نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(12) سمتِ خیالِ دوست-2
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(12) سمتِ خیالِ دوست-2
در بند بندِ شعرِ «سمتِ خیالِ دوست» سهراب بند کرده است به «فهم». «فهم» حساس است و «تفهیم» از آن هم حساس تر! چرا؟ برای این که، یک: هر که هر چه را فهمیده است تنها با تفهیم می تواند به دیگران انتقال دهد. تا تفهیم صورت نگیرد که معلوم نمی شود کسی چیزی را فهمیده است یا نه. دو: نکته ی مهم در این انتقال این است که «فهم» تا در گیرنده انجام نشود، وجودِ فهم در فرستنده اثبات نخواهد شد. گیرنده احساس می کند همان چیزی را فهمیده است که فرستنده فهمیده بود. از این نظر، گیرنده و فرستنده با هم یکی می شوند. سه: چون گیرنده های متفاوت ممکن است از فرستنده ای واحد مفاهیمِ متفاوتی را گرفته باشند، به نظر می رسد به تعدادِ گیرنده باید فرستنده وجود داشته باشد؛ امّا، فرستنده ی اصلی از همان ابتدا یک نفر بوده است؛ پس، باید گفت که این گیرنده ها هستند که مدام زیاد و متنوع می شوند. هر کدام شان فکر می کند درست همانی را فهمیده است که آن فرستنده ی اصلی می خواسته است بفهماند. ناچار باید به این نتیجه برسیم که هر کدام از این گیرنده ها برای خودشان فرستنده ی اصلی همانی مفهومی شده اند که گرفته اند و فهمیده اند. چهار و از همه مهم تر این که، «تولّدِ خواننده به عنوانِ مؤلفِ حقیقی» پس از دق مرگ کردن مؤلفِ واقعی از همین بی تعارفی در تقدمِ فهمِ خواننده بر تفهیمِ مؤلف است که ققنوس وار اتفاق می افتد. با طرح قضیه ی «مرگ مؤلف» مهم ترین اقدام برای مؤلف این است که وجود و بقا و تأثیرِ خودش را ثابت کند. خودِ مرده اش که نتواند، همیشه مرده خورانی هستند که این کار را برایش انجام می دهند. با همین نکته می خواهم برگردم به شعرِ «سمتِ خیالِ دوست» از همان جمله و تصویری که رهایش کرده بودم. سهراب گفته بود:
کاجِ نزدیک
مثل انبوه فهم
صفحه ی ساده ی فصل را سایه می زد.
مشخص است که کاج برای فهماندنِ هر چیزی نخست باید وجودِ خودش را اثبات کند و بفهماند. کاج هم برای خودش مؤلفی است! روی صفحه ی ساده ی فصل با سایه ی خودش می نویسد. وجودِ کاج و اثرش را باید فهمید. نزدیکی اش برای کمک به همین فهم است. این نزدیکی با انبوه یا انباشتِگیِ فهم یکی است. چرا چیزی را که نزدیک است و با تمام یا به قولِ سهراب انبوهِ وجودش می گوید «من هستم» نمی فهمیم؟ اصلاً، در این صفحه ی ساده ی فصل که از آفتاب به سایه پناه می بریم، سری بالا کنیم و ببینیم که این سایه نقش و نوشته ی کیست. فهمِ آیاتِ الهی که هنرِ اولی الالباب است با نگاهی با این زاویه و دقت به هستی شروع می شود. اگر یکی بگوید که «خوب، آیتی مانندِ کاج را هر کسی می تواند در طبیعت ببیند و بفهمد، سهراب اینجا چه کاره است و چرا غصه می خورد؟» باید به او گفت که اتفاقاً بحث بر سر این است که هر کسی چشم بصیرت ندارد که نزدیکی و انبوهیِ کاج را بفهمد. منتقدانِ نئوکلاسیک بر این باور بودند که شاعرانِ کلاسیکی مانندِ هومر می توانستند با نگاه به طبیعت و سرشتِ انسان آنچه را که درست و شایسته بود بنویسند، دیگران که از نگاهی چون آنان محروم بودند فقط می توانستند با تقلید از آثارِ آن ها چیزی دستِ دوم در باره ی طبیعت و انسان بنویسند. تقلیدشان از انحراف شان از طبیعت پیش گیری می کرد. افراط در این تقلید تا حدّی پیش رفته بود که برخی مانندِ خطّاطان فقط از روی نسخه ی اصلی سرمشق گرفته و بدونِ هیچ تغییری از آن رونویسی می کردند. این حرف یعنی، هومر طبیعت را می فهمد، تو که طبیعت را نمی فهمی تلاش کن هومر را بفهمی! همین قدر هم پیشرفت کرده باشی بد نیست. حالا متوجه شدید که سهم سهراب در این میان چه اندازه است و چرا تا این اندازه برای فهماندنِ کاجی که خودش را به او فهمانده است تلاش می کند؟ بد نیست چون صحبت از فهم است کتابی را به شما معرفی کنم که موضوع اصلی اش دور و بر فهم در مواجهه با متون ادبی و هنری است. کتابِ فلسفه ی نظریه ی ادبی مدرن نوشته ی پیتر وی. زیما در موردِ افکار و نظریه های فیلسوفان و منتقدانِ ادبی در باره ی فهمِ آثار هنری است. این کتاب را آقایانِ دکترها رحمان ویسی حصار و عبدالله امینی ترجمه کرده اند. در این کتاب، در جناحِ ایمانوئل کانت کسانی قرار دارند که متنِ ادبی و هنری را عاری از مفهومی معین می بینند و معتقدند که هنر بی مفهوم لذّت می بخشد، و در جناحِ مقابل افرادی اند که همچون هگل بر این باورند که هر اثری دارای شناسنامه ای تاریخی است و مفهوم مشخص و معینی را دربردارد و منتقل می کند. افراد دیگری نیز وجود دارند که التقاطی اند، یعنی گاهی سرِ کانت اند و گاهی سرِ هگل. جوری نظر می دهند که دلِ هیچکدام نشکند! اما برگردانِ اشتباهِ آقایانِ دکترها، رحمان ویسی حصار و عبدالله امینی در موردِ برخی جملات و عبارات، به یاریِ کانت آمده است تا کارِ اثباتِ عملیِ چند مفهومی یا چند معناییِ آثار هنری را ساده تر کند. در صفحه ی 93ی این کتاب مطلبی مربوط به ترجمه آمده است که به کارِ این بحثِ ما در مورد مفهوم می خورد:
نقدِ غلبه ی مفهومی در زیباشناسی هگل، توجیه گر بازگشتی نسبی به کانت است که گادامر با تأکید به تمایل هنر به فراروی از محدودیت های تنگ تعریف مفهومی این بازگشت را ممکن ساخت. او به خصوصیت پایداری هنر اشاره می کند «که به واسطه ی آن در مقابلِ ترجمه ی مفهومی مقاومت می کند».
این مقاومتِ هنر در مقابلِ ترجمه ی مفهومی است که چوب لای چرخِ ترجمه ی این آقایانِ دکترها گذاشته است. به عنوانِ مثال، این آقایان هنگامِ برگردان ِ عبارتِ The Well Wrought Urn که نام کتابِ مشهوری است حاویِ مقالات کلینت بروکس در موردِ ساختارِ شعر با مقاومتِ شدیدی از جانبِ آن مواجه شدند و ناچار با معادلِ «چشمه ی کوزه شده» میدان مبارزه و مقاومت را ترک کردند. چه فهمی باعثِ ترجیح و گزینشِ این معادل بر معادل های احتمالی دیگر بوده است؟ عنوانِ کتاب کلینت بروکس برگرفته از عبارتی است که جان دان شاعر مشهور در شعرِ Canonization (تقدیس) آن را برساخته است. این عبارت که اشاره ای است به هنرِ شاعری و عشق که بی گمان از هم جدا نشدنی اند عنوانِ بسیار با مسمایی برای کتاب بروکس است. فکر می کنم بی مناسبت نیست که متن انگلیسی و ترجمه های غیرمنظوم و منظومِ دکتر امراله ابجدیان از آن را در اینجا بیاورم تا بدونِ توضیح من خود به میزانِ اشتباهِ آقایانِ دکترها پی ببرید. شعر طولانی است، ولی لذّت بخش است. به قولِ مهران مدیری «انرژی تان نیفتد» تا دوباره به بحث اصلی برگردیم:
The Canonization
By John Donne
For God's sake hold your tongue, and let me love,
Or chide my palsy, or my gout,
My five gray hairs, or ruined fortune flout,
With wealth your state, your mind with arts improve,
Take you a course, get you a place,
Observe his honor, or his grace,
Or the king's real, or his stampèd face
Contemplate; what you will, approve,
So you will let me love.
Alas, alas, who's injured by my love?
What merchant's ships have my sighs drowned?
Who says my tears have overflowed his ground?
When did my colds a forward spring remove?
When did the heats which my veins fill
Add one more to the plaguy bill?
Soldiers find wars, and lawyers find out still
Litigious men, which quarrels move,
Though she and I do love.
Call us what you will, we are made such by love;
Call her one, me another fly,
We're tapers too, and at our own cost die,
And we in us find the eagle and the dove.
The phœnix riddle hath more wit
By us; we two being one, are it.
So, to one neutral thing both sexes fit.
We die and rise the same, and prove
Mysterious by this love.
We can die by it, if not live by love,
And if unfit for tombs and hearse
Our legend be, it will be fit for verse;
And if no piece of chronicle we prove,
We'll build in sonnets pretty rooms;
As well a well-wrought urn becomes
The greatest ashes, as half-acre tombs,
And by these hymns, all shall approve
Us canonized for Love.
And thus invoke us: "You, whom reverend love
Made one another's hermitage;
You, to whom love was peace, that now is rage;
Who did the whole world's soul contract, and drove
Into the glasses of your eyes
(So made such mirrors, and such spies,
That they did all to you epitomize)
Countries, towns, courts: beg from above
A pattern of your love!"
تقدیس(ویا تشریع)
تو را به خدا زبانت را بگیر و بگذار عشق ورزم،
یا بیماری فلج، یا بیماری نقرسِ مرا به باد ناسزا گیر،
پنج تارِ مویِ سپید و یا خانه خرابی مرا به سخره گیر،
وضعِ خویش را با ثروت، مغز خود را با هنر گستره بخش،
راهی در پیش گیر، مقامی به چنگ آر،
به این عالیجناب و آن حضرت اجل تکریم کن،
یا به خودِ اعلیحضرت و یا به نقش او بر سکّه ها
بیندیش، هر چه خواهی تجربه کن،
تا مزاحمِ عشق ورزیدنِ من نگردی.
افسوس، افسوس، عشق من به چه کسی آسیب رسانده؟
آه های من کشتی کدام بازرگان را غرق کرده؟
چه کسی مدعی است که اشک چشمانم زمینش را فراگرفته؟
چه وقت لرزه ی اندام من آمدنِ بهار را به تعویق انداخته؟
چه وقت شعله های عشقی که در رگ های من است
طاعون به بار آورده و به مرگ کسی منجر شده؟
سربازان در پیِ جنگ و وکلا همیشه افراد
مرافعه جوی و اهل منازعه را می جویند،
و کاری به عشق ورزیدنِ من و معشوقه ندارند.
ما را هر چه می خواهی بخوان، عشق، ما را چنین کرده است،
معشوقه ام را مگس و مرا مگسی دیگر بخوان،
ما شمع نیز هستیم و به خرج خود می میریم،
و در خود عقاب و کبوتر را می یابیم.
معمای عنقا در مورد ما پر معنی تر است:
ما دو نفر که یک نفریم همان عنقا هستیم.
بنابراین ما هر دو مناسبِ چیزی فاقدِ سکس هستیم.
ما می میریم و همانگونه که بودیم عروج می کنیم،
و با این عشق ثابت می کنیم که اسرارآمیزیم.
اگر نتوان با این عشق زندگی کرد می توان با آن مرد،
و اگر افسانه ی ما برای گور و نعش کش نامناسب است
برای شعر مناسب است،
و اگر در تاریخ جای نداریم،
در اشعار عشقی به اندازه کافی جای خواهیم یافت.
گلدانِ خوش ساخت(غزل) نیز
همانند نیم جریب گور( تاریخ) به بزرگترین خاکستر تبدیل می شود.
و با این سرودها و اشعار، همگان ما را
در شمار قدیسان و شهیدانِ عشق به شمار خواهند آورد.
و بدینگونه به درگاه ما مناجات خواهند کرد: ای عشاقی که عشق روحانی
شما را گوشه ی عزلت یکدیگر ساخت،
ای شما که عشق برایتان صلح و صفا بود و امروزه جنون و شهرت است،
شما که روح تمام جهان را فشردید و
در جام چشمان خود جای دادید
(بدینگونه چنان آینه و چنان تصویر در آینه گشتید
که همه چیز در وجود شما خلاصه گشت)
کشورها، شهرها، دریاها را در جام چشم های خود جای دادید:
شما شافع شوید و همان نوع عشق خود را از خداوند برایمان طلب کنید!
اینک ترجمه ی منظوم آن:
آخر خدا را منتقد بند زبانت سفت کن، تا عشق و من باشیم و بس،
گر ناسزا داری بگو بر علت بسیار من، بر نقرسم، بر سستی اعضای من،
گر سخره می گیری، بگیر آوارگی های مرا، یا پنج تر پنبه گون آویخته از فرق سر،
رو ثروتی بنیاد کن، خود را از آن دلشاد کن، یا در پیِ اندیشه باش یا در هنر دستی ببر،
راهی برو، کاری بکن در فکر کسب و پیشه باش!
با این جناب تکریم کن، با آن یکی تعظیم کن!
در فکر اعلیحضرت و نقش اش به روی سکه ها،
یا هر چه می خواهی بکن،
اما مشو آزار ما، دست از من و عشقم بدار
هیهات و فریاد و فغان از دست این نامردمان! در عشق من آسیب کیست؟
آهی اگر برمی کشم، کشتیِّ که غرقاب شد؟ سوداگران را غبن چیست؟
اشکی اگر بس ریخته، سیلی اگر انگیخته، ملک گدامین مدعی از اشک من لبریز شد؟
از پیکر لرزان من، از این تن بی جان من، کی دیر می آید بهار؟
از شعله در رگ های من، عشق من و غوغای من
طاعون کجا آمد به بار، عمر چه کس لبریز شد؟
سرباز در جنگ و جدل، مشغول گشته از ازل
شحنه همی جوید نزاع، ناراستی ها و خداع
کاری نباشدشان مرا، آزارشان بر عشق نیست، معشوق و من هستیم ما!
این حال بر ما عشق داد، هر نام می خواهی بنه بر ما که پروامان مباد،
خواهی بخوان ما را مگس،
ما شمع در ذات خودیم کو مرگش از خود باد و بن
گاهی عقاب هستیم ما، گاهی کبوترهای بام،
عنقا ولی صادق تر است ما را اگر گوییش نام.
عنقا همان ماییم که پیوندمان جانانه است
یک تن بود تن های ما، این عشق نی جسمانه است.
با مرگ خود گیریم اوج،
ماییم گواه سرّ عشق، این عشق پر اسرار ما.
با عشق اگر نتوان که زیست، با آن چه شیرین است مرگ
افسانه ی ما را اگر در مرثیه جا بیش نیست،
تاریخ اگر نی جای ماست،
اشعار عشقی را رواست.
مأوای خود پیدا کنیم،
گلدانِ زیبای غزل، ما جای خود آنجا کنیم.
تاریخ گور دیگران، اشعار گور عاشقان، خاکسترشان جاودان.
با این غزل ما کشتگان عشق را،
قدیس ها خواهند خواند.
ما قبله ای خواهیم گشت، خوانند ما را در نماز:
"عشاق روحانی و پاک! در خلوت راز و نیاز!
ای آن کسانی که ز عشق، اینک جنون و اشتیاق، از آن صفایی بافتید
دنیا به سان قطره ای
در جام چشمان شماست!
چون آینه هستید و هم آنچه در آن رخ می دهد
دنیا نباشد جز شما، دنیایتان خوانم سزاست!
دست دعا زی حق برید، در نزد او شافع شوید
عشقی چنان عشق شما گرداند او از آنِ ما." (ص 37-33، تاریخ ادبیات انگلیس جلد چهارم)
خوب، از ترجمه های دکتر ابجدیان معلوم شد که معادل هایی که می توانند بهتر در درونِ شعر جای بگیرند و علّت انتخاب The Well Wrought Urn را برای عنوانِ کتابِ کلینت بروکس بهتر توجیه کنند چه عباراتی می توانند باشند. «گلدانِ خوش ساخت» و «گلدانِ زیبای غزل» معادل هایی اند که اشاره ای به ساخت و ساختارِ شعر و هنر دارند. در بخش بعد، عرض خواهم کرد که چرا این عبارتِ جان دان حتا در برابر ترجمه های دکتر ابجدیان نیز سخت مقاومت کرده است.
ادامه دارد