نگاهی به «ما هیچ, ما نگاه» سهراب سپهری(14) تا انتها حضور-1
نگاهی به «ما هیچ, ما نگاه» سهراب سپهری(14) تا انتها حضور-1
این شعر را مدّتی پیش به بهانه ای که شرحش در ذیل آمده است بررسی کرده بودم. ملاحظه و مطالعه بفرمایید:
بهانهی بررسی:
معنیگریزی در نقد عملی به بهانهی کاربرد روشهای علمی در نقد ادبی
کتاب نقد ادبی- نظریههای ادبی و کاربرد آنها در ادبیات فارسی از دکتر علی تسلیمی را که میخواندم نتوانستم از بعضی از نقدهای ایشان شگفتزده نشوم. البته تقصیر از ایشان نیست. معمولاً برای منتقدینی که از اسلوبهای نقد نو و نمونههای کارشدهی آنها در کتب دیگر پیروی میکنند شابلنها، الگوها و یا قالبهای مشخصی وجود دارد که با خمیر کردن هر اثری و ریختن آن در هر قالبی باید همان شکلی بیرون بیاید که از پیش قابل تصور است.
شما هم اگر جای من بودید و میدیدید منتقدی صلیبی را که براساس رویدادی تاریخی احمد شاملو در شعر «ناصری» روی دوش عیسی مسیح(ع) میبیند به آلت تناسلی مردانه تعبیر میکند شگفتزده میشدید. شاید منتقد فکر میکند که دارد از افکار فروید و روش نقد مبتنی بر آن افکار برای تحلیل این شعر شاملو خوب استفاده میکند، ولی معلوم است شیوه و بهانهی استفاده از چنین رویکردی را در نقد ادبی خوب درک نکردهاست. البته، منتقدی که سرگذشت عیسی مسیح را افسانهای بیش نمیداند به خودش حق میدهد که آن را بیرون از متن تاریخ این گونه تحلیل کند؛ ما نیز در صورتی با او همکلام خواهیم بود که چنین تصوری از عیسی مسیح داشته باشیم. در غیر این صورت، اگر با روش این آقای منتقد بخواهیم هر رویداد تاریخی را تحلیل کنیم، باید هر شمشیر و نیزهای را که به دست سرداری است تعبیری این چنینی و هر بدنی را که آن شمشیر و نیزه در آن فرو میرود تعبیری آنچنانی کنیم. رویداد تاریخی، خواب و خیال و دلنوشته نیست که با نفوذ به بخش ناخودآگاه شخصیت تاریخی بخواهیم آن را اینگونه بخوانیم. بدون تردید هر شخصیتِ تاریخی را میشود روانکاوی کرد، ولی این کار متخصصاش را میخواهد. اینکه استاد و معلم نقدادبی کاربرد علوم دیگر را برای بررسی اثری ادبی معرفی میکند به این معنی نیست که خودش را جای یک روانشناس و یا روانکاو و مورّخ بگذارد و هر چه دل تنگاش میخواهد از پشت ماسک این متخصصین بگوید.
بزرگترین ایراد اینگونه نقدها طفره رفتن از موضوع اصلی و مفهوم حقیقی متن پیش رو است. خیلیها بدون درک ساختار و معنی متنی که میخوانند با توسل به الگوهای بسیار استفاده شدهی دیدگاههای متفاوت نقد ادبی وانمود میکنند که آن متن را فهمیدهاند. حتی هنگامی که به نظر میرسد که این منتقدین تا حدودی بر اساس رویکردی که شناختهاند بررسی اثری را خوب مشق کردهاند، وقتی سر و ته خودِ اثر را خوب جفت و جور نمیکنند چیزی دست خوانندگان بررسیشان را نمیگیرد تا بتوانند بخشی از فکر صاحب اثر را در هنگام آفرینش و حتی فکر خودِ منتقد را در هنگام بررسی آن خوب بخوانند و دنبال کنند. گفتن اینکه ما داریم بخش ناخودآگاه ذهن شاعر و نویسنده را دنبال میکنیم و خودش هم از آن خبر ندارد و حتی ممکن است آن را انکار کند خیلی آسان است، ولی با هر اثری سازگار نیست، همچنین، در مورد هر شاعر و نویسندهای قابل ادعا نیست، و از عهدهی هر منتقدی برنمیآید.
