نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(12) سمتِ خیالِ دوست-4
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(12) سمتِ خیالِ دوست-4
بحث را به ادعای حافظ کشانده بودم که گفته بود کسی چون او نقابِ رخِ اندیشه را نگشوده است. اندیشه ی بی نقاب یعنی سخنی که بی پرده و بی ابهام و ایهام از دلِ گوینده بیرون بریزد و شنونده با شناختی که از او دارد تقریباً همانی را بفهمد که شنیده است. این ادعا از آن هایی است که دستِ کم در دنیای ادبیات «نشُد» و «نمی شود» دارد. سخنِ ادبیْ رُک و راست نمی تواند باشد. استعاره روی اندیشه ی شاعر نقاب و پرده می کشد.
هر خواننده ای در پرده دریِ اندیشه ی شاعر، نخست کار را از خودش شروع می کند تا می رسد به گوشه ای از کارِ شاعر که باب ورودش به بررسیِ شعرش می شود. بعد، مدام با درهایی که می سازد و می یابد بین خودش و متنِ شعر رفت و آمد می کند تا به نتیجه ای می رسد که با نتیجه ی کار دیگران، علیرغمِ داشتنِ شباهت هایی، تفاوت هایی نیز خواهد داشت زیرا درهای تو در توی آن ها یقیناً با مالِ او یکی نبوده است. حافظ خیال می کند در و پنجره هایی که برای شعرش ساخته است تنها راه های ورودی و خروجی مخاطبان به ایوان ها و دالان ها و اندرونی های شعرش است. فکر می کند آن ها از همان دروازه ی اصلی وارد و خارج می شوند. خبر ندارد که هر خواننده ای برای خودش کلنگی دارد و از هر جا که بخواهد برای خودش دری باز می کند. به این قانع نیست که فقط پرده های ورودی ها را یکی یکی کنار بزند. برای این که او هم قبول ندارد که اندیشه ی حافظ بی نقاب است. برای او اندیشه ی حافظ نقاب اندر نقاب اندر نقاب است. گاهی انگار حافظ نقاشیِ درهایی را روی دیوارهای شعرش آن قدر خوب کشیده است که هر کسی تا می بیند دست می برد بازش کند، کنف می شود، بعد متأسفانه کلنگ اش را برمی دارد و از همان جا برای خودش دری باز می کند و چیزی را به دیگران نشان می دهد و می گوید که حافظ خودش عمداً نقشِ این در را اینجا گذاشته بود تا ما از همین جا وارد شویم و همین چیزی را ببینیم که من دیده ام. همه شهامت انجام چنین کاری را ندارند. آقای دکتر ابراهیمی دینانی در مورد معانیِ غزل های حافظ می گوید:
معانیی در شعر حافظ نهفته است که ما حتی یک هزارم آن را نمی دانیم. من در این موضوع به فهم و برداشت خودم نظر دارم. معنای شعر حافظ پیچیده و پیچ اندر پیچ است.(حافظ معنوی، جلد نخست، ص 279-278)
شاید «نقابِ اندیشه» از نظر حافظ آن پرده ای است که مانع می شود دیگران زیبایی چهره ی اندیشه را، هر چه که هست، ببینند. اندیشه مانند عروسی است که وصف زیبایی اش نیازمندِ هنرِ سخنوری است که او را چنان با سخن بیاراید که هزار داماد پیدا کند. همین هزار داماد یعنی هزار نفر با هزار سلیقه ی متفاوت. هزار داماد در این عروس هر کدام آن چیزی را می بیند که خودش می خواهد. این چنین است که یک عروس می شود هزار عروس از نگاهِ هزار داماد.
در حافظ معنوی، جلد نخست، آقای کریمی در بحث با آقای دکتر دینانی پرسشی را در موردِ حافظ مطرح می کند که جمع و جور شده اش این است: «اگر حافظ سخن نمی گفت چه اتفاقی می افتاد؟» نظر خود آقای فیضی این بوده است که اگر حافظ سخن نمی گفت «قطعاً دچار اختلال می شد و به یک جنون- در معنای لفظی کلمه- و شاید موجودی خطرناک و ویرانگر بدل می شد که حتماً برای بشریّت مضرّ می شد.»(ص 181)
جناب دکتر دینانی مخالفِ نظر ایشان بود و از فیضی اصرار و از دکتر انکار، کار به جایی رسید که پرسش و پاسخ در «اگر حافظ سخن نمی گفتِ 1» با عصبانیت دکتر نیمه کاره ماند و کار به «اگر حافظ سخن نمی گفتِ 2» کشیده شد. اما پرسشِ من در این میانه این است که آیا واقعاً حافظ اصلاً آن طور که آقای فیضی فکر می کند سخن گفته است؟ این که سخن گفته است، حتماً گفته است. حتا اگر سکوت هم کرده بود باز هم تاریخ می گفت که او سخنی گفته است. باور نمی کنید؟ مگر نه این است که این همه حرف های دیگر را که ما در دهانِ او می گذاریم به این دلیل است که کم تر سخن گفته و بیشتر سکوت کرده است؟ جای خالیِ سکوت هایش را ما با حرف هایی پر کرده ایم.
این ادعا که اگر کسی حرفِ دلش را نزند عقده ای می شود و چه بسا ممکن است مجنون و سرانجام جانی شود بیشتر در موردِ حرف هایی می تواند درست باشد که باید صریح بیان شود. اگر منِ فارسی زبان با فردی که از بیخ عرب است دعوا بگیرم و از ترس و با محافظه کاری به او به زبان انگلیسی ناسزا بگویم تا کار به جاهای باریک نکشد و قاتل یا مقتول نشوم و در ضمن عقده ام را هم خالی کرده باشم، واقعاً عقده ام را سرِ او خالی کرده ام؟ اگر او نفهمیده باشد من چه گفته ام شک نکنید که عقده ام همچنان سر جایش خواهد بود. حافظ اگر می خواست عقده اش را خوب خالی کند که دچار اختلال و بیماری نشود باید حرف هایش را بی پرده و بی استعاره و بی ابهام و بی ایهام می زد. چه فایده ای دارد که آدم از کسی به زبانی شکایت کند که او خوب نمی فهمد. این جور سخن گفتن مانندِ نگفتن است. به همین دلیل است که روانشناسی مانندِ فروید شاعری مانند حافظ را دچار گونه ای از بیماری می داند که خودش را در شعرش بروز می دهد. حافظ با این طرز سخن گفتن عقده اش را وا نکرده است، آن را سرکوب کرده است. عقده هنگامی وا می شود که آدم با سخنِ بی پرده اش طرفِ مقابل را سرکوب کند، نه خودش و عقده اش را. تازه، همین عقده واکردنِ مستقیم یا غیرمستقیم نیز ممکن است به صورتی باشد که خودش از نظر برخی نوعی بیماری باشد. نمی خواهم به این بحث هایی که چندان ربطی به من ندارد وارد شود. فقط می خواستم این را بگویم که تا وقتی که کسی حرفِ دیگری را همان طور که در نظرش است نفهمد، او هنوز حرفی نزده است که به درد ارتباطِ معنی دارِ بین آن ها بخورد. فرض کنیم به خیالِ خوشِ بعضی ها، حافظ ضمن این که مدحِ شاهانی را می گفت، با استعاره و کنایه می خواست از آن ها و از دوره و زمانه اش انتقادی هم بکند، اگر قرار بود شاهِ باسواد و اهل ادب نفهمد که حرف حسابِ حافظ چیست تا غضب نکند و بدون دلخوری حقِ وظیفه اش را ادا کند، در این مملکتِ هنوز-خیلی ها-بی سواد و دور از ادب، چه کسِ دیگری می توانست حرفِ او را بفهمد؟
حافظ ادعا می کند که با شانه ای که به زلفِ سخن زده از رخ اندیشه نقاب را برگرفته است. در صورتی که، نخستین پرده ای که روی اندیشه را می پوشاند خودِ سخن است. نظمی که حافظ با شانه اش به سخن داده است روی سخنِ استعاری اش پرده ی آهنگینی نیز کشیده و پرده های روی اندیشه اش را چند لایه کرده است. اگر این پرده ها، توری هم باشند باز اندیشه اش واضح دیده و خوانده نمی شود. این همه برداشت های متفاوت و گاه متناقض، همه در اثرِ وجود این پرده ها و نقاب هاست. یعنی حافظ نمی دانست که اندیشه در شعر نقابدار می شود؟ فرض کنیم که او آگاهانه این ادعا را که اشتباه است بیان کرده باشد؛ همین موضوعْ تأویلِ سخن اش را دشوارتر و اندیشه اش را پرده دارتر می کند. امروزه فیلسوفانی که فهم و تأویل را کاری سخت و گاه ناممکن معرفی می کنند بر این باورند که فهم خود عملی استعاری است. هر کس هر متنی را که می خواهد بفهمد جهانِ آشنای خودش را وارد آن می کند تا جهانِ مؤلف را بفهمد. با این که تفاوت های بین این دو جهان زیاد است، او آن را به اندازه ی شباهت هایی که با جهانِ خودش دارد می فهمد. صحبت از پرده و تور شد، برگردیم به سخنِ سهراب که می گوید:
دوست
توری هوش را روی اشیا
لمس می کرد.
جمله ی جاری جوی را می شنید،
با خود انگار می گفت:
هیچ حرفی به این روشنی نیست.
در برداشت از این چند مصرع، نخست می توان گفت که «دوست» به احتمال زیاد «ک. تینا» است که این شعر برایش نوشته شده است. این که «ک. تینا» خودش از این شعر چه چیز دستگیرش شد، خدا بهتر از خودِ او می داند. برای این که ببینم خودم تا چه اندازه می توانم بدانم، خوب است خودم را جای «ک. تینا» بگذارم و فکر کنم این شعر را سهراب برای من نوشته است. (در مورد خواندنِ قرآن مجید سفارش شده است که اگر می خواهید خوب آن را بفهمید، هنگامِ خواندن احساس کنید که خطاب به خودِ شماست و برای این نازل شده است که شما آن را بخوانید و بفهمید.) اما، من می خواهم خیلی بیش تر از حدِّ ک. تینا پیشروی کنم. به قولِ پل ریکور می خواهم آن را جوری از آنِ خودم کنم انگار به جای سهراب خودم آن را نوشته ام. با چنین نگاهی به این شعر است که می گویم: وقتی دوست داشت اشیا را لمس می کرد، من داشتم فکر می کردم که او با همه ی هوشی که دارد باز انگار از پشت توری دارد آن ها را می بیند و می فهمد. چون خودم صدای رود را می شنیدم، می دانم که او هم آن را می شنید، ولی یک جورهایی متفاوت از من. جوری گوش اش را طرفِ رود گرفته بود انگار رود داشت جمله ای را خطاب به او می گفت. این جمله با صدای آبِ جاریِ رود بیان می شد و با او حرف می زد. من با نگاه به چشم های خیره و گوش های تیز شده اش فکرش را این طور خواندم انگار با خودش می گفت:
هیچ حرفی به این روشنی نیست.
من که به جای دوست دارم فکر می کنم، ناچار باید به جای او به سؤالِ«به کدام روشنی؟» پاسخ بدهم.
ادامه دارد.