در باره رویکردِ فلسفی در بررسی متون ادبی(1)
در باره رویکردِ فلسفی در بررسی متون ادبی(1)
محمدرضا نوشمند
گاهی بعضی ها متنی ادبی را جدّی تر از آنچه که بایسته است می گیرند و گاهی نیز بعضی ها کم تر از آنچه که شایسته است. جدّی گیرها آن هایی اند که ممکن است شاعری را برای برداشتی که از لایه ای از شعرش داشته اند به زندان بیندازند و حتا به مرگ محکوم کنند؛ و جدّی نگیرها آن هایی اند که اجازه می دهند هر کسی هر چیزی را به اسم شعر به خوردِ مردم بدهد. هر سه کار ایراد دارد! می پرسید سومی اش کدام است؟ می گویم سومی اش همین کاری است که من دارم می کنم. می پرسید چه کاری؟ می گویم همین کار که به نتیجه ی کار دیگران کار دارم و کار آن ها را که جدّی است جدی نمی گیرم و کار آن هایی را که جدّی نیست جدّی می گیرم. این کار من از نظر خیلی ها نه بایسته است و نه شایسته! ولی چه کنم؟ این ها را می دانم و می دانم اگر هم کسی بود که بگوید تو را چه به کار دیگران، باز هم کارِ خودم را می کردم و این متن را می نوشتم زیرا فکر می کنم نقد نویسی را درباره ی هر چه و از هر که که باشد باید جدّی گرفت.
معمولاً، هر قدر هم که در برداشت هایم از متنی ادبی با دیگران اختلاف داشته باشم، موضوع برایم آن قدرها جدّی نیست که بخواهم با اصرار زیاد و با لجبازیِ متعصبانه ثابت کنم که دیگری دارد اشتباه می کند. جدّی ترین و مهم ترین کاری که انجام می دهم این است که بگویم از چه راهی رفته ام که منجر به برداشتی شده است که او آن را اشتباه می داند. شاید اگر او هم از همان راه برود همانی را ببیند که من دیده ام. خودم سعی می کنم بفهمم که او از چه زاویه ای به آن متن نگاه کرده است که برداشتی، کم یا بیش، متفاوت از برداشت من داشته است. در هر صورت، آنچه که برایم جدّی تر است و بارها از آن دم و برایش قلم زده ام این است که تجربه ی بررسی متون ادبی باید مقدمه ای باشد تا همه ی ما بتوانیم متونی را که در زندگی واقعی و در هستی پیش رویمان هست درست معنی و پیروِ آن درست رفتار کنیم. شاید فتوای افلاطون وارِ فیلسوفِ بزرگ عصرِ ما دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی در پیِ چنین دغدغه ای باشد که در صفحه ی 208 کتابِ سرشت و سرنوشت برای تبیین این نکته که «ما هر چیزی را که می فهمیم، می توانیم بگوییم» فرموده اند:
تحت تأثیر شعرا بودن ما نباید باعث شود که حتماً مثل آنها فکر کنیم و آنچه را که در جهان شعر جاری است، به حوزه های دیگر هم تسرّی بدهیم. این که آن شاعر نوپرداز(سهراب سپهری) گفته است:«کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ / کار ما شاید / این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم؛» در ساحت فکر و فلسفه معنا ندارد. ما هر چیزی را که می فهمیم، می توانیم بگوییم. من هر چیزی را که بفهمم، بدون تردید می توانم بگویم ولو به اشاره ولو به اجمال.
نخست باید بگویم که واقعاً برایم افتخاری است که در زمان و در سرزمینی زندگی می کنم که با استادِ فلسفه دکتر ابراهیمی دینانی هم عصر و هموطن شده ام. در حقیقت، این مطلب را دارم می نویسم چون می دانم خودِ ایشان شعر را جدّی می گیرند تا مردم فلسفه را جدّی تر بگیرند. پس، من هم فلسفه را جدّی تر می گیرم تا همه شعر را نیز جدّی تر بگیرند. خود ایشان در کتاب هستی و مستی هنگامی که آقای کریم فیضی می گوید: «ظاهراً شما قائل به ملازمه ادبیات و فلسفه هستید،» می گویند:
بله، من به چنین ملازمه ای باور دارم و دیدگاهم همین است. فیلسوفی که ادیب نباشد، ادبیات را نشناسد و بیان خوبی نداشته باشد، قدرت اظهار و بیان افکارش را نخواهد داشت و شاید اصلاً افکار خوبی هم نداشته باشد و اگر کسی ادیب باشد ولی فلسفه نداند و فلسفی فکر نکند، ادیب هم نخواهد بود.(ص53)
اگر چه عرض هنر نزد چنین استادی بی ادبی است ولی می خواهم، با عرض ادب و اندک بضاعتی در هنر، نکاتی را در باره ی معنای بخشی از شعر سهراب سپهری که ایشان فرموده اند «در ساحت فکر و فلسفه معنا ندارد» بیان کنم. من بر این باورم که سهراب شعر را زبانِ فلسفه کرده و گفته است:
کار ما نیست شناساییِ «راز» گل سرخ.
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم.
در تکّه ی موردِ بحث که از آخرین بندهای «صدای پای آب» است باید گفت که، اتفاقاً سهراب هم مطابقِ خواسته و توصیه ی این استاد بزرگ هر چه را که می شد و می توانست گفته است تا این که به چیزی رسیده است که ناگفتنی است. مشکل سهراب «بیان» نیست، بلکه به ادعا و اعترافِ خودش «شناسایی» است. سهراب چه چیز را نتوانسته است بشناسد؟ خودش می گوید: «رازِ گل سرخ را.»
در حقیقت، با کمی دقت مشخص می شود که حرفِ سهراب و خواسته ی استاد دینانی و برداشتِ منِ خواننده با شناختی که از هر چهار(!) دارم فقط اختلاف در ظاهرِ «عنب و انگور و ازم و استافیل» است. (سومی خودم هستم و چهارمی مخاطبِ این «خودم» که هم خودم هستم و هم همه!) سعی می کنم به طور خلاصه عرض کنم چرا.
استاد دینانی در ابتدای کتابِ رازِ راز و در چندین اثرِ دیگر نیز تفاوتِ بین «راز» و «رمز» را در این دانسته اند که راز ناگشوده می ماند. می فرمایند:
راز وقتی آغاز می شود که زبان بسته می شود و نمی تواند آن را بیان کند. راز برآمده از ناتوانی فکر است.
بعد در ادامه ی حرفِ آقای کریم فیضی که می گوید: «پس راز حاصل ناتوانی عقل است...» می افزایند:
درست است. وقتی عقل به ناتوانی خودش اعتراف کند، زبان چیزی برای گفتن نخواهد داشت و بسته خواهد شد و آنجا که زبان بسته می شود، راز آغاز می شود.(ص 24)
جالب است که ادامه ی آن تکّه از شعر سهراب این است:
پشتِ دانایی اردو بزنیم.
او هم دارد از ناتوانی این دانایی می گوید. پس رازِ نگفتنی هم وجود دارد. هر چند سهراب از «گویایی» نگفته است و مشکل اش «شناسایی» است، خوب است ببینیم آیا آنچه را که او غیرقابل شناسایی می داند واقعاً غیرقابل شناسایی است و آیا استاد دینانی نیز آن را مانندِ او می شناسد یا نه.
از نظر سهراب ما از پسِ شناساییِ رازِ گل سرخ برنمی آییم. مشخص است که ادعای سهراب به توانایی های ما در این عالم که دست مان از عالم غیب کوتاه است مربوط می شود. ما به یاریِ عقل به غیب ایمان آوردیم ولی چه کنیم که همین عقل هم نمی تواند ما را یاری دهد که هر چه را مربوط به آن است بشناسیم. مسلم است که ما ذات خداوند را نمی توانیم بشناسیم و در اوصافِ او مانده ایم. شاید ایراد بگیرید و بگویید سهراب که از ذاتِ خدا حرف نزده است، او گفته است «گل سرخ» و تو می گویی «ذاتِ خدا»؟ ببینید، درست است که «گلِ سرخ» عبارتی است دارای صفتی و موصوفی، ولی مشکلِ ما شناسایی «راز» است، نه شناساییِ گلِ سرخ. خودِ «گلِ سرخ» روی هم رفته صفتی است برای معرفیِ ظاهریِ آن راز و صاحبِ آن رازِ ناشناخته. توجه کنید که استاد دینانی آنچه را که سهراