بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش پنجم: طاهره صفارزاده و شاعران دیگر

 

شعرِ صفارزاده بدون تردید سرانجام به جایی رسید که دارای ویژگی هایی شد که آن را از شعرهای شاعران دیگر جدا کرد. شعرش شبیهِ شعر شاملو، شعر اخوان، شعر فروغ و شعر سهراب نیست. سعی می کند مانند فریدون مشیری و نادر نادر پور و سیاوش کسرایی و سیمین بهبهانی و ... هیچ کس دیگری نباشد. یعنی، به عمد کاری می کند شبیه شان نباشد. حتا، خانم صفارزاده در گفتگو با محمد حقوقی اعتراف می کند که پس از مرگ فروغ شعری نوشته بود که سه خط از آن «حال و هوای شعر فروغ را داشت» و می گوید «بعدها این چند خط را پاره کردم و دور ریختم.» اگر قدیمی ها مانند حضرت مولانا و حافظ و خیلی های دیگر چنین حساسیتی می داشتند چندان صفحات قابل شمارشی ازشان باقی نمی ماند. اگر حافظ می خواست مثل سعدی نباشد و مولانا هر چه را که می نوشت می سوزاند چون یک جایی اش عطارانه بود چیزی ازشان باقی نمی ماند و اصطلاحِ «مثنوی هفتاد من» به وجود نمی آمد. البته مثنوی و دیوان شمس هفتاد من نیست، ولی دلیل اش این نیست که مولانا نمی خواست باشد، به خودش اگر بود فی البداهه هر چه می خواست می گفت، اما شاعری اش در اوضاعی و تحت شرایطی مدّتی دچار تأخیر می شد. وگرنه امثال حافظ و مولوی معمولاً از قابلیّت های دیگران درس می گرفتند و با افزودنِ قابلیّت خود به آن ها راهِ خود را به سمت کمال در شعر و عقیده طی می کردند. ولی خانم صفارزاده در موردِ خودش و شعرش می گوید: «دیدم باید فکر اساسی کرد. آدم تا وقتی زبان مشخصی پیدا نکرده، هر قدر هم که شیفتگی نداشته باشد و احتیاط کند، باز ممکن است زیر نفوذ این و آن واقع بشود.» او چنین خواست یا چنین شد که سبک شعرش با دیگران فرق کرد، موضوع و محتوا و درونمایه هایش نیز فرق کرد. جالب است که روش مبارزه و سیاسی کاری اش هم با دیگران فرق کرد. معمولاً وقتی شاعری به فکر مقاومت و مبارزه ی سیاسی و مذهبی و انقلابی و ضدّ استعماری است، کم تر به فکر ظرافت های هنریِ تصنعی در کارش است،  برایش خودِ حرف مهم تر از طرز بیانِ آن است. اصلاً، حرفی که حرفِ دل و دماغ شاعر باشد صنعت اش را با خودش می آورد. خسرو گلسرخی برای شعرهایش قالب نمی ساخت. هر شعری با قالبِ خودش می آمد. سیاوش کسرایی ابایی نداشت از این که بگوید شعرش را دیگری برایش صافکاری می کند. حرف حرفِ خودش بود و مرام مرامِ خودشان و چندان ایرادی نداشت اگر کمی با هم روی صنعت اش کار می کردند تا بیش تر کارگر افتد. خانم صفارزاده در مصاحبه ای با روزنامه اطلاعات با عنوان «مراحل دشوار شاعری» جوری از فعالیت های سیاسی پیش از انقلابِ خود صحبت می کند که مشخص است که بدون تشکیلات و یک تنه کار می کرده است. شاید به همین خاطر باشد که شعرهای سیاسی و انقلابی و حتا مذهبی اش در آن زمان که بایسته و شایسته بود کم تر به چشم می آمد. (ایشان در سال های 57 و 58، دو سال پس از شهادت علی، در مورد حسینیه ی ارشاد و او شعر نوشته است ولی اعتراف می کند که تا سال 1354 دکتر شریعتی را نمی شناخت، و این در مورد استاد دانشگاهی با افکار مذهبی و انقلابی در آن زمان عجیب است. معلوم نیست ایشان که در اشعارشان اشارات مذهبی دارند شناخت و آگاهی مذهبی شان را از چه منابعی می گرفتند. به عنوان مثال، اگر منابع شان آثار آیت الله مطهری بود که باید از علی و نوشته ها و سخنرانی هایش خیلی زود تر از سال 54 با خبر می شدند. مثلاً، پشتِ شعر بلندِ «سفر سلمان» که گفته می شود پیش از این تاریخ نوشته شده است چه منبع یا منابعی وجود دارد؟ جالب است که او در شعرش از عبارتِ «سلمانِ پاک» استفاده می کند که درست عنوان کتابی است که علی از ماسینیون ترجمه کرده است. )

شاید تکروی های خانم صفارزاده در فعالیت های سیاسی-مذهبی باعث شده است همان ویژگی هایی هم که به زعم خودش شعرش را برجسته و متفاوت کرده است کم تر شناسایی و بحث شود. حتا آشنایان نیز چندان روی شعرش توقف و تأمل نکرده اند. همین امر تاریخِ مصرفِ شعرش را کوتاه مدّت تر کرده است. درست است که شعرشْ شعرِ مقاومت  و ضد استعماری است، ولی گاهی جنبه های روزنامه ای اش به اندازه ای است که آن را  کم کم از متون ادبی جدا و به گزارش و خبرنامه ی تاریخی نزدیک کرده است. صفارزاده اغلب طولانی نویس است.  شعرهای طولانی اش چون گریزان از وزن و قافیه و استعاره و مجاز و ایجاز است خواننده را نمی تواند طولانی و مکرر با خود همراه کند. سهراب هم در «صدای پای آب» و «مسافر» طولانی سرایی کرده است، منتها سبک و زبان و لحن اش طوری است که خواننده را با خود نگه می دارد. مدام او را وسوسه می کند و به هوس می اندازد که دعوت اش را بپذیرد و وارد شعرش شود. بخش ها و بندهای کوتاهِ اشعار طولانی سهراب، سوا شده و جداکرده اش هم شعر است. خیلی ها تکه تکه اش را به خاطر سپرده اند و از تکرارش لذّت می برند. سهراب این چنین حالِ خودش را، هر چه می خواهید اسمش را بگذارید-عرفانی، اخلاقی، اجتماعی، فردی یا هنری- به دیگران منتقل کرده است. با مقایسه ی ساده ای بین «مسافر» سهراب سپهری و «سفر سلمان» و «سفر زمزم» و حتا «سفر اول»ِ خانم صفارزاده متوجه می شویم که چرا شعر سهراب گُل کرده است و شعرِ او به گِل نشسته است. نمی خواهم بگویم که این اشعارِ طولانیِ خانم صفارزاده خوب نیست، می خواهم بگویم که با همه ی خوبی هایی که دارند نتوانسته اند مخاطبان شان را خیلی با خود نگه دارند و حتا میل به خواندن شان مسری هم نشده است که مانند شعر سهراب بینِ تمام گروه ها و طبقات اجتماع پخش شود.   حتا اشعار طولانیِ اخوان که کم تر می شود بندی از آن را جدا کرد و جدا خواند و جدا لذّت برد خواندنی و ماندنی تر از اشعاری مانند «کودک قرن» بوده است زیرا شعر اخوان در حدِّ گزارش تاریخی و اجتماعی و خبری سطحی باقی نمانده است. شعر «کودکِ قرن» خانم صفارزاده را در نظر بگیرید، بعد از این که خوانده شد و گزارش اجتماعی ای را ارائه داد و خلاصه ی اهمِّ خبرش در حافظه ماند دیگر خواندنِ دوباره اش لطفی ندارد. با این که صفارزاده تخصص اصلی اش در ادبیات نقد بود، عجیب است که طوری وانمود می کرد انگار اعتبارِ شعرِ فروغ بیشتر به این دلیل بود که پسندِ شرایط و رژیمِ آن زمان بود. او در «مراحل دشوار شاعری» گفته است:

یادم هست که یک روز سیمین خانم دانشور تلفن کرد و گفت: «در کیهان دیروز، شخصی مقاله ای نوشته بود در برابر فروغ فرخزاد خیلی از تو تعریف کرده بود». گفتم: «حتماً کلکی در کار است وگرنه آنها از من تعریف نمی کنند».  اتفاقاً هم همین طور بود چاپ این مقاله به این منظور بود که دو نفر دیگر به عنوان جواب به نویسنده، مرا بکوبند و تنها شعر مرا که ظاهراً شبیه شعر فروغ است ولی از تفکری طنزآمیز برخوردار است مطرح کنند. این بحث ها چند روز ادامه داشت تا آخرین نفری که به میدان آمد، خود «فرح» بود که در ستایش از فروغ فرخزاد داد سخن داد و هنرپروری کرد!(مردان منحنی، ص87-86)

 

این حرف های خانم صفارزاده عاری از بار نقد ادبی است. بدبینی ایشان نسبت به نقدی که فردی به نفع ایشان در برابر شعر فروغ نوشت و اشاره به «آنها»یی که معلوم نیست که هستند و چه نیازی به کلک بازی دارند تا شعر فروغ را مطرح کنند و شعر او را بکوبند بیشتر رقابتی زنانه را نشان می دهد تا نقدی ادیبانه و شاعرانه. حتا وقتی پای زن سومی به نام «فرح» پیش کشیده می شود جوری قضیه مطرح می شود که نه به سیاست ربط پیدا می کند و نه به ادبیات. درست است که مایه ها و درونمایه های اجتماعی و مذهبی در شعر صفارزاده شاید بیشتر و برجسته تر از شعر اشخاصی مانند فروغ بوده باشد، ولی اقبال و استقبال از شعر   امثالِ فروغ به این دلیل نبود که اجتماعی، مذهبی و یا سیاسی نبودند. در هنر حرف اوّل را تکنیک می زند. شعارِ «هنر به مثابه ی تکنیک» یعنی اگر هر هنری دارید نخست باید به همین اصل توجه کنید. هنرتان باید قابل و قادر باشد که حرف تان را تبلیغ و حتا تحمیل کند. حرف اگر بهترین حرف هم باشد بدون این چنین هنری یا راه به جایی نمی برد یا اگر ببرد کسی را تا آخر راه با خود نگه نمی دارد و نمی برد. «تاریخ مصرف دار» می شود. ماندگاری اش را خودش تضمین نمی کند. هر حکومتی هم بسته به شرایط و نیازش بسته اش را باز می کند و هر وقت هم که نخواست آن را می بندد. شعرِ «کسی که مثل هیچ کس نیست»ِ فروغ هم مذهبی است، هم اجتماعی و هم سیاسی. با این که از بهترین های فروغ نیست، از بهترین های صفارزاده چیزی کم ندارد.  با این که فروغ مذهبی نبود، تصاویرِ مذهبیِ شعرش آن قدر صمیمی است که به دل می نشیند. همین نکته مرا یادِ فیلم «آمادئوس» انداخت که در باره ی زندگیِ موتسارت موسیقیدانِ اتریشی است. در این فیلم موتسارت رقیبی مذهبی دارد که سخت مخالفِ اوست. او می گوید خدایا من دارم برای دینِ تو فعالیت و تلاش می کنم، تو چرا هنر برتر را به موتسارت داده ای؟ خودِ موتسارت آن قدر آلوده ی فساد و تفریحاتِ مبتذل است که گاهی مورد غضب مسئولین قرار می گیرد و حتا هنرش تحریم می شود. در بخشی از این فیلم او هنگامِ دفاع از هنرش برای این که به او اجازه ی اجرای کنسرت بدهند می گوید: «قبول دارم که من آدمِ مبتذلی هستم، ولی باور کنید که هنرم خیلی متعالی است.» و باید بپذیریم که راست می گفت. فروغ فرخزاد، بی آن که بخواهیم یا مجبور باشیم او را متهم به ابتذال کنیم، باید بپذیریم که آن بخش از هنرش که تعالی داشت او را پیش انداخت. این تعالی هر چند همیشه سمتِ مذهبی نداشت، ولی شناخت و شناساندن و تعالیِ انسان از اهدافِ اصلی اش بود. شعر فروغ برای این در صدر قرار نگرفت چون او حجابِ ظاهری و باطنی نداشت. ظاهر و باطنِ شعرش صمیمی بود.  گرچه شعرش حاصلِ تلاش اش برای یافتنِ تکنیکِ جدید و متفاوت بود، تکنیک اش حاصل صمیمیت اش بود. حرفی که حرف دلش بود شد تکنیک اش، و این حرف چون حرف و احساس خیلی از مردم است و چون برایشان قابل درک بوده است ماندگارش کرده است.

معلوم نیست چرا خانم صفارزاده برای این که فعالیت های مذهبی و اشعار اجتماعی خود را برجسته تر کند، فعالیت های هنری و سیاسی شاعران دیگر را زیر سؤال می برد. به عنوان مثال می گوید با این که در زمان شاه زندانی سیاسی نبوده است ولی بدتر از زندانیان سیاسی عذاب کشیده است. او می گوید بعضی ها زندانی سیاسی بوده اند ولی باز وضع شان بهتر بود و شعرشان در کتاب های درسی وجود داشت. باز هم به نظر من عجیب است که خانم صفارزاده با این که نقد ادبی خوانده است این چنین درباره ی شعر و هنرِ آن شاعرانی که نامی ازشان نمی برد صحبت می کند. فرض کنیم منظور ایشان سیاوش کسرایی و شعرِ «آرش کمانگیر»ش باشد. این شعر باز از هر شعرِ خوبِ صفارزاده خوب تر است. شعر «غزل برای درخت» با مطلعِ «تو قامت بلند تمنایی ای درخت» با این که بررسی اش نشان می دهد شعری سیاسی است، با هنری قوی خودش را به مخالفین اش هم تحمیل می کند. حتا دشمن هم در نظام آموزشی اش نمی تواند از ارزش ادبی اش سرسری بگذرد و می داند که حیف است که در کلاس ادبیاتِ فارسی مدرسه خوانده نشود.

 

با این که خانم صفارزاده در شعر «شریعت و دریا» اشاره ای به حسینیه ی ارشاد و سخنرانی های علی «از ارتفاع عقیده، از ارتفاع جهاد» دارد ولی در دفاع از شعر و زبان شعریِ خودش می گوید:

یک خط شعر، گاهی می تواند محتوای چند سخنرانی و مصاحبه باشد، ولی باز می گویند شعر به جای خودش، بیایید سخنرانی کنید. یعنی چه؟ من اگر پنجاه سخنرانی هم درباره ی ارزش انقلاب بکنم به اندازه «سفر بیداران» محتوا و جوهرفکری نخواهد داشت.

 

در بخشِ مربوط به «شعرِ شریعتی» گفته ام که علی در شاعری اش چندان موفق نبود، و حالا می خواهم بگویم که او در سخنرانی هایش و کویریاتش شاعری موفق بود. برخلافِ خانم طاهره ی صفارزاده بر این باورم که کسی که شعر می نویسد تا افکار مذهبی اش را تبلیغ کند و تعهداتش را نسبت به عقیده اش به جا آورد، اگر سخنرانی کند و پنجاه سخنرانی مذهبی و سیاسی در باره ی یک موضوع انجام دهد برای خودش و مخاطبانش خیلی بهتر از این است که در عرصه ی پر ابهام و سرشار از استعاره ی شعر بخواهد از عقیده اش بگوید. محض نمونه توجه کنید که خانم صفارزاده  برای معرفی سلمان شعرِ بلندِ «سفر سلمان» را نوشته است و علی برای معرفی این صحابی وفادار پیامبر سلمان پاک نوشته ی ماسینیون را ترجمه کرده است. با این که سیاست های آن زمان باعث شده بود که این کتاب مهجور بماند ولی علی آن قدر در نوشته های دیگر و سخنرانی هایش از سلمان گفت که دِین اش را به او و وظیفه ی مذهبی اش را بدون آن یک کتاب خوب ادا کرد. اصلْ معرفی سلمان بود.(علی در «جبهه گیری طبقاتی در اسلام» ماجرای جالبی را تعریف می کند در باره ی تلاش اش برای پخش و فروش کتابِ سلمان پاک. می گوید:

