بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش چهارم: شعرِ صفارزاده
بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش چهارم: شعرِ صفارزاده
همان طور که محمد حقوقی در مصاحبه اش با طاهره صفارزاده گفت می توان بیانیه ی کار شاعری طاهره ی صفارزاده را در این چند مصرع از شعرش یافت:
شعری بخوان شارات شعری بخوان
شعری بی تشویش وزن
شعری با روشنی استعاره
زمزمه یی روشنفکرانه
گوش ها راهیان آهنگند
طنین حرکتی است که حرف من
در ذهن خواننده می آغازد
شعرِ صفارزاده رها از وزن و قافیه، عاری از نشانه های سجاوندی، بدون استعاره های تزئینی، و بی ایجاز، با زبانی بسیار ساده و محاوره ای در پیِ جلب توجه مخاطب اش به سوی طنین معنای درونی اش است. صفارزاده هر چه که دلِ تنگ اش می خواهد می گوید تا مخاطب اش معنا را آن جور که او می خواهد و یا فهمیده است بگیرد. اتفاقاً، در تجمه ی قرآن حکیم به زبان انگلیسی همین گونه روش تشریحی و تفسیری را به کار برده است. به عنوان مثال برای واژه ی «الحمد» معادلِ The worshippers’ thanksgiving and adoration و برای «رب» معادلِ The Creator and Nurturer را آورده است. در اشعارش او مانند یک مؤذن دیگران را به «اندیشه» و «حرکت» دعوت می کند. اندیشه و حرکت دو عنصری است که او در مصاحبه اش با محمد علی اصفهانی آن ها را کمبودِ اغلبِ اشعار امروز می داند. او به عنوان مثال می گوید: «بیشترین و بهترین شعرها حتی مثلاً در آثار اخوان مرثیه ای است در سوگ آنچه قرار بود بشود و نشد.» (حرکت و دیروز، برگزیده ی اشعار طاهره صفارزاده، بخشِ «دو گفتگو در باره ی شعر»)
حرف از مهدی اخوان ثالث به میان آمد، بد نیست شعری از او را که در زمانِ حیات خودش در سال 1359 در نشریه ی محراب 1 میعاد با شریعتی با توضیحِ «شعری از دیروز برای امروز» برای علی استفاده شده بود با هم بخوانیم و ببینیم تا چه اندازه قضاوت صفارزاده در مورد اخوان درست بوده است:
پیش درآمد
نعش این شهید عزیز،
روی دست ما مانده است.
روی دست ما، دل ما،
چون نگاه ناباوری بجا مانده ست.
این پیمبر، این سالار،
این سپاه را سردار،
با پیام هایش پاک،
با نجابت اش قدسی سرودها برای ما خوانده ست
ما به این جهاد جاودان مقدس آمده ایم،
او فریاد می زد:
«هیچ شک نباید داشت
روز خوبتر فرداست
و با ماست.»
اما،
اکنون،
دیری ست،
نعش این شهید عزیز،
روی دست ما چو حسرتِ دل ما،
برجاست.
و روزی این چنین بتر با ماست.
امروز،
ما شکسته، ما خسته،
ای شما به جای ما پیروز،
این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد.
هر چه فاتحانه می خندید؛
هر چه می زنید، می بندید؛
هر چه می برید، می بارید؛
خوش به کامتان اما،
نعش این عزیز ما را هم به خاک بسپارید.
نامِ اصلی این شعر «پیش درآمد» نیست. شاید چون در بخشِ آغازینِ نشریه آورده شده بود این نام را برایش انتخاب کرده بودند. این شعر از مجموعه ی این اوستا برداشته شده است. اخوان آن را در بهمن 1339 سروده بود و تقریباً هفده سال پیش از هجرت و شهادت علی آن را به سیروس طاهباز تقدیم کرده بود. نام اصلیِ این شعر «نوحه» است. کاری که این نشریه کرده است مانند کار بعضی از پرده نویس های بازار است. آن ها روی پرده های مشکی از پیش متنی را برای تسلیت به خانواده ای می نویسند و فقط جای اسم آن مرحوم یا مرحومه را خالی می گذارند تا مطابق تقاضای مشتری بعد آن را اضافه کنند. البته سنگ تراش ها در سنگ قبرتراشی و نویسی نمی توانند این کار را بکنند چون سلیقه ها برای انتخاب نوع و نوشته ی سنگ قبرها خیلی شیک و متنوع شده است. و نیز، سنگ ها گران قیمت اند و پارچه نیستند که اگر رو دستِ صاحب مال ماند و سرمایه اش دچارِ خواب شد برایش ضرر نداشته باشد. شاید چون خاکسپاریِ علی در ایران انجام نشد و او را در زینبیه ی سوریه دفن کردند، عدّه ای فکر کردند که بی مناسبت نیست که از این شعر برای معرفی واقعه ی تدفینِ او استفاده کنند تا کمی ماجرایش شبیه نمایشِ آنتیگونه شود.(در این نمایش، برخلاف حکمِ کریونِ حاکم که دستور داده بود جسد یکی از برادران آنتیگونه به جرم خیانت روی زمین بماند و دفن نشود، او تلاش کرده بود برای اجرای حکم خدایان آن نعش را دفن کند.)
گویا تا اینجا حق با خانم صفارزاده است. دستِ کم این شعرِ اخوان مرثیه ای است برای چیزی که قرار بود بشود و نشد، و یا برعکس؛ چیزی که قرار نبود بشود و شد. شعرِ «نوحه» برای پشتیبانی کامل از «شهید» که واژه، یا بهتر بگویم، مقامی دینی است اندیشه ی لازم را ندارد. اگر نعش شهیدی به خاک سپرده شود نه چیزی به او اضافه می شود و نه چیزی به ما عزاداران. شاید اگر تصویر یا تصوری از آن بیرون می آمد که نشان بدهد نعش شهید مانند دانه ای در خاک گذاشته می شود تا رشد کند و زیاد شود، اندیشه و حرکتی را با خود می آورد، ولی با فعلِ «ماندن» در عبارت «روی دست ما مانده است،» انگار مایی که با فریادِ او«به این جهاد جاودان مقدس آمده ایم،» فعلاً دچار توقف شده ایم. با این که او فریاد می زد: «روز خوبتر فرداست، و با ماست،» چرا باید ما فکر کنیم که حالا که «نعش این شهید عزیز روی دست ما چو حسرت ما برجاست، روزی این چنین بتر با ماست.» شاید اخوان، گرچه به ظاهر به جای همه ی ما شکست را قبول کرده است، فکر می کند همین خودداریِ دشمن به خاک سپاری این شهید نشان پیروزی ماست. طه حجازی نیز شعری «در رثای دکتر علی شریعتی-معلم بزرگ شهادت» که خواندن اش بعد از شعر «نوحه» خالی از لطف نیست. اشاره آغازینِ شعر «لیلة القدر» به تدفین و محلِ دفنِ علی است:
لیلةالقدر
مرا به «زینبیه» برید
به قتلگاه کتاب
به کشتگاه قلم
به کربلای «علی»
به مشهد مردی
که از سلاله ی «نون» است
و از تبار قلم.
و نام او نوریست
که بر تمامی مشرق
و بر تمامی مغرب
همیشه می تابد
و توده های پریشان را
امید و معجزه می بخشد...
دلم گرفته و تنهاست
دلم نشسته به خون
و مرگ هیچ بزرگی را-،
باور نمی تواند کرد....
کدام ضربت جانکاه
کدام فاجعه آیا
شب های بی تفاوت قطبی را،
مهلت به شعبده داده است؟
ای دست های خونین!
ای تیغ های آخته!
ای ابن ملجم ها!
گیرم...
تاریخ را به جیره بگیرید
یا شهر را
به شعبده آرایید
با روزنامه ها
اما...
با عقل های سبز
با خشم های سرخ
با حامیان «علی»،
در «صفین»
با مالکان «اشتر»
آیا چه حیله ای
بتوانید
باری دگر زنید؟
دلم گرفته نمی دانم
کجای خاک بگردم؟
مرا به شرق بگردانید!
به خانه های گلی
به کوچه های سیاه
به شهرهای فقیر
مرا به «زینبیه» برید
دلم هوای شهادت دارد
دلم هوای تنفس
دلم هوای وصال
دلم گرفته از اینجا
دلم گرفته از اکنون
مرا به شرق بگردانید!
درون من مردی
سرود سرخ شهادت را
به همهمه می خواند...
مرا به «زینبیه» برید!
شب است
یک شب قطبی
و تا سپیده ی صبح
هزارها یلدا.
دروغ بود سپیده
دروغ بود سحر
دروغ بود هر چه به نام صدا و آزادی
دروغ بود هر چه به نام رسالت و فریاد
به روزنامه نوشتید
به من چه می گویید؟
ای هرزگان وازده!
ای جانیان محض!
مرا به «زینبیه» برید!
دروغ بود هر چه شنیدیم
دروغ بود هر چه سرودیم
مرا مجال تنفس
مرا مجال صدا
مرا مجال فکر بیاموزید.
مرا به «زینبیه» برید.
-که «لیلة القدر» است
مرا به شرق بگردانید
به شرق سرخ شهادت
به شرق سبز پیام
مرا صدا بزنید!
به «زینبیه»
به «شام»
که شام-
شام غریبان است.
این شعر در سی ام آبان 1357 پس از پیروزی انقلاب سروده شده است. بدون تحلیل هم مشخص است که از نظر «اندیشه» و «حرکت» با شعر اخوان خیلی فرق دارد. همین شاعر اشعار دیگری هم درباره ی علی دارد. مشخص است که شعرنویسی «در رثا یا به یاد دکتر علی شریعتی» در اوایل انقلاب خیلی باب شده بود. اشعار دیگری نیز هست ولی من می خواهم شعر دیگری از خودِ طاهره صفارزاده را در اینجا بیاورم که برای او نوشته بود، اما این بار پس از پیروزی انقلاب اسلامی:
شریعت و دریا
تو خطّ رابط دریا بودی
در انهدام جاهلیّت صحرا
در انهدام خشکی دشت
دشت فلزی و ماشینی
دشتی که آفتاب و سایه نداشت
و در هوای دوزخی توطئه
جوانه ها
هنوز سر نزده
می پژمردند
میانه سالان
اسیر برق سراب
و پیرها
دچار ذلّت عادت بودند
و از هراس حمله ی ماران
سکوت
زیور لب ها
اطاعت
زینت گردن ها بود
در آن زمان سترون
در آن سترون تاریخی
خروش رودخانه ای آمد
از ارشاد
از ارتفاع عقیده
از ارتفاع جهاد
شکوفه های جوان
که پشت میز نبودند
که اعتبار ریاست نداشتند
ز بانگ رود تازه شدند
و کوزه های تشنگی خود را
به جایگاه شریعت بردند
و گوهر ایمان را
که تیره و کدر شده بود
از افترای کهنگی و افیون شستند
صدای صاف تو می آمد از «ارشاد»
از تبعید
از زندان
سیم تو وصل بود
سیم تو
پیمبرانه وصل بود
به ناپیدا
و سرسرای روح جوانان
از ارتباط صدا پر می شد
پر التهاب می شد
آماده ی جواب می شد
و چون که دعوت قم آمد
همه جواب شدند
رود شدند
روانه شدند
و در مصب غیب به هم پیوستند
در مصب غیب به همراهان پیوستند
امام
دستخطّ رهبری دریا داشت
و خلق
دریا بود
و ضد ظلم برآشفت
و موج های خروشان برآمدند
و پایگاه اجانب را
آن گونه ای که وعده ی حق بود
در خون خویش زیر و زبر کردند
و آن کویر مسخ و غمزده را
در ارتفاع عقیده
در ارتفاع جهاد
بدل به باغ شهادت کردند
ای باغبان باغ شهادت
تو پیشتاز شهیدان بودی
و جای تو خالیست
جای تو در بهار رهایی
جای تو در تداوم راه
جای تو در قلمرو پروردن
جای تو در قلمرو افشا کردن
جای تو در کنار امام
جای تو در همه جا خالیست
این شعر در شماره ی یکِ-تیر 58 از نشریه ی جزوهیشعر با عبارتِ «اردیبهشتِ 58» تاریخ خورده است. با شعری که صفارزاده در بگیر و ببندها و بزن و بکش های پیش از پیروزی انقلاب اسلامی سروده بود فرق دارد. در آن شعر او می خواست بار بلور پرسش بالا برده شود. در این شعر او برای آن پرسش جواب پیدا کرده است و می گوید «و چون که دعوت قم آمد، همه جواب شدند.» در حقیقت، اگر پرسشِ مورد نظر صفارزاده همانی بود که مد نظر علی بود، هر جوابی خود منجر به پرسشی دیگر باید می شد. هنگام بررسی شعر «سفرِ هزاره» بیش تر به این پرسش خواهم پرداخت. نکته ی دیگری که خودم زیاد در شعرِ «شریعت و دریا» نمی پسندم برخی عبارات و جملاتِ کلیشه ای و شعارگونه اش است که اندیشه ی درست را از شعر می گیرد و حرکتِ بدون اندیشه و یا اندیشه ی درست بی ثمر خواهد ماند. نمونه اش شعارِ «ای باغبانِ باغ شهادت» و «جای تو خالیست» است. اگر می گفت «جای تو خالی نیست» و به گونه ای همین را نشان می داد شعرش شعرتر می بود. اصلاً، همین شعرش نشان می دهد که جای علی خالی نبوده است. دلیلی که من برای ادعایم دارم این است که علی با آن همه آثارِ گفته و نوشته تقریباً حرف نگفته و ننوشته ای نداشت. هر کسی که می خواست می توانست او را به اندازه ای که قبولش داشت کنار خودش داشته باشد.
صفارزاده که به «هنر به خاطر هنر» اعتقاد نداشت، می خواست با شعرش تعهد روشنفکرانه اش را انجام بدهد. از نظر او «روشنفکر آدم با فرهنگ و آگاه و پرهیزکاریست که از خود به دیگران می اندیشد، اصولی دارد که با آن ها زندگی می کند و برای حفظ این اصول وسوسه های مادی را کوچک می شمارد. به اعتباری در این دنیای پر از وسوسه زندگی اش مشکل و به اعتبار دیگر سرشار از رهایی است.» او در مصاحبه با محمد حقوقی خصوصیّات واقعی روشنفکر را «آگاهی و سرسختی و مسئولیت» می داند و در موردِ شاعران می گوید «شاعران خوب همیشه صادق ترین مورخین عصر خودشان بوده اند.» صفارزاده نمی گوید اگر روشنفکری با همین خصوصیات روشنفکر دیگری را که همین خصوصیات را دارد و عقیده ای دیگر دارد و اثری متفاوت تر می نویسد قبول نداشت تکلیف چیست. آیا می تواند بگوید که او روشنفکر نیست؟ آیا اگر شعرش اندیشه ای دیگر و جهت دیگری را برای حرکت نشان داد تعهد روشنفکر به او می گوید چه کار کند؟ صفارزاده در گفتگو با محمدعلی اصفهانی در پاسخ به سؤالِ «ابعاد تعهد انسان چیست، در شرایط فردی، اجتماعی، تاریخی؟» می گوید: "همان انسان بودن و ابعاد تعهد «انسانیت» بی شمار است. هر کس در هر کار و هر شرایط تاریخی اگر به این مفهوم بی توجه باشد، از پرورش نیروی محرکه ی وجدان فارغ می ماند. قلمرو پرورش این نیرو بخصوص حوزه ی مسئولیتی که ظالم و مظلوم، استثمارشونده و استثمارکننده هر دو را مقصر می شناسد. این کامل ترین نوع مسئولیت است. همان مسئولیتی که قرآن برای انسان تعیین می کند.» اهمیّت این دو گفتگو به این است که تاریخِ انجام شان تقریبا فاصله ی زیادی با زمان سرایشِ این دو شعرِ صفارزاده ندارد. فاصله ی ما با آن دو مصاحبه و این دو شعر بیش از سه دهه است و حالا تقریباً یک دهه از درگذشت طاهره صفارزاده می گذرد. معلوم نیست اختلافات بین روشنفکرها ناشی از تقابلِ تعهدهایشان است یا انکار روشنیِ افکارِ طرف های متقابل شان! شاید روشناییِ روشنفکرها یا تعهدشان مانند لامپ های کم مصرف توانِ مصرفی و تاریخ مصرفِ مشخصی دارد. ولی همه نمی پسندند که شعر تاریخِ مصرف داشته باشد. شاید طاهره صفارزاده نظرش این نباشد. او به محمد حقوقی در مورد دوام شعر گفته است: «ببینید! اگر شما معتقدید که موسیقی شعر و یا حرف زدن از مسائل کلی و جاودانی باعث دوام شعر می شود، باید بگویم که دیگر احتیاجی به شاعری بنده و شما نیست؛ چرا که خروارها اوراق ادبی این نقطه نظر را تا امروز تأمین کرده اند. من امروز حرفم را می زنم با نگرش تازه ای که برای شعر دارم که زندگی را از کل و جزء و از برون و درون به کار می گیرد.»
نکته ای که در پایانِ این بخش لازم می دانم بگویم این است که شاید اسامی اشخاص و وقایعِ خاص نشانِ تعهدِ شاعر به زمان خودش باشد، ولی حقیقتی که با گذشتِ زمان بعد از کمرنگ شدنِ این اسامی در شعرش برای همیشه باقی می ماند تعهدش نسبت به حقیقت و انسان را نشان می دهد و نباید کمرنگ شده باشد.
ادامه دارد