در بخش نخست بررسی این شعر میخواهم ابتدا شعر «تا انتها حضور» سهراب و بخش اصلی بررسی آن با ذهن و قلم دکتر تسلیمی را بخوانید، و سعی کنید وجوه مشترک ذهن شاعر و منتقد را پیدا کنید. در بخش دوم، سعی خواهم کرد بگویم ایراد کار ایشان با اینکه به ظاهر نکاتی را که با نظرشان جور درمیآید خوب و درست در شعر سهراب پیدا کردهاند در کجاست:
تا انتها حضور
امشب
در یک خواب عجیب
رو به سمت کلمات
باز خواهد شد.
باد چیزی خواهد گفت.
سیب خواهد افتاد،
روی اوصاف زمین خواهد غلتید،
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.
سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.
چشم
هوش محزون نباتی را خواهد دید.
پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.
راز، سر خواهد رفت.
ریشهی زهد زمان خواهد پوسید.
سر راه ظلمات
لبهی صحبت آب
برق خواهد زد،
باطن آینه خواهد فهمید.
امشب
ساقهی معنی را
وزش دوست تکان خواهد داد،
بهت پرپر خواهد شد.
ته شب، یک حشره
قسمت خرم تنهایی را
تجربه خواهد کرد.
داخل واژهی صبح
صبح خواهد شد.
دکتر تسلیمی در بخش مهم و پایانی بررسیاش از این شعر با عنوان «کاربرد نظریه مردم شناسی اساطیر» نوشتهاست:
مردمشناسی اساطیر اندیشههای پراکندهای را دربردارد که در این بخش با استفاده از اندیشههای فریزر، فرای و یونگ و کمبل به محوریترین عنصر اسطورهای یعنی زندگی خدایان( همانندی و نزدیکی خدایان با طبیعت انسان) اشاره کردهایم، تا به انسجام نسبی دست یابیم. زندگی خدایان این معنا را گوشزد میکند که خدایان نیز همچون انسانها دچار زندگی مادیاند و در همین جا، پیرامون بشر زندگی میکنند. آنها دچار عشق میشوند و برای زندگی برتر و باقی ماندن خود قربانی میکنند و گاه با اهریمنان یا خدایان دیگر میجنگند و حتی همچون مسیح از مظاهر خدایان میشوند. در حماسهی "رامایانا"، سیتا مظهر و نشانهی زمینی لکشمی همسر راما/ویشنو است. سیتا را دزدان میربایند و راما نجاتش میدهد اما سیتا برای اثبات پاکیاش باید همچون سیاوش از آتش بگذرد. میگذرد، اما این کار راما، رنجورش میسازد و به دامن مادر خود، زمین فرو میرود و راما با چهره ویشنو به آسمان برمیگردد. هروت و ماروت همچون خرداد و مرداد ایرانی و هُرُت و مُرُت ارمنی ایزدانی هستند که از آسمان به زمین میآیند. آمد و رفت خدایان از زمین به آسمان و از آسمان به زمین در همه اساطیر به چشم میخورد و نمونه کامل آنها میترا و مسیح است که به زمین میآیند، زندگی میکنند و دوباره به آسمان باز میگردند و گاه همچون سیتا و هاروت همچنان در زمین میمانند. و با انسان و طبیعت و زمین به یگانگی میرسند. فروهران، خودهای آسمانی انسان در نزد آریاییان مهمان انسانها در فروردین ماه(نوروز ایرانی و هولی هندیان) است.... نغز آنکه در خاور زمین رابطهی ژرفی میان خدایان به ویژه فروهران و باززایی زمین وجود دارد. آمیزش خدایان و انسانها در طبیعت سبب زایش طبیعت نیز میشود. سپهری عمیقاً این یگانگی و نزدیکی خدایان با زمین را کشف میکند. در همه اندیشههای عرفانی و اساطیری، حضور خداوند در طبیعت و جهان با نامهای گوناگون چون وحدت وجود به ویژه همه خدایی به چشم میخورد، اما سپهری حضور خدایان و پدیدههای مجرد را در طبیعت بیجان و منهای انسان جستوجو میکرد، برخلاف هگل که تن انسان را جایگاه برتری برای حضور روح از خود بیگانه میدانست. روح در روزگاران گذشته گاه جزئی از خدا و یا حتی خداوند پنداشته میشد، از این رو شمار ارواح، به ویژه خودهای آسمانی نیروهای زمینی، به معنی شمار خدایان و ایزدان بود.
لوگوس در یونانی دارای معانی بسیار از جمله دو واژهی مورد نظر ما در این صفحات یعنی کلمه و روح است. در متون تازی و ایرانی به جای واژهی لوگوس از "کلمه" و "سخن" بهره میبردند و آنگاه کلمه و سخن در معنای روح و جان نیز بهکار میرفت. در عهد عتیق «ابتدا کلمه بود» و کلمه مانند روح و جان آغاز آفرینش و زندگی است. کلمات در شعر سپهری سرزنده و جانداراند. همه چیز با کلمه آغاز میشود. در خود واژهی صبح، صبح زاده میشود. تنها کلمه نیست که جان دارد، هر چیزی دارای جان است: باد سخن میگوید، نبات هوش محزونی دارد، زمان دارای زهد است، آب صحبت میکند، باطن آینه میفهمد، حشرات دارای تجربهاند... .سخن این است که در گذشتهی دور همه چیز دارای جان بود(آنیمیسم). از همین رو در افسانهها جاندار و بیجان سخن میگویند و با هم مناظره و گفت و گو میکنند، اما در بینش اساطیری کهن به ویژه اساطیر ایرانی همه موجودات در کنار هم به دوستی به سر میبرند: گومیزشن سه هزارهی نخستِ آفرینشِ اسطورهای است که همه هستی در آمیزش و دوستی با هم زندگی مینمایند و همدیگر را تنظیم و ساماندهی میکنند (بعدها که وزارشن، یعنی جدایی و دشمنی، رخ میدهد، باز هم هستی به خود سامان میبخشد). هماهنگی این موجودات میتواند نشانهی نظارت و ساماندهی خود به خودی باشد؛ یعنی هنوز در اندیشهی انسانهای نخستین، خدای یگانه بر جهان فرمان نمیرانده، و او جز برآیند یک نظم نبودهاست: هیچستان و طبیعت بیجان، خود به خود در خوابی آرام فرو میرود و انسان نیز که بدان میپیوندد، در آرامش ابدی و نیروانا به سر میبرد. مرگ آدمی نیز خوابی است در دل طبیعت و او در آن تا تناسخ و بیداری دوباره آرام میگیرد. جان هستی خود به خود این ویژگی را داراست. خدا و روح همگی نیز کارکرد همین روح را دارد (روحِ خدا: روحِ انسان: انسان خدا): روح، زندگی و تحول خود را از دست نمیدهد اما در طبیعت بیگانه میشود و خود را گم میکند تا به آهستگی خود را دریابد و به طبیعت و انسان تبدیل شود. اسپنسر یگانگی انسان ، طبیعت و خدا را به زیبایی نشان داده است. او به گونهای اظهار میدارد که مرگ انسان به گونهای برابر شدن وی با طبیعت را به یاد میآورد و از سویی پرستش روح او به منزلهی توتمپرستی است. اما این توتم/ خدا به گونهی نمادین، یکی از نشانههای طبیعی است.
هربرت اسپنسر سرچشمهی اصلی و ابتدایی دیانت را در پرستش نیاکان یافت و گفت نخستین کیش نه پرستش نیروهای طبیعت بلکه پرستش مردگان بودهاست. اما برای آنکه گذار از پرستش نیاکان به پرستش خدایان متشخص را بفهمیم باید فرضیهی تازهای را داخل بحث کنیم. به نظر اسپنسر قدرت و تأثیر پایدار زبان بود که برداشتن این گام را ممکن و حتی لازم ساخت. زبان بشری ذاتاً تمثیلی است- آکنده از تشبیهات و استعارات. ذهن بدوی نمیتواند این تشبیهات را به همان معنی مجازی خود درک کند؛ آنها را واقعیات میانگارد و مطابق این اصل میاندیشد و عمل میکند. و همین تعبیر حقیقی از نامهای مجازی است که از بدویترین اشکال پرستش نیاکان، از پرستش افراد بشر، ما را به پرستش گیاهان و جانوران و سرانجام به پرستش نیروهای بزرگ طبیعت راهبر شدهاست.