این کتاب برایم از همه کتاب هایم عزیزتر بود. آن را در مشهد به چاپخانه ای دادم، و چاپش کرد، بعد برای پنج-شش هزار تومان پول چاپش درماندم چون نداشتم بدهم. آن را به ناشری دادم و گفتم این کتاب ها را بفروش، و از تو حق تألیفی نمی خواهم. روز بعد دیدم که حدود پانصد-شش صد نسخه اش را با کتاب من هم گریه کردم مبادله کرده، چون این ها فروش داشتند و آن ها نداشتند! دیدم که او اصلاً کتاب مرا به لجن می کشد، از او گرفتم و به تهران آوردم و نزد آقای شهاب پور(رئیس انجمن تبلیغات اسلامی، که از قدیم با هم دوست بودیم) رفتم، و در ضمن درد دل گفتم که این کار را کرده ام و بیخ ریشم مانده است. گفت: کتاب فروشی هست که روشنفکر است و زبان فرانسه هم می داند. من هم آدرس او را گرفتم، به شاه آباد رفتم و او را پیدا کردم. با یکدیگر احوالپرسی کردیم. (قبلاً اسم مرا شنیده بود)، گفتم: این، سلماناست که بیست و هفت سال روی آن کار شده و دو سال هم برای ترجمه اش، شب را جلوتر از صبح نخوابیده ام، زبانش زبان عجیبی است، متن سلمان را نمی شود خواند، مثل فرمول شیمیایی است. معلوم است که برای هر جمله اش چند سال کار شده، کار عجیبی است که مانندش در دنیا سابقه ندارد. بعد نگاه کردم، دیدم به عقب دکان رفت و چند سنگ برداشت سپس از زیر میزش یک ترازوی عطاری جلویش گذاشت و سلمان را روی یک کفه و سنگ ها را روی کفه دیگر قرار داد. یکی را برداشت، یکی را گذاشت، یک کوچک تر برداشت، دو تا گذاشت و ...، بعد گفت: «نخیر، این گران است، شش تومان قیمت اش است، که نمی ارزد.»، وقتی که گفت «نمی ارزد» دیدم که یعنی «تو و سلمان و ماسینیون- سه نفرتان- را کشیدیم، در این جامعه شش تومان نمی ارزد.»! بیست و هفت سال کار او، دو سال کار من و چهل سال کار سلمان، شش تومان نمی ارزد! کتاب ها را گرفتم بردم. وقتی که از پیاده رو شاه آباد به طرف بهارستان عبور می کردم درست مثل این بود که در لجن و کثافت راه می روم، مثل این که تمام فاضلاب ها را در خیابان ریخته اند و من میان آن کثافت ها راه می روم. در حالت خاصی بودم. با خود گفتم: خوب، «مردکه»، اگر من خربزه خاقانی مشهد آورده بودم، بالایش را نگاه می کردی، زیر و بالا می کردی، بعد در ترازو می گذاشتی، چه طور است که ما سه نفرمان شش تومان نمی ارزیم؟!)

 

خلاصه کنم. علی با سخنرانی هایش توانست ثابت کند که سلمان و او و ماسینیون چقدر می ارزند و چرا می ارزند. کاری که هر شاعری با یک شعر از پس آن برنمی آید، هر چند به خوبی و مهارت طاهره صفارزاده باشد. سخنرانی شاعرانه مؤثرتر از شعر یا شاعری است که در کارش سخن می راند.

 

ادامه دارد.