بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش بیست و پنجم
بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش بیست و پنجم
تلاشِ شاعر در سراسرِ این شعر این بوده است که، از یک سو، به ما بگوید علی که بود و کیست، و از سوی دیگر، راهی و معیاری برای شناخت خودمان پیدا کند. به همین دلیل است که می پرسد:
ما کیستیم
ما در هزاره ی چندم هستیم
این دو تا را پیش از این هم پرسیده بود، اما پرسشِ بعدی اش جالب تر است و تازگی دارد؛ می پرسد:
تقویم نزد کیست
منظور شاعر از تقویم چه چیز می تواند باشد؟ آیا جزء را گفته و کلّ را اراده کرده است؟ تقویم یعنی تاریخ؟ بدون شک این معنی چه بخواهیم و چه نخواهیم در آن هست. شاعر که تاریخ را به هزاره هایی با نقش های گوناگون از قدرت و تسلط این و آن تقسیم کرده است، حالا می خواهد بداند که تقویم دست کیست و نقشِ قدرت را در این هزاره با نامِ چه کسانی ترسیم می کند. امّا، علاوه بر این معنی، ناچاریم هنگام انتخاب پاسخ مناسب برای پرسشِ شاعر، معانی دیگرش را نیز در نظر بگیریم. نمی توانیم با اغراق بگوییم که تقویم نزد علی و پیروانش است. البته، همان طوری که دیگران هر چه دلشان می خواهد می گویند، ما هم می توانیم مقابله به مثل کنیم و این را بگوییم، ولی به حرفِ آنها و ما که نیست. پس، تقویم نزد کیست؟
یکی از واژه های قرآنی که معنا و کاربردش جالب است، همین واژه ی «تقویم» است. ریشه اش «قوم» و واژه هایی مانندِ قَیِّم، قَیِّمَة، قیامت، قَیّوم و نیز تقویم از آن گرفته شده است. این کلمه فقط یک بار در قرآن آمده است، آن هم در آیه ی چهار از سوره ی تین، خداوند می فرماید:
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ [٩٥:٤]
كه به راستى ما انسان را به نيكوترين ساختار آفريديم
پس، معلوم است که تقویم، در اصل، دستِ چه کسی است. اصلاً، وقتی که خداوند متعال قیّوم است، تقویم دست کس دیگری نمی تواند باشد. هر کسی هم که می خواهد قیام کند، با درک و توانی که خدا به او داده این کار را می کند و، سر انجام، قائم حقیقی همانی است که خدا می خواهد و هدفی را دنبال می کند که او تعیین کرده است:
وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ [٢٨:٥]
فکر نمی کنم خانمِ طاهره ی صفارزاده که در قرآن پژوهی نیز استاد بود پاسخی غیر از این برای پرسشِ «تقویم دست کیست» مد نظرش بوده باشد. پس، تقویم و تغییر دستِ خداست. اوست که با خواست و تلاشِ مردمی که نفس شان را تغییر داده اند، حال و روزشان را تغییر می دهد. پس، شاعر با چنین شناختی از عواملِ تغییر در جامعه است که در ادامه می گوید:
در این دیار دودی
این داوران دودی شکل
بیهوده سنگ
بیهوده گل
به ساحت مهتاب می زنند
کارشان بیهوده است برای اینکه تا صاحبِ تقویم نخواهد کسی به خواستِ دیگران عزیز یا ذلیل نمی شود. می شود فهمید که «مهتاب» در اینجا استعاره از علی است، ولی بهتر است بگوییم که استعاره از اندیشه و امیال و آمالِ اوست. البته، جز خدا کسی آگاه به آلودگیِ واقعی ساحتِ این و آن نیست. بنابراین، بگذارید برای اینکه تا اندازه ای از اغراقِ شاعر در این مورد کاسته باشیم، نگاهمان را فقط معطوف به آن جنبه از شخصیّتِ علی کنیم که شاعر پیش از این نیز آن را پاک معرفی کرده بود: پاکی در همپایی با ابوذر. همچنین، بهتر است آن به قول شاعر سنگ و گل هایی را که داورانِ دودی شکل به ساحتِ او زده اند، محدود به آنهایی کنیم که به این بُعد از ساحتِ او زده اند. سنگ و گل های دیگری را که با تهمتِ سنّی و وهابی و ساواکی و چه و چه بودن به سمت او پرتاب کرده اند برای این بوده است که با آنها سدی بر سر این مهمترین هدفی که در زندگی داشته است ایجاد کنند. نقشِ ابوذرِ علی برای خیلی ها گران تمام شده است. این داورانِ دودی شکل که خود و افکار و مرام واقعی شان همیشه در پرده ی ابهام بوده است، از فضای دودگرفته ی موجود استفاده کرده و چهره ی مهتاب گونه و روشن او را به بادِ انتقاد و ناسزا گرفته اند. مرگِ علی به خاطر دودِ سیگارش نبود. فضای دودیِ این دیارِ دودی و سوء استفاده ی داوران دودی از ضعفِ دید و بصیرتِ اکثریتِ مردم شکل مجالِ نفس کشیدن را از او گرفته بود. شاعر که می گوید:
کاری نکرده ایم
کاری نکرده ایم
که در خور گفتن باشد
درست مشخص نمی کند که در چه موردی کاری نکرده ایم. چون از طرفِ همه مان دارد صحبت می کند، حتماً اشاره اش به چیزی باید باشد که کسی معترض نباشد و نگوید، خانم شاعر یا شاعره خانم چرا از همه مایه گذاشته اید؟ شاید کاری که درخورِ انجام و گفتن بود و نکرده ایم، دفاع از علی در زمانِ خودش بوده باشد. باید در کنارش یا جلوش در برابر سنگ و گلِ داورانِ دودی شکل می ایستادیم. امّا، حرفِ خودش درست از آب درآمد که می گفت: اگر تنهاترینِ تنهایان شوم، باز خدا هست. او جانشین همه نداشتن هاست. نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است. اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم ببارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.
راست می گفت. شاعر هم تأیید می کند که صاحب تقویم، سنگ و گل هایی را که بر او باریده پوچ کرده است. اما، شاعر که می گفت ما کاری درخور نکرده ایم چرا یکباره حرفش را برمی گرداند و می گوید:
ما خار چشم توطئه بودیم
ما خار چشم وسوسه بودیم
ما آنچه خواستند نبودیم
به نظر می رسد که چون حالا دارد چیزی را می گوید که در خور گفتن است، پس باید اشاره اش به زمانی غیر از آن زمانی باشد که ما باید کاری درخور می کردیم و نکردیم. اشاره اش به چه زمای است؟ احتمالاً پاسخ در ادامه ی شعرش است که می گوید:
تو دودمان وسوسه را
شناساندی
تاراندی
پس، ما بعد از این که تو به ما دودمان وسوسه را شناساندی و تاراندی، دیگر عوض شدیم. خار چشم توطئه و خار چشم وسوسه شدیم.
ادامه دارد