بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش پنجم: عنوان شعر- سفر هزاره

 

پیش از این که به عنوان شعر بپردازم می خواهم به موردی اشاره کنم که فقط به این شعر و خانم صفارزاده و علی مربوط نمی شود. البته، نکته ای که می خواهم بگویم از دلِ خودِ عنوانِ این شعر نیز درمی آید و چندان بی ربط نیست.

 رسم و سنتی است در کار شاعران در قبال و در حقّ شخصیت های محبوب و گاهی مرادشان که اشعاری به یادشان بسرایند. اما چرا؟ به نظر شما چرا کسی مانند خانم طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی شعر نوشته است؟ من که فکر می کنم دلیل اصلی اش برای بروز احساسات شخصی اش در آن سال هایی بوده است که هنوز می توان با همان عبارتِ کلیشه ایِ «پُر التهاب» توصیف اش کرد. شاید برخی بر این عقیده باشند که او با این کارش می خواهد علی را به دیگران بشناساند. امّا، علی با نوشته های بسیار و با ظرافتی مثال زدنی در نوشته هایش خودش را خوب معرفی کرده است. چه با «گفتگوهای تنهایی» و چه با «سخنرانی ها عمومی» و «محافلِ خصوصی» خودش را خیلی خوب به مخاطب های آشنا و ناآشنایش شناسانده است. پس، بعید است با استعاره و مجاز بتوان کسی را که با زبان حقیقی خودش را معرفی کرده است بهتر معرفی کرد. شعر شخصیت «علی»ها را اسطوره ای وافسانه ای می کند طوری که فراتر از حدّ پیروی و الگو برداری قرار می گیرند. شاید هم بشود گفت که شاعر( در این مورد بخصوص خانم صفارزاده) بیشتر می خواهد با شعرش جنبه ای و جهتی از خودش را معرفی کند. این هم بد حرفی نیست! مثلاً می خواهد بگوید من هم همفکر اویم یا با او بوده ام. این برداشت با آن اوّلی که هیجاناتِ احساسی شاعر را دخیل در این نوع شعرسرایی می داند جور درمی آید زیرا احساساتِ بابِ روز گاهی علّت و شأن نزولِ شعرِ شاعر است. شاعر یکباره و بی اختیار با موج های بزرگ و آغازینِ انقلاب پیش می رود و شعر و اشعاری از این دست می نویسد. بعدها که اوضاع آرام تر می شود و موج ها کوچک تر و گاه خلاف جهت می شوند گویا بدون آن احساسات و هیجانات دیگرمناسبتی برای سرودن چنین اشعاری نمی یابد.  کم کم فکرش بر احساس اش غلبه می کند. معلوم می شود که شاعر احساس اش را از خودش پس گرفته است، گرچه دیگر نمی تواند شعر و حرف اش را به آسانی از دیوان و دایره اطلاعاتِ ادبیِ مردم پس بگیرد. در عوض یاد می گیرد که از این پس شعرها و حرف هایش را کنترل شده تر بنویسد و منتشر کند. در مورد علی خیلی زود با اتفاقاتی که در اوایل انقلاب افتاد این مدح ها یا جانبداری های احساساتیِ شاعرانه فروکش کرد. گروه هایی که خود را طرفدار و هم فکر  او جا می زدند کم کم دست به اسلحه و تروریست شدند و کاری کردند که دیگران در مسیرِ وصف و صحبت از او دست به عصا راه بروند. هنوز هم همه ی ماها وقتی می خواهیم از او بگوییم برای تأیید و توجیهِ خودمان و نظرمان سعی می کنیم نظر افراد دیگری را ضمیمه ی حرف مان بکنیم که به کسی برنخورد. یعنی این ها که از ما مهم ترند و بهتر می فهمند همه چیز و همه حرف و همه کارِ خودِ علی را بد ندانسته اند. پس از افولِ آن پشت داری ها  یا هواداری های احساساتیِ شاعرانه و گاه بی شعورانه، کم کم، حملاتِ جدّی به علی شریعتی قوی تر شد. یکی آمد گفت او دروغگو بود. دیگری آمد و انگ شیّادی به او زد. این تهمت های جدید برای این بود که علی خودش را در همان عمر کوتاه به اندازه و خوب معرفی کرده بود و مردم هم آگاه تر شده بودند و دیگر نمی شد با همان اتهاماتِ پیشین، مانندِ سُنّی گری و وهابی گری او را از چشم مردم انداخت. تهمت های جدیدی طراحی شد و همین ترفند خیلی ها را در وصف و مدحِ او محتاط و محافظه کار کرد. یک نمونه اش اتهام همکاری اش با ساواک بود. مثلاً آقای سید حسین نصر که در آن زمان رییس دانشگاه آریامهر(صنعتی شریف کنونی) و رییس دفتر فرح پهلوی بود در فیلم مستندی مربوط به تاریخ شفاهی و تصویری ایران می گوید که شریعتی با ساواک «یا همکاری یا عضویت داشت،» و بعد ماجراهایی را که سرشان با ته شان نمی خواند و تناقض دارد جوری تعریف می کند تا او را بیشتر خراب کند و خودش را با سوابقی که در آن رژیم داشته است بهتر توجیه و توجیهِ بهتر. او می گوید پس از این که علی در دانشگاه مشهد ممنوع التدریس شد از حمایت سازمان امنیت برخوردار بود و به دستورِ آن سازمان هنوز از وزارت علوم حقوق می گرفت. (البته در شرح حال علی آمده است که او با انتقال به تهران برای وزارت علوم کار پژوهشی انجام می داد.)  آقای نصر برای اثبات همکاری علی با ساواک به تغییرات و ساخت و سازهای درون حسینیّه ی ارشاد اشاره می کند و کاشی کاری های جدید و خرید صندلی های مخصوص سالن سخنرانی را دلیلی برای اثبات کمک مالی و احتمالیِ ساواک به حسینیّه می داند. آن «احتمالی» را که من از لحنِ بیانِ آقای نصر استنباط و اضافه کرده ام برای این است که او تلاش می کند جوری حرف بزند تا ردّی از همکاری خودش با ساواک به جا نمانده باشد در حالی که با منصب هایی که او داشت بدون شکّ و شبهه و خیلی راحت می توانست از ارتباط هر کسی با ساواک با خبر باشد، مخصوصاً در موردِ کسی که در حسینیّه ی ارشاد با خودش همکاری داشته است. کسی که مشاورِ شاه و فرح بود چطور ممکن است از چنین چیزی بی خبر مانده باشد؟ اصلاً خودِ ماجرایی که او تعریف می کند نشان می دهد جای علی کجاست و جای او کجاست.  او می گوید کسی به نام آقای همایون حسینیّه ی ارشاد را راه انداخت و او و مرحوم مطهری و مرحوم شاهچراغی و شریعتی را به عنوان چهار رایزن و مشاور اصلی انتخاب کرد. (البته، استاد محمد تقی شریعتی، پدر علی، پیش از او در حسینیّه فعالیت می کرد و در واقع پای علی ابتدا به خواست و دعوتِ پدرش به حسینیّه باز شد.) آقای نصر، در ادامه، ماجرای استعفایش از کار در حسینیّه را تعریف می کند که خلاصه اش این است. می گوید شبِ عاشورایی او و آقای مطهری وارد حسینیّه می شوند و می بینند علی دارد سخنرانی تندی می کند و در بخشی از حرف هایش می گوید که امام حسین(ع) چگوارای عصر خودش بود و چگوارا امام حسینِ... و بعد ادامه ی حرفش را می خورد و می گوید که شکّ دارد شریعتی بخش دوم حرفش را آن طور گفته باشد ولی می گوید با شنیدن حرف های او آقای مطهری با آرنج به پهلویش زد (یعنی ببین دارد چه می گوید،) و بعد می گوید به آقای مطهری گفتم اینجا دیگر جای من نیست و بلند شدم و او هم بلند شد. بعد می گوید هر دو با هم به دفتر آقای همایون رفتیم و دو نفری با هم روی یک تک برگ استعفایمان را نوشتیم و امضا زدیم. (تأکیدش روی امضایش با آقای مطهری روی یک برگ کاغذ، یا برای این است که می خواهد خودش را کنار او خوب جلوه بدهد، یا این که می خواهد همان طور که علی را سعی کرد خراب کند آن استاد را هم با بیان این ماجرا جور دیگری خراب کند تا در این میان خرابِ اصلی خودش نباشد.) همین آقا تعریف می کند که چند روز بعد در وزارتِ دربار جلسه ای بود درباره ی شریعتی و حسینیّه ی ارشاد. می گوید پرویز ثابتی، رئیس ساواک تهران، خیلی از شریعتی دفاع می کرد و می گفت افکارش باعث تضعیف کمونیسم شده است و جوان ها دیگر کمونیست نمی شوند. در ادامه می گوید که خودش با این عقیده ی ثابتی مخالفت کرد و بعد که خبر این مخالفت به شاه رسید بنا به در خواست شاه نزد او رفت و علّت مخالفت اش را توضیح داد. او در دفاع از عقیده ی خود به شاه گفت که کاری که شریعتی می کند التقاط( یعنی درهم آمیزیِ اسلام و کمونیسم یا حقّ و باطل) است و این از خودِ مارکسیسم و کمونیسم خطرناک تر است. او می گوید آن زمان درک این قضیه برای شاه و ساواک ممکن نبود تا این که پس از اقدام مجاهدین به ترورهای پی در پی تعدادی از آنها را در شمال در خانه های تیمی شان گرفتند و در آن جا با تعداد زیادی از کتاب های شریعتی مواجه شدند. نصر می گوید شاه بعد من را خواست و به من گفت که حق با من بوده و دستور داده تا شریعتی را بگیرند. با این «من» های آقای نصر کاری نمی شود کرد. (اصل صحبت های سید حسین نصر را در مورد علی شریعتی می توانید از یوتیوب دریافت کنید.)

این ها را گفتم تا نشان بدهم که چه شد که خیلی ها از آن هوای هواداری از علی کم کم پایین آمدند. همان طور که گفتم از همان آغازِ انقلاب که سازمان های چپی مانند فرقان و مناققین او را به خود و خودشان را به او چسباندند کاری کردند که خیلی از شاعرانی که با آب و تاب در باره اش شعر می گفتند بی خیالِ او و شریعتی سُرایی های بعدی شوند. این حرفِ خانم طاهره صفارزاده در شعر «شریعت و دریا» که گفته است: «جای تو در کنار امام / جای تو در همه جا خالیست» مربوط به زمانی است که کار هنوز به این جاها کشیده نشده بود.

 

اما اگر سراغی از آن نوع نقد شخصیّت و نقد ادبیِ گریزان از این حرف ها بگیریم متوجه می شویم که «شریعتی» دیگر آن شریعتیِ دارای بیوگرافیِ تا حدودی مشخص و تا اندازه ای مبهم نیست. او بر اساس این تک مصرع مولانا که می گوید «ای برادر تو همه اندیشه ای» اندیشه ی خالص است. اندیشه ی علی که برآمده از آثارش است  «شریعتی»ای را ساخته است که با دخل و تصرف در متن زندگینامه اش خراب نمی شود. همان طور که اندیشه اگر خراب باشد، بیوگرافی هر کاری بکند نمی تواند آن را بسازد. همچنین، بیوگرافی خراب و مشکوک هم نمی تواند اندیشه را در صورتی که راست و درست است و استحکام درونی دارد خراب کند. حتا کسی که می گوید علی دروغ می گفت و منظورش این است که او حرفی را می زد که، در قلب و در عمل، اعتقادی به آن نداشت باز دارد شرح حال نویسی می کند. اگر اندیشه ای حرف می زند و در درونِ خودش منطقِ مشخصی را دنبال می کند، قضاوت در مورد زبانِ و تکّه گوشتی که آن را بیان کرده است چیزی را در مورد اصل و اصالت آن اندیشه عوض نمی کند. وقتی اندیشه ای شخصیت آفرینی و اسطوره سازی می کند، حرف ها و تهمت ها در مورد آن شخصیتی که با جسمی زیر خاک رفته است دیگر نمی تواند این شخص جدید را بشکند. ( جالب است که ساواکی ها برای شکستن اسطوره ی خسرو گلسرخی داستان دیگری را طراحی کردند. امیر حسین فطانت، خبرچین ساواک که موجباتِ دستگیری خسرو گلسرخی را فراهم کرده بود در باره ی سخنانِ تاریخیِ او در محاکمه اش می گوید گلسرخی به این دلیل آن طور صحبت می کرد چون خیال می کرد اعدامش نمی کنند. در مورد گلسرخی هم باید گفت آنچه که اسطوره شده است آن اندیشه و رفتاری است که پس از آن محاکمه باقی مانده است و نامش شده است «گلسرخی». اگر گلسرخی هیچ اثر دیگری نداشت و اگر پیشینه ای بد یا مشکوک هم می داشت، باز آن «گلسرخی»ای که در آن محاکمه متولّد شد و جایش را گرفت به جای او همچنان اسطوره ای می ماند و زندگی می کرد.) پس، این شریعتیِ زنده و مورد بحث حالا آن شریعت و اندیشه ی بجا مانده است، هنوز با زبانی که در جسم های دیگر است بیان می شود و در گوشه ای از ذهن هر کسی باعثِ تکثیرش می شود و شریعتی ها را زیاد می کند. ساواکی یا مبارز، دروغگو یا راستگو، هیچکدام از این ها با اندیشه ای که مانده است و با عنوان «شریعتی» شناخته می شود جمع یا ضرب نمی شود تا تغییری در آن فکری که هنوز زنده است ایجاد کند. این همان حرفی است که در بررسی اثر هر شاعر و نویسنده ای گفتنی است و بارها گفته ام. وقتی از حافظ صحبت می کنیم، در حقیقت، از اندیشه ای صحبت می کنیم که امروز با اسمِ  حافظ  حضور دارد و زندگی می کند. خود را می شناساند. آن «حافظِ مرده» اصلِ زندگینامه اش را با خودش به گور برده و این پاره زندگینامه های فرعی هم که مانده است به اندازه ی شعرش اندیشه آفرین نیست، هر چند که اندیشه ای حافظ- خراب کن در پس شان باشد. با این ادعا، حالا می توانم بروم سراغ عنوان شعر خانم طاهره صفارزاده، یعنی «سفر هزاره».

عبارتِ «سفر هزاره» با اشاره ای به سفری در زمان از همین ابتدای شعر از اندیشه ی علیْ اسطوره ای می سازد انگار از گذشته آمده و امروز به اینجا رسیده است. عبارتِ وصفیِ «رهیار بیدار» نشان اهمیّت آن اندیشه ای است که دوباره مطرح شده است تا نتیجه اش بیداریِ مردم معاصر باشد. پس، داستانِ آن شریعتی که تاریخ تولّد و وفات مشخصی دارد کنار زده می شود و داستانِ آن شریعتی ای شعر می شود که اندیشه ای بوده که دوباره فریاد زده شده است. «سِفر» به معنی داستان است. این شعر سِفرِ یک سَفَر را روایت می کند.

 

ادامه دارد