بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش نهم

 

پیش از این در باره ی «هزاره» و ارتباط آن با علی عرض کردم که خودِ او بر این باور بود که پس از هزار سال اندیشه ی ابوذر از نو در اروپای قرن هجدهم و نوزدهم زاده شده است. اغلب اشعاری که برای علی گفته شده یا خوانده شده است نیز اشاره ای به تولّد دوباره ی اندیشه یا جنبشی دارد که سال های سال است اندیشمند و جنباننده ی اصلی اش در خاک آرمیده و اندیشه اش بدون ایجاد هیچ جنبشی در کتاب ها و با کتاب ها دارد خاک می خورد. شعر «حلّاج» استاد محمد رضا شفیعی کدکنی را اغلب به یاد شریعتی می خوانند تا بگویند که او همان حلّاجی است که پس از سال ها دوباره نمایان شده است:

در آینه دوباره نمایان شد

با ابر گیسوانش در باد

باز آن سرود سرخ انالحق

ورد زبان اوست.

البته آن «انالحق»ی که ورد زبان حلّاج بود عاشقانه و عارفانه و شخصی بود. بنا نبود و او هم برنامه ای نداشت تا دست مردم را بگیرد و با خود رستگار کند. برعکس، انالحقِّ علی برای معرفی حق مردم به مردم و برای مردم بود. اگر از حق می گفت، و حق می گفت، برای این بود که مردم حق شان را بشناسند. خودش اعتقاد داشت حلّاج یکی اش بس است، اگر همه در ایران حلّاج باشند ایران می شود دیوانه خانه. در عوض، اگر به جای یک ابوذر هر ملّتی چند ابوذر داشته باشد سرنوشت مردم خیلی فرق می کند.

شعر «سفر هزاره» که به ظهور هر فرهنگ و تمدنی پس از هر هزار سال از پس فرهنگ و تمدنی دیگر می پردازد و سعی می کند نقش علی را در این هزاره ی کنونی نشان دهد، از جهاتی شباهت هایی با شعر «میلادی دیگر» یا The Second Coming  سروده ی «ویلیام باتلر ییتس» دارد. ترجمه ی سعید سعیدپور از این شعر را که بخوانید متوجه خواهید شد که شباهت هایشان در چیست:

 

William Butler Yeats (1865-1939)

       THE SECOND COMING

 

    Turning and turning in the widening gyre

    The falcon cannot hear the falconer;

    Things fall apart; the centre cannot hold;

    Mere anarchy is loosed upon the world,

    The blood-dimmed tide is loosed, and everywhere

    The ceremony of innocence is drowned;

    The best lack all conviction, while the worst

    Are full of passionate intensity.

 

    Surely some revelation is at hand;

    Surely the Second Coming is at hand.

    The Second Coming! Hardly are those words out

    When a vast image out of Spiritus Mundi

    Troubles my sight: a waste of desert sand;

    A shape with lion body and the head of a man,

    A gaze blank and pitiless as the sun,

    Is moving its slow thighs, while all about it

    Wind shadows of the indignant desert birds.

 

    The darkness drops again but now I know

    That twenty centuries of stony sleep

    Were vexed to nightmare by a rocking cradle,

    And what rough beast, its hour come round at last,

    Slouches towards Bethlehem to be born?

 

میلادی دیگر

چرخ زنان و پرّان در دَوَرانی گسترنده،

باز ندای بازدار را نمی تواند شنید.

همه چیز فرو می پاشد، کانون را پایداری نیست،

جهان را آشوب محض فراگرفته.

سیلاب تیره ی خون رها شده است

و همه جا آیین معصومیت غرق می شود.

بهترین ها عاری از هر مرام و

بدترین ها دستخوش هیجانی شهوانی.

 

بی گمان مکاشفه ای در کار است.

بی گمان میلاد دوباره نزدیک است.

میلاد دوباره! هنوز این کلام به زبان نیامده

منظری عظیم از درون جان جهان

چشمانم را می آزارد: جایی در ریگزار صحرا

پیکری با اندام شیر و سر انسان

با نگاهی مات و بی رحم چون خورشید

ران های آهسته اش را می جنباند، همچنان که گرداگردش

سایه ی پرندگان بیزار صحرا یله می رود.

تیرگی دگربار فرود می آید، اما اکنون می دانم

که بیست قرن خواب سنگین را گهواره ای جنبان

به کابوسی سهمگین برآشفته است،

وینک کدام هیولای ناهنجار، هنگامه اش سرانجام فرارسیده،

به جانب بیت اللحم می خزد تا در آنجا زاده شود؟

 

البته، همان طور که متوجه شده اید ییتس بر این باور است که آن کسی که انتظار می رود مسیح باشد و برای نجات مردم آمده باشد، از قضای روزگار در آغاز این «دو هزار ساله ی دوم» کسی نیست جز دجّال یا ضدّ مسیح. به جای نماینده ی خدا این نماینده ی شیطان است که ظهور کرده است. خوب است بدانید که در شرح حال «لوتر»، که خیلی ها علی را با او قیاس می کنند، آمده است که در روزی طوفانی که رعد و برق نیز همراه با باران از آسمان می بارید، او داشت از خانه ی پدرش به دانشگاه می رفت که صاعقه ای در نزدیکی او به زمین خورد و موج آن او را پرتاب کرد. او که وحشت کرده بود وقتی دید از این حادثه جان سالم به در برده است به «آنای مقدس» سوگند خورد که کشیش و تارک دنیا شود. پس، رشته ی حقوق را که به توصیه ی پدرش داشت می خواند رها کرد و رفت سراغ کشیشی. پدرش عصبانی شده بود و او برای این که خشم او را فرونشاند گفت که پس از آن صاعقه ی وحشتناک ندایی از سوی خداوند او را به این راه دعوت کرده است. پدرش با عصبانیت به او گفت: «شاید این ندا از جانب شیطان بوده باشد.» این همان نتیجه ای است که کاتولیک های متعصب زمانی به آن رسیدند که او بیانیه ی نود و پنج ماده ای اش را برای اصلاح کلیسا بر در آن کوبیده بود. وجه شباهت علی با لوتر در همین شباهتِ ذهنیّت مخالفان شان است. خیلی ها علی را عامل انحراف دین اسلام و مذهب تشیع از راه راست می دیدند. بعضی ها خیلی صریح بیان می کردند که او شرّ است و دل شان می خواست و آرزو می کردند خیلی زود از شرّش خلاص شوند. همان ها پس از مرگ زودرس اش نماز شکر به جای آوردند، هر چند هنوز، از مرده اش پرهیز می کنند. برای همین است که حلّاجیِ ادامه ی شعر «حلّاج» نشان می دهد که شعر استاد شفیعی کدکنی که هشت سال پیش از هجرت و رحلت علی شریعتی سروده شده بود انگار فشرده ی سرگذشت او بوده است، از گذشته تا امروز و تا هر روز:

 

تو در نماز عشق چه خواندی؟_

که سال هاست

بالای دار رفتی و این شحنه های پیر

از مرده ات هنوز

پرهیز می کنند.

 

نام تو را به رمز

رندان سینه چاک نشابور

در لحظه های مستی

-مستی و راستی-

آهسته زیر لب تکرار می کنند.

 

وقتی تو، روی چوبه ی دارت،

خموش و مات

بودی،

ما:

انبوه کرکسان تماشا،

با شحنه های مأمور:

مأمورهای معذور،

همسان و همسکوت

ماندیم.

 

خاکستر تو را

باد سحرگهان

هر جا که برد،

مردی ز خاک رویید.

 

در کوچه باغ های نشابور،

مستان نیمه شب، به ترنّم،

آوازهای سرخ تو را

باز

ترجیع وار زمزمه کردند.

 

نامت هنوز ورد زبان هاست.

 

شعر خانم صفارزاده، شبیه اما متفاوت تر از شعر ییتس و استاد شفیعی کدکنی به ظهور ناجی و بقای اندیشه ی نجات می پردازد. او مستقیم و مفصل و دیگرگونه از چرخش روزگار و ظهور دوباره ی رهیاری مسیح گونه می گوید. خودِ علی این رسالت مسیح وار را در قامت بلند و راستین و استوار قلم خود می دید که در «توتم پرستی» می گفت:

 

قلم توتم من است، امانت روح القدس من است، ودیعه ی مریم پاک من است، صلیب مقدس من است، در وفای او، اسیر قیصر نمی شوم، زرخرید یهود نمی شودم، تسلیم فریسیان نمی شوم، بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم به صلیبم کشند، به چهار میخم کوبند، تا او که استوانه ی حیاتم بوده است، صلیب مرگم شود، شاهد رسالتم گردد، گواه شهادتم باشد...    

 

ادامه دارد...