یک شعر و یک نکته(56)
یک شعر و یک نکته(56)
در این روزهای دید و بازدیدِ نوروز و هم نشینی و گفت و گپِ سنتی، شعری که مناسبِ حالِ اهلِ دل است این غزلِ حضرت مولاناست که پندانه می فرماید:
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گل های تر دارد
از همین بیتِ نخست می خواهم بروم سراغ نکته اش، نگویید که باز به جای یک نکته ناچار می شوی نکته ها بگویی که می دانم راست می گویید، ولی چه کنم که نکته ام مانندِ قصه ی عشق است که یک قصه است سخن عشق و این عجب، که از هر زبان که می شنوم و بشنوی نامکرر است. یک کرّت اش همین است که از زبان مولانا می شنویم.
هر جا و در هر محفلی این دل است که با دیگران می نشیند، نه زبان، که فرموده است:«همدلی از همزبانی بهتر است.» هر کسی هر جا که می نشیند حرفِ دلِ خودش را می زند، باید دنبالِ همدلی بگردی که حرفش حرفِ دلِ تو هم باشد. بی خودی چرا سر تکان می دهی که یعنی «درست است». متأسفانه، یکی از تاثیرگذارترین شخصیّت ها در تاریخِ ما، که خودش هم تا این اندازه نمی توانست از تأثیرش خبر داشته باشد و خیلی ها بی آن که بدانند، دنباله رو اش هستند عمروعاص است.
حرفِ دل از جنسِ دل درد نیست. بیشترِ مردم اغلب عزای شکم شان را دارند. حرف شان همان قارو قور شکم شان است که به دهان شان می رسد و از آن سرریز می کند. نمی گویم با اکثریت ترک رابطه کن، ولی می گویم بدان و می دانی که جایی که دل ات با تو نباشد «حضورِ حاضرِ غایب» می شوی. با کسی بنشین که در محضر حرف هایش حضور داشته باشی.
آدمی که حرف های خوب ندارد، درختی است که گل های تر ندارد. سایه ندارد. چرا وقتی می پرسد کجا هستی، دروغ می گویی! می فرمایی: «زیر سایه ی شما!» چرا مشرکانه کفر می گویی؟ او که سایه ندارد. دیگری هم اگر سایه دارد از خودش نیست.
تو که دلی مانندِ مولانا داری، رودربایستی را با ظاهر و باطنِ قلمبه و سلمبه اش یا سلنبه و قلنبه اش(!) کنار بگذار و بگذار دل ات به تو بگوید که کجا بنشینی و چه بگویی. او را همان جا بِبَر و حرفِ او را به زبان بیاور.
شاید یک برداشت این باشد که مولانا دارد به دلدارش می گوید که کجا برود و با که بنشیند، ولی روی سخنِ جناب مولانا با خودش و دلش است. حتا حضرت حافظ که گفته است:
نو بهار است در آن کوش که خوش دل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
این ها، همه را به خودش و دلِ خودش می گوید. ولی کو دلِ عاقل و زیرک! اکثریت به جای گُل دنبالِ گِل اند. چرا؟ مولانا می گوید:
درین بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاری
به دکّانِ کسی بنشین که در دکّان شِکر دارد
پاسخِ مولانا به آن «چرا» مشخص است. می گوید از بیکاری است و من به آن بی عاری را هم اضافه می کنم که از تولیداتِ همان است. به دنبالِ شِکَر و شُکر بودن خودش کار است. کارِ اصلی همین کار است.
«شِکَر» همان گُل های تر است. گُل های تر زبان های شُکرگو دارند. گوش ات را در اختیار این جور زبان ها بگذار. زندگی مان مثل بازارمان شده است، هر دو بازار است با زار. رابطه ی بین خریدار و فروشنده شده است یک عابر بانک و چهار عدد حرف! دیگر حرفی از «خدا برکت بدهد» و «خدا زیاد کند» نیست. بعد از بده و بستانِ کارْت و رِسید همه اش ناله است و ناله و ناله. پیشِ هر جمعیّتی بنشینی نالان می شوی. ننشین تا ناله ی بادِ هوا سر ندهی. پیشِ کسی بنشین که حرفش سکّه باشد نه سکّه اش جانشینِ حرف. ای بلبلِ دستان! ناله ای کن و برای چیزی ناله کن که ارزش داشته باشد.
ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر باشد
اگر سخن سنج نباشی و اگر خودت حرفی برای گفتن نداشته باشی باید راهت را با حرف های دیگران بسازی. حرف-فرشِ دیگران مسیر زندگی ات خواهد شد. سکّه ی قلب را به جای سکّه ی زر به تو قالب می کنند.
تو را بر در نشاند او به طراری که می آید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
تو را می کارد و خودش می رود پِیِ کار خودش. کجا؟ خدا می داند! پیشِ تو نشسته است و چیزهایی می گوید ولی فکر و حواس اش جای دیگر است. از هر چه که می گوید چیز دیگری در نظر دارد. تو، صاف و ساده، منتظر می مانی که به تو نظر کند! تو که می دانی هر چشمی نظر ندارد، منتظر چه هستی؟ ناظرِ خوبی باش تا ناظرِ خوب به تو نظر کند.
به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می جوشد درون چیزی دگر دارد
بعضی ها می گویند: «مُفت باشد، کوفت باشد!» تو این را نگو! خیلی ها فکر می کنند چنان عنان فکر خود را در اختیار دارند که سر سفره ی دیگران فقط شکم شان را سیر می کنند، غافل از این که فکرشان، هنوز اولین لقمه را فرونبرده اند، رفته است دنبالِ لقمه ی دوم.
نه هر کِلکی شِکَر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
مولانا به دِل می فهماند که باید در پِیِ کِلکِ بی کَلَک باشد. لازم نیست هر نوشته ای را بخوانید و اگر شروع به خواندن کردید، مجبور نیستید تا آخرش بخوانید مگر این که خودش شما و دل تان را تا آخرش ببرد. مثل این غزلِ مولانا. از من جدا شوید و با بقیه اش بروید:
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله ی مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمی گنجی که اندر چشمه ی سوزن
اگر رشته نمی گنجد از آن باشد که سر دارد
چراغ است این دل بیدار، به زیر دامنش می دار
ازین باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی، مقیم چشمه ای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آب ات بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد