بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش نخست: خودِ شعر

 

محمدرضا نوشمند

 

طاهره صفارزاده

سفر هزاره

 

با یاد علی شریعتی

رهیار بیدار

 

در انتهای دره ی مه

سکوی ابر می چرخد

سکوی ابر

ابر نهان کننده و بارنده

ابر گلوی کیست که می بارد

ما کیستیم

ما در هزاره ی چندم هستیم

 

بار بلور پرسش را

از تپه

 از فلات

بالا باید برد

صدای نبض تو بیدارست

بیداری صدای بیدار

بیداری صدای صادق

این تپه

این بلندی را

بالا باید رفت

 

بر تپه ی نخستین

در عهد باران

آلونک درختی

یگانه خانه ی ما بود

آنجا که آب و خاک

آنجا که خاک و دست

بهم پیوستند

آدم

به کوزه های سفالی رسید

با هم به چشمه رفتند

و آب نوشیدند

چقدر پاک

چقدر زلال

ما ماهیان جدا از آب

این معجزه ست گر زنده ایم

شاید ایمان

تصور تصویر آب باشد

کاینگونه زنده کننده ست

و پاک کننده ترست از آب

آب صاف

آب جاری

آب رها

 

و در هزاره ی خشکی

خشکسالی

آذوقه را

کنار مرده نهادند

و نقش ظرف

عقابی که خم شده ست

که طعمه را بردارد

 

و نقش ظرف

نقشه ی فرداست

فردا که روز از نو

روزی از نو

من نیستم

اما کلام داغ تنم

مرغی خواهد شد

و از محاصره ی دیوارها

خواهد رست

و شعر بودن

چگونه بودن

چگونه باید بودن را

دوباره

        باز

             هماره       

خواهد خواند

 

دیوارهای سست

دیوارهای سیمانی

همچون دیوارسازان

همه به هیأت جسم اند

و در خطر نابودی

و در خطر فصل

 

در فصل سرما

فصل مردم کش

ییلاق هگمتانه

از آن ماست

در تابستان

هگمتانه

         همیشه

از آنان بود

زکام دیرینه

تب دیرینه ست

همخانه ام

پر سیاوشان را

در کتری کسالت

                  می جوشاند

و قطره قطره

می نوشد

و می نوشاند

 

آیا همیشه

فرزندی

کیخسروی

باید به کین برخیزد

از ابر تا دریا

از دریا تا ابر

پیوند پایدار سلسله ی آب است

و حق آب است

تبدیل می شود

                 و می ماند

و راه می ماند

 

سلول های عشق

سلول های راه

از ماه و سال و قرن نمی میرند

و راهیان دگر می آیند

و گام های عاشقانه ی آنان

پرواز بال های بلندست

از سطح سال های فلزی

                    سیمانی

                    سنگی

با نقش باجگیران

و نقش باجگزاران

 

نقش تو سرفرازی انسان بود

نقش همیشه ی بیداران

 

ما سوگوار که باید باشیم

مردی

       دلاوری

                 بیداری

که راستی را ایمان ورزید

با خیل سرفکنده ی بی ایمانی

                       سوداگرانی

که یک یک

همچون دروغ

از چشم مان می افتند

و در نهایت خواری می میرند

و مرگ

یکسان کننده نیست

مرگی که از تهاجم تب می آید

مرگی که از نهایت خواری

مرگی که از سلامت ایمان

در چرخش جزیره ی مه

در گردش جزیره گرد جزیره

گرد خورشید

سکوی ابر می چرخد

سکوی ابر

جایی برای نشستن

و یا نشاندن بغض

بغض خسته

ابر گلوی کیست که می بارد

 

راه تو از میان دره ی مه بود

مه ارغوانی و ناپیدا

وقتی که آدم

در جرأت تنها

در همت تنها

و در تنهایی تنهاست

از ازدحام خصم باک ندارد

صدای نبض تو بیدارست

و پایت از راه مانده

 

بار بلور پرسش را

از تپه

از ستیغ

بالا باید برد

در هر هزاره صحبت ظرف است

سفالی

        مفرغی

                  منقوش

مظروف

           آب و غذا

پیکار ظرف های پر از نقش

آغاز سادگی و بیابان و بادیه

 

و در هزاره ی بیداری

همراه جان سپرد

همراه جانسپار

آذوقه

آواز حرکت قدم اوست

از حوزه ی زمان

زمان مرده

زمان ماضی

زمان مرده و ماضی

هزاره اسم زمان است

هماره هیأت معنا نیست

گاهی زمان

              زمان خالی ها

گاهی زمان

            زمان سرشاری ها

از غار تا مدینه ی انسان

چندین هزار قامت معنا

در قلب لحظه های قدسی هجرت می گنجد

چندین هزار قامت معنا

در قلب لحظه های قدسی هجرت

 

تو از قبیله ی بی مرگانی

و از هزاره ی هجرت

قلبت همیشه زخم تهاجم داشت

از باچراغ آمدگان

از منافقان

از چاکران بولهب و بوسفیان

 

تابوتی از صبوری

تابوتی از جدال

تابوتی از جلال

در خاک می رود

خاک تو

خاک آن غریب بزرگ

و رجعت تو غریبانه

 

در ارتفاع قله

همپای پاک اباذر بودی

همشانه ی ستبر شجاعت

همشانه ی جلال

اکنون تو با جلالی

ما بی تو

بی او

بی جلال

ما کیستیم

ما در هزاره ی چندم هستیم

تقویم نزد کیست

 

در این دیار دودی

این داوران دودی شکل

بیهوده سنگ

بیهوده گل

به ساحت مهتاب می زنند

کاری نکرده ایم

کاری نکرده ایم

که در خور گفتن باشد

ما خار چشم توطئه بودیم

ما خار چشم وسوسه بودیم

ما آنچه خواستند نبودیم

تو دودمان وسوسه را

شناساندی

          تاراندی

نقش تو سربلندی انسان بود

نقش همیشه ی بیداران

و نقش این هزاره

انسان منحنی ست

مردی که خم شده ست

که سکه را بردارد

 

در انتهای دره مه

رهیاری از ادامه راه می ماند

و راه می ماند

سلولهای عشق

سلول های راه

از ماه و سال و قرن

نمی میرند

به راه باید رفت

به راه باید رفت

به راه باید رفت

 

ابر گلوی کیست که می بارد

 

ادامه دارد