم این نیست که افکارش درست است و سر جای خودش است، بلکه می خواهم بگویم افکارش تابع حال و هوای جوانی اش است. شعرش مانند خودش سردرگم است. سردرگمیِ زبانش هم ناشی از سردرگمیِ افکارش است. اگر اشعارش زبانِ دلچسب و شاعرانه و خواننده پسندی ندارد، در عوض، افکارش جریانی دانشجوپسندانه دارد که به بررسی اش بیارزد.
شعر برای هر شاعری وسیله ای برای بیان و برون ریزیِ اندیشه اش است. اندیشه، ساده و پیچیده و درست و غلط دارد. گاهی آنقدر شخصی است که درستی و نادرستی اش به دیگران ربطی ندارد، گاهی هم آنقدر همگانی است که جز به آدم های بی ربط به همه کس مربوط می شود. گاهی احساس در آن به عقل می چربد و گاهی هیچکدام کاری به دیگری ندارد. مهم این است که بفهمیم شاعر با هر کدامشان چه کار دارد.
در مورد شعریّتِ چهار کتابِ نخست سهراب حرف هایی زده شده است، مثلاً در مورد وزن و زبان و تصویر و تأثیر شعر نیمایی و رَنگ و رِنگِ شعر سنتی و از این جور حرف ها. بدون شک سهراب پیش از آن که به زبانی تقریباً مستقل برای بیان اندیشه هایش برسد، مقلد زبانی بوده است که زبانِ غالبِ اشعار و شاعرانِ جوانِ زمانش بود. نخستین شعری که از او با نام «در کنارِ چمن یا آرامگاهِ عشق» در سال 1326 در کاشان چاپ و منتشر شد نشان می دهد که او مقلّدِ بی چون و چرای شکل و محتوای شعر سنتی است. شعری در قالبِ مثنوی و با موضوعی عاشقانه و با درونمایه ی رایج در داستان هایی با نامِ یکی مذکر و یکی مؤنثی که به وصال نمی رسند و سر انجام نتیجه این می شود که «غیر غم و محنت و اندوه و رنج/ نیست در این کهنه سرای سپنج». سهراب در این شعر بیشتر تحت تأثیر انجمن هایی است که شاعران و دوستداران شعر سنتی برپا و اداره می کردند. به نظر می رسد با نوشتنِ چنین شعری بیشتر می خواهد مشقِ نظم کند تا مشقِ شعر. پریدخت سپهری در کتابِ سهراب، مرغ مهاجر می گوید: "با شروع عصرِ شعرِ نو توسط نیما ... سهراب دفترِ شعرِ کهن را یکسر بسوخت و به فراموشی سپرد." و من می گویم شاید باید همان تک شعری را هم که پیش از هشت کتاب چاپ شده است سوخته به حساب بیاوریم تا به سهرابی برسیم که خودش بود. سهراب کم کم در شعرهایی از چهار کتابِ نخست، و بعد به طور کاملاً تمایز یافته ای در چهار کتابِ دوم، خودش شده بود. بدون تعارف حرفِ خودش را آن طوری که می خواست می زد. ظرف و میوه ی درونش را خودش انتخاب می کرد. شاید گاهی در انتخاب دچارِ اشتباه می شد، ولی اشتباهی شکل و محتوای منتخبِ دیگران را به جای گزینه ی عقل و دلِ خودش جا نمی زد. اگر اشتباهی هم بود از خودش بود. خودش اشتباهِ خودش بود. سهراب در نخستین اشعارِ چهار کتابِ نخست اش گاهی ناخواسته علاوه بر شکلِ ظاهریِ زبان، آن اندیشه و آن شیوه ی بیانی را که آن اندیشه به ناچار با خود یدک می کشید و مالِ دیگران بود، تقلید می کرد. می گویم ناخواسته برای اینکه معتقدم جوانی اش کار دست اش داده است نه قصد و نیّت اش. جوان فکر می کند باید از فُرم و فکر شاعران بزرگتر و مشهور تقلید کند تا کارش باب طبع مردم باشد و نامور شود، در نتیجه، با دل و دستی لرزان چیزهایی را می نویسد که نه شعرش آنطور که شاید و نه شعورش آنطور که باید از آنِ خودش نیست. چه فایده ای دارد که شاعر شعری بنویسد که مثلاً در آن، وزن نیمایی و حرف نیمایی و فکر نیمایی و حسّ نیمایی باشد؟ پس، وزن و حرف و فکر و حسّ خودش چه می شود؟ شاملو وقتی شاملو شد که وزن و حرف و فکر و حسّ خودش را به شعرش داد. مهم نیست که زبانِ کارش را از فلان و بهمان اثر تاریخی گرفته باشد، مهم این است که آن زبان را طوری با اندیشه ی خودش به کار گرفته است که دیگر مالِ خودش شده است. گاهی سهرابِ جوان در بیان اندیشه اش سردرگم است. نمی خواهد حرف خودش را بزند، می خواهد مثل دیگران حرف بزند. بد نیست این سردرگمی را با بررسی نخستین شعر از نخستین کتاب اش به شما نشان بدهم.
«در قیر شب» نخستین شعر از کتاب مرگ رنگ است.
سهراب جوان می گوید:
دیرگاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است.
با کمی دقّت متوجه می شویم که «دیرگاه» اشاره ی مشخصی به هیچ زمانی ندارد. حتی ذهن خواننده را منحرف می کند زیرا به او می گوید که زمانِ تنهایی، طولانی تر از زمانِ سکوت است. یعنی فرد یک زمانی حین تنهایی حرف هم می زد، ولی دیرگاهی است که دیگر حرفی هم نمی زند. بدون تردید زیبایی شاعرانه ی مصرع دوم مانع دقّت بیشتر در معنیِ مصرعِ نخست است. دو مصرع بعدی نیز فاقدِ اندیشه ای مشخص است. چون نوع و علّتِ تنهاییِ شخص مشخص نیست، نمی توان حدس زد که آن بانگی که از دور او را می خواند، بانگِ چه کسی است و او را به چه چیزی می خواند. بانگِ خالی و بی هدف برای بیرون آوردنِ او از تنهایی کافی به نظر نمی رسد. سهراب، بعدها در شعر «در گلستانه»، درست در مصرع پایانی شعر، وقتی که خوب مشخص کرد که چه حسّی دارد و دلش در پیِ چیست، می گوید: «دورها آوایی است که مرا می خواند.» می خواهد بدود تا ته دشت، برود تا سر کوه. اُمید دارد و می داند که زندگی خالی نیست: مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست. شاید بشود توجیه کرد که پاهای سهراب جوان به این دلیل در «قیر شب» است که چیزی از آن بانگ و مقصدش نمی داند، ولی ادامه شعر نشان می دهد که این تاریکی ربطی به اسرارآمیز بودنِ آن بانگ ندارد.
رخنه ای نیست در این تاریکی:
در و دیوار بهم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته.
نااُمیدیِ افراطیِ مصرعِ نخست، تصویر فضای زندان مانندِ مصرع دوم، رهایی سایه ی وهمِ مصرع های سوم و چهارم، انگار همگی برگرفته از احساسات و شعارهای سیاسی اشعار و گفتار شاعران دیگر است. حرف های این بند، معنیِ آن تنهاییِ بندِ نخست را کاملاً برگردانده است. بندِ بعدی به ما نشان می دهد که سهراب تحت تأثیر حرف هایی که مالِ خودش نیست، از آن اندک حرفی که در بند نخست از خودش بوده، فاصله گرفته است:
نفس آدم ها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
چرا کسی که از تنهایی خودش می گوید، یکباره طوری از دیگران حرف می زند انگار همه مانندِ اویند؟ وقتی همه در افسردگی و در «این گوشه ی پژمرده هوا» و در بی نشاطی مثل همند، تنهایی چه معنی ای دارد؟ در چنین شرایطی، تنهای واقعی چه کسی است؟ با این حساب، آن بانگِ از دور دیگران را هم باید به سوی خود بخواند. بدون شک، تنهایی مورد نظر سهراب در بیت نخست از نوع سیاسی اش نیست. مثلاً، از نوعِ تنهاییِ دکتر مصدق یا دکتر علی شریعتی و خسرو گلسرخی و امثالهم نیست. برای اینکه آنها را اکثریتِ مردمی که سرشان گرم زندگی و کار خودشان بود تنها گذاشتند. مردمی که شریعتی را تنها گذاشتند بی نشاطِ بی نشاط هم نبودند. سهرابِ جوان بیخودی در این شعر از درونِ مردمی صحبت می کند که عامل تنهایی اش نیستند. او بدون معرفی دقیق تر آنان و بدون شناختِ درستی ازشان نمی تواند به جای آنها فضای موجود را حسّ کند و به جای آنها بیندیشد. بعدها، در شعری مانندِ «ندای آغاز»، وقتی می گوید:
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبوپ.
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدّی نگرفت.
از عادت های مردمی که می شناسد صحبت می کند و دلیل تنهایی اش را در میان شان خوب بیان می کند. شاید باز دلمان بخواهد حرف های سهراب جوان را این جور توجیه کنیم که منظورش از «نفس آدم ها» همان حرف هایشان است که چیزی نمی گویند تا این بنده ی خدای تنها را از افسردگی دربیاورند. آنان نفسِ شان از جای گرم در می آید و او را افسرده تر می کنند، ولی باز وقتی به بند پایانی شعر می رسیم می بینیم که می گوید:
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نیست در این خاموشی:
دست ها، پاها در قیر شب است.
او در این بند، باز از «همه» صحبت وی کند. اما، وقتی که می خواهیم این بند را به دو بند قبلی اش ربط بدهیم، متوجه می شویم که سهراب جوان بد جوری بند را آب داده است. او تنهایی خودش را، که خوب حسّ و درک و توصیف اش می کند، بیهوده با تنهاییِ دیگران که معلوم نیست از چیست و آن را به هیچ وجه حسّ و درک نکرده تا بتواند توصیف کند، قاطی کرده است.(در گذشته کشاورزان برای این که آب را به سمت زمین های زراعی شان هدایت کنند آب بندهای محکم و مقاومی را می ساختند. اگر آب بند محکم نبود و خراب می شد و آب به سمت زمین هایشان نمی رفت می گفتند: بند را آب داده اند، یعنی بند را به دست آب سپرده اند.) سهراب اندیشه اش را خوب به سمت حرفی که از خودش باشد هدایت نکرده است. وقتی که می گوید:
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد.
می کنم هر چه تلاش،
او به من می خندد.
نقش هایی که کشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هایی که فکندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود.
می شود تنهاییِ و افسردگی و وازدگیِ نقاش جوانی را که در طراحی هایش و احیاناً نقشه هایش برای زندگی سردرگم است حسّ کرد. این تصویر هیچ ایرادی ندارد. ولی ایرادِ کار در سردرگمیِ سهراب در طراحیِ اندیشه ی شاعرانه اش است. اگر روز هم مانندِ شب طرح هایی را که ریخته است خراب می کند و از بین می برد، او هم باید دستِ جادویی داشته باشد و به سهراب بخندد. پس، چه فرقی با شب دارد؟ فکر نمی کنم لازم باشد زور بزنیم تا شب و روز را سیاسی تر و با هم یکی کنیم تا این شعر سهراب منسجم تر از آنی که هست به نظر برسد.
ادامه دارد