نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(13 ) اینجا همیشه تیه-3

 

در «همیشه تیه»، لکلک اتفاقی است درست مانندِ برکه ی آب. سهراب که می گفت: «چرا مردم نمی دانند که لادن اتفاقی نیست،» چرا خودش حالا حضورِ لکلک بر لب برکه ی آب را اتفاقی سفید معرفی می کند؟ این فرض درست است که بگوییم منظور از «اتفاق» در اینجا همان حضور ناگهانی لکلک، و در ضمن، فرصتِ اتفاقیِ ناظر، مثلاً سهراب، برای مشاهده اش است؛ در حالی که، در مورد لادن منظور از «اتفاقی نبودنِ وجودش» باور به وجود حکمتی در آفرینش اش است. اما، این پاسخ به تنهایی و به خودی خود نمی تواند توجیه کننده ی این حرفِ متفاوتِ سهراب در این «تیه» باشد. همان طور که در بخش پیشین عرض کردم، به نظر من سهراب از مشاهده ی سرابی در این تیه حرف می زند که به طور اتفاقی روی داده است و مانند یک سراب همه چیزش به طور لحظه ای پدیدار می شود و جلوتر که می رویم همه اش با هم محو می شود. درست است که هیچ کس در بیابان سرابی که لکلک و باغ سبز داشته باشد نمی بیند، ولی در این سرابِ شاعرانه و سورئالیستی انتظارِ تماشای هر چیزی ممکن است. معنیِ دیگرِ«لکلک» «سخنِ بیهوده» است که در برابر برکه اتفاق نمی افتد، ولی همان اتفاقی است که با واقعی تصور کردنِ سراب به سادگی روی می دهد. سهراب جوری همه چیز را جدّی گرفته و واقعی توصیف می کند که با چشم های لکلک را نیز سرگرم تماشا می بیند:

لکلک

مثل یک اتفاق سفید

بر لب برکه بود.

حجم مرغوب خود را

در تماشای تجرید می شست.

واژه ی «مرغوب»، امروزه، بیش تر برای «کالا» استفاده می شود. گویا لکلک به چشمِ خریدار به خودش نگاه می کند، یا ناظرش او را به چنین چشمی نگاه می کند، نه برای این که قیمت اش را به اندازه ی کالایی محدود کند و پایین بیاورد، بلکه برای این که ارزش اش را بالا ببرد و آن را خواستنی تر نشان بدهد. انگار لکلک هم چیزی جز سراب پیش رویش نمی بیند. چه طور می شود در تماشای تجرید حجم مرغوب خود را شست؟ مثل این است که کسی با آبِ خیالی بخواهد جسمِ خیالی را بشوید! درست اش این است که لکلک خودش را با آبی که روی خودش می ریزد بشوید، نه با «تجرید» و «تماشای تجرید».  مسلم است که اگر لکلکی وجود داشته باشد، حتا اگر آب، سرابی خیالی باشد، جسمِ لکلک برای خودش نباید خیالی باشد. لکلک می تواند خود را مانند کودکان در بازی هایشان حمام کند و بشوید. ولی کسی که برایش لک لک و برکه اش خیالی بیش نیست، چیزی را می بیند که هست و نیست اش یکی است. مرغوبیِ حجم دیدنی نیست. تجرید دیدنی نیست. اصلاً چیزی را که مرغوب است چرا باید شست؟ برای این که مرغوب تر شود؟ مگر نه این است که شستن اش در تماشای تجرید آن را تجریدی تر می کند؟ لک لکِ مرغوبِ تجریدی یعنی آن لک لکِ آرمانی که در خیال می شود ساخت و دید. وجود و حضورش لحظه ای است، یعنی خودِ آن فردی که چنین خیالی را بافته است نمی تواند آن را درست توصیف کند. ویژگیِ لحظه ایِ این صحنه ی موردِ مشاهدهْ در جملاتِ بعدی نیز احساس می شود. سهراب در ادامه می گوید:

چشم

واردِ فرصت آب می شد.

این فرصتِ سراب گونه ی خیالی خیلی زود با چشم بر هم زدن یا به هوش آمدن و بیدار شدن از دست می رود. آب و همه چیزِ همراهش محو می شود. بود و نابودی اش آنی است. آسان به یاد می آید و زود از یاد می رود:

طعم پاک اشارات

روی ذوق نمک زار از یاد می رفت.

 

آن منطقی که در اشارات است در ذوق نمک زار نیست. اشارات می تواند اشاره ای به کتاب مشهور «اشارات و تنبیهات»ِ ابوعلی سینا باشد که در مورد منطق و فلسفه نوشته شده است. حتی اگر چنین اشاره ای هم در میان نباشد باز تقابل و تضادِ بین «طعم پاک اشارات» و «ذوق نمک زار» که آن را از یاد می برد نشان می دهد که احساس چیزی را که از جنس احساس نیست از یاد می برد. غلبه ی احساس بر عقل و منطق باعث شده است که نمک زار، و در واقع ناظرِ آن، تا آن جا پیش رود که سراسرِ کویر را باغِ سبزی ببیند:

باغ سبز تقرب

تا کجای کویر

صورت ناب یک خواب شیرین؟

 

«ناب» در اینجا یعنی «صد در صد» و «شیرین» در تضاد با «نمک» و «شوری» یعنی «خیالی خوش».(ادامه ی حرف هایم نشان می دهد که چرا دوست ندارم بگویم: «خیالِ باطل») می گویم حالا که خواب است و خیال چه اشکالی دارد، بگذار کویر تا هر کجا که خود، و در اصل ناظرش، می خواهد باغ سبز باشد. این خواستن در خودِ «تقرب» است. مانندِ نیّتِ «قربت الی الله» در ابتدای نماز واجب است، ولی در صورتی پذیرفته است که خیلی چیزها و آداب و ترتیب اش جور باشد. خدا خود قریب و نزدیکِ بنده اش است، این بنده است که باید نیّت و تقرب کند و خود را نزدیکِ او ببیند. باغ در نهادِ کویر است، کافی است کویرنورد در حافظه اش این را ببیند. پیش بینیِ سهراب این است:

هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند.

اصلاً پیشنهادِ سهراب برای ناظر کویر این است که باغ سبزی را در نهاد کویر و حافظه ی نمک زارببیند.

 

ادامه دارد.