سپهری میگوید: «پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.» او خدا را همینجایی کرده و در طبیعت پرتاب میکند. خدا همچون ارواح زمینی لباس پیچک به تن میکند و روح یک پیچک میشود. و بدین ترتیب پیچک، نبات، زمین، آب، آینه و باد دارای کلمه و جان میشود. اما گفتمان عرفانی بدون آنکه بداند به همه خدایی تکیه دارد، آن را نمیپذیرد. چرا که ناآگاهانه وارد گفتمان اسطوره میشود: «کیست در گوش که او میشنود آوازم.» یا «فرشتهات به دو دست دعا نگه دارد.» یعنی خدا و فرشتگان، جانِ گوش و چشم و دست و پای انسانند که مایهی شنیدن، گفتن و احساس و جنبش او میشوند. این فرشتگان در همه جا پراکندهاند. نغز آنکه فرشته در ایران باستان ایزد نام دارد. واژهای که جانشین خدا شدهاست. در فلسفهی اسطوره منش کهن، جماد نیز دارای جانی بود که "نفس عقلیه" نام داشت. از این رو باید گفت که در نزد آنان هر چیز دارای جان، ایزد و خداست. بیسبب نیست که فرای اسطوره را زندگی و سرگذشت خدایان دانستهاست. در گفتمان اسطورهای، وحدت وجود غربی همان همه خدایی شرقی است. اما در گفتمان عرفانی خداوند فراتر از پیچکها و لای بوتههای زمینی است و هیچگاه دستخوش دگرگونی، زندگی نباتی و مرگ نمیگردد. از دیدگاه ابن عربی آنها وجود ندارند که خدا در آنها درآمیزد؛ به زبان دیگر آنان خیال خداوندند، خیال متصل به خدا و نفس رحمانی او. همچون نوشتههای یک نویسنده و شعر یک شاعر که خیال متصل به نویسنده و شاعر به شمار میروند. در زبان و گفتمان عرفانی، آنها(کثرتها) هویت واقعی دارند، نمودی از هستی خداوندند. با این همه آنها نیز ناچارند که خدا را به همین هستی(کثرت) متصل کنند، چه هستی، خیال خداوند باشد چه نباشد و حتی گاه ادعا میکنند که انسان خداست.
باز میگردیم به خدای سپهری و آنچه از هگل و کمبل گفتهایم: قهرمان هگلی روحی است که در اشیاء بیگانه میشود و از آغاز در طبیعت بیجان پرتاب میگردد، تا به انسان و خدا برسد. کمبل قهرمان را در چهرههای گوناگون اسطورهای بویژه انسان به تصویر میکشد تا به مقصد دست یابد، امّا در سپهری تنها انسان نیست که خدا میشود. روح قهرمان در شعر سپهری بیشتر در کالبد طبیعت به سفر میپردازد و هر طبیعتی مانند انسان یکراست خداوند میگردد. طبیعت نیازی ندارد که پس از انسان شدن به خدا برسد. او انسان را دور میزند:
امشب دری از غیب باز خواهد شد و چیزی به گوش سیب میرسد و او را از درخت جدا خواهد کرد و بر زمین رهسپارش میسازد. سیب آستانهای شب را خواهد پیمود تا سقف وهم او فرو ریزد و به تجربهی تازهای دست یابد، دست مییابد و چشمها هوش محزون نباتی و تجربهی او را خواهند دید و خواهند دید که یک نبات چگونه به دیدن خدا میرود و همچون پیچکی گرد او میپیچد تا همه چیز سرشار از آینه، کشف و تجربه گردد و در همین شب است که حشرهای تنها با خدایش وحدت مییابد و به تجربهای میرسد که خدای مردان، گرداگردِ خدابانو رسیدهاند. امّا چرا سپهری از واژگان سخن میگوید و از «واژهی صبح» و جهان «کلمات» یاد میکند؟ وی این واژهها را نماینده و استعارهی واقعیتها میداند. واژگان، زبان، اسطوره و استعاره جانشین حقیقتاند. «اسطوره نیز یکی از نقابهای خداوند است، استعارهای برای آنچه پشت دنیای مرئی نهفته است. زبان و اسطوره خود حقیقتی دیگر است: «داخل واژهی صبح، صبح خواهد شد.»
ادامه دارد