نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(12) سمتِ خیالِ دوست-5
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(12) سمتِ خیالِ دوست-5
قرار بود به جای دوست بگویم در «هیچ حرفی به این روشنی نیست» منظورش «به کدام روشنی» است. چه حرفی در جمله ی جاریِ جوی» روشن است؟
دوست که حتماً این حرفِ هراکلیتوس را شنیده که گفته است «نمی توان دو بار در یک رودخانه وارد شد» شاید همین جمله را از جویِ جاری شنیده باشد و مانندِ خیلی ها به این نتیجه برسد که جهان مدام در حالِ تغییر است و باید دم را غنیمت شمرد. دوستِ سهراب که حتماً حافظ خوان هم بوده است شاید «بنشین بر لبِ جوی و گذر عمر ببین» را از جوی شنیده باشد. شاید هم این جوی این دوست را به یادِ فرات انداخته و از آن نوحه ای شنیده باشد. شاید همه ی این ها و از این ها بیش تر و شاید هم هیچکدام و خیلی چیزهای دیگر به جای این ها.
امّا، اگر آن دوست من باشم پیش از همه ی این شنیده ها و ناشنیده ها، آن حرفی را می شنوم که روشن تر است و مقدم بر این هاست. جوی پیش از این که هیچ حرفِ دیگری بزند، می گوید: «من هستم،» و با گفتنِ این حرف، به من هم می گوید: «تو هم هستی.» پس، با نگاه به این جوی، من این را می شنوم که هستم. برای این که متوجه بشوم «هستم» لازم است مانند کسی که به دیگری می گوید «به من سیلی بزن تا بفهمم خواب نمی بینم و آنچه را که می بینم حقیقت دارد» به کسی و چیزی نیاز دارم که با تلنگری به من بگوید که «تو هستی و وجود داری». این سیلی و این تلنگر را جوی به دوست می زند. خودِ سهراب پیش تر ها برای این که ما وجودِ خود و هستی را حس کنیم توصیه کرده بود:
ریگی از روی زمین برداریم،
وزن بودن را احساس کنیم.
پس حرف و جمله ی جاری رود چون اشاره به چیز دیگری ندارد باید به خودِ جوی برگردد. جمله ی رود مانندِ خودش جاری است، یعنیذمدام با بدونش دارد تکرار می شود. این حرفِ روشنِ جوی است. سهراب پیش از این در باره ی روشنیِ حرف باز هم حرف زده بود؛ به عنوانِ مثال در «سوره ی تماشا» گفته بود:
حرف هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لبِ درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.
آن حرف هایِ «مثلِ یک تکه چمن روشن» همین جملاتی است که بعد از «گفتم» آمده است. البته ادامه ی «سوره ی تماشا» نشان می دهد که حرف های سهراب برای خودش مثل یک تکه چمن روشن بود. برای محاطبانش این طور نبود. همان جا کار به جایی رسید که او برای این که مخاطبانش را شیرفهم کند، برگی از شاخه ی بید بالای سرش چید و به آن ها گفت:
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟
آن ها هم از زبان-نفهمی گفتند:
سحر می داند، سحر.
مخاطبِ هر متنی چشم را تا چه اندازه باید باز کند تا آن را آن جور و آن اندازه ای بفهمد که گوینده و نویسنده و نقّاش و ... انتظار دارد؟ اگر گفت: «اتفاقاً، چشم هایم بازِ باز است،» تکلیف چیست؟
باید دید و فهمید که خودِ منتظر چه انتظاری دارد. البته مسلم است که او نمی تواند انتظارش را به مخاطب اش تحمیل کند. گاهی مخاطبِ او مانندِ دانشجوی بی حالی است که در کلاس حضور دارد فقط برای این که استاد برایش غیبت نگذارد. گاهی حرفی می زند تا نشان بدهد که معنی ظاهری حرف استاد را می فهمد. گاهی نیز اظهار نظر می کند و نشان می دهد که می داند استاد چه انتظاری دارد و تا چه اندازه حرف هایش با انتظارش جور در می آید. گاهی خودش به جایی می رسد که از انتظارِ خودش از حرفِ استاد حرف می زند. سهراب در «سمتِ خیالِ دوست» از همه چیز فقط حضورشان را انتظار دارد. بقیه اش را سپرده است به دستِ خیال. پیش از این، به خیالِ خودش فهمیده بود، دوست انگار در کنار جوی آب چه می گوید؛ و حالا از فکر و خیالِ خودش می گوید:
من کنار زهاب
فکر می کردم:
امشب
راه معراج اشیا چه صاف است.
