حکایتی از لطایف الطوایف

 

طاووس یمانی گوید:

مردی یمنی را دیدم که پیش حجّاج بن یوسف ثقفی ایستاده بود و با او مناظره می کرد و سؤال های او را جواب مردانه باز می داد. حجّاج حال برادر خود را که در ولایت یمن حاکم بود از او پرسید. گفت: "ای مرد چون گذاشتی محمد بن یوسف را که حاکم شماست؟"

گفت:"به غایت فربه و بزرگ جثه و تر و تازه!"

گفت:"از بدنِ او نمی پرسیم، از عدل و انصاف او می پرسیم."

گفت:"بی رحمی، ظالمی، فاسقی، فاجری، سفّاکی، بی باکی است."

گفت:"چرا شکایت او به بزرگ تر از او نَبَرید تا ظلم او از شما دفع کند؟"

گفت:"آن کس که از او بزرگ تر است هزار بار از او ظالم تر است."

گفت:"مرا می شناسی؟"

گفت:"بلی، تو حجّاج بن یوسفی و او برادر توست."

گفت:"از من نترسیدی که این سخنان درشت در روی من گفتی؟"

گفت:"هر که از خدای ترسد، از غیر او نترسد. و هر که حق گوید، از باطل نیندیشد."

گفت:"از قبایل عرب کدام بهتر است؟"

گفت:"بنی هاشم، زیرا محمد رسول الله (ص) از آن قبیله است."

گفت:"کدام قبیله بدتر است؟"

گفت:"ثقیف که تو و برادرت از آن قبیله اید."

حجّاج بفرمود تا او را ده هزاردرم دادند. پس گفت:"ای طاووس، این مرد از آن طایفه است که حقّ سبحانه در صفت ایشان فرموده است «یُجاهِدُونَ فی سَبیلِ اللهِ و لا یَخافوُنَ لَوْمَةَ لائِمٍ»(مائده/54) یعنی «کوشش می کنند در راه خدا و نمی ترسند از ملامتِ هیچ ملامت کننده ای.»