معراج اشیا باید تا چه اندازه باشد؟ اشیا تا چه اندازه باید بالا بیایند؟ اصلاً، در چه سمتی باید بروند و بالا بیایند؟ خودِ شعر به ما می گوید که سمتِ آن، سمتِ خیالِ دوست است. آیا اندازه ی عروج شان هم مشخص شده است؟ با برداشت من به پاسخِ «آری» می رسیم. معراجِ اشیا زمانی کامل می شود که حضورِ خود را به روشنی به دوست نشان بدهند. چه حضوری روشن تر از این که در تاریکیِ شب هم صاف دیده شوند؟ چرا در تاریکیِ شب حضوری صاف دارند؟ به نخستین واژه شعر که برگردیم به «ماه» می رسیم. ماه با حضورش و صعودش و نورش همه چیز را تفسیر و به همه تفهیم می کند. همین قدر از فهم کافی است. فهمِ بیش تر و تأویلِ هستی و پدیده هایش رفتارِ مستقلی است که هر ناظری به اندازه ی توان و همچنین دامنه ی خیالش انجام می دهد. برای اندازه گیری اش حکایتی را از عارفی نقل می کنم تا همان را به عنوان ابزار سنجش به دست بگیرید.
نقل شده است که عارفی با خود می اندیشید آیا در قرآن مجید آیه ای وجود دارد که مضمونِ این حدیث را تأیید کند که می فرماید: «روح مؤمن به هنگامِ جان دادن چنان آسان از جسدش بیرون می رود همانند بیرون آمدنِ مویی از اندرون خمیر.»
این عارف مدام با خود می گفت که در قرآن مجید در آیه ی پنجاه و نه از سوره ی انعام آمده است که «... و هیچ تر و خشکی نیست جز آنکه در کتاب مبین(و قرآن عظیم) مسطور است.»(از ترجمه ی استاد الهی قمشه ای)
این جنابِ عارف تمامِ قرآن را با تدبُّر خواند ولی چیزی در تأییدِ آن حدیث نیافت تا اینکه شبی رسول اکرم(ص) را به خواب دید و از ایشان کمک خواست. پیامبر اکرم(ص) آیه ی سی و یک از سوره ی یوسف را به یا دش آورد که اشاره ایست به زمانی که زن هایی که میهمانِ زلیخا بودند با مشاهده ی زیبایی حضرت یوسف(ع) بی آنکه خود متوجه باشند دست از ترنج نشناختند و بدون این که دردی احساس کنند دست های خودشان را بریدند.
در تأویل که فهمِ استعاری متن است، داستان و متنِ دیگری به عاریت گرفته می شود تا معنیِ متنِ پیشِ رو درک شود. پس از هر تأویلی احساس می شود که معنیِ ذکر شده انگار در خودِ متن وجود داشته و فقط لازم بوده است که کسی آن را بالا بیاورد و نشان بدهد. دستِ کم، تأویل کننده خودش چنین احساسی دارد. برای همین است که در شعر «سمتِ خیال دوست» سهراب فکر می کند آنچه برای او روشن است باید برای دوست نیز روشن باشد. برای چه؟ -برای این که او «دوست» است. پس، دوستی به چه درد می خورد و اصلاً از کجا و چرا شروع می شود و ادامه پیدا می کند؟ بهترین دوست و نزدیک ترین دوست به هر کسی خودش است که در خیالش پیشِ چشم و همراهِ خودِ اوست. سمتِ خیالِ دوست به تعبیری سمتِ خود است وقتی که آدم خودش را پیدا کرد، دوست را هم پیدا می کند. او دوست را در خودش پیدا می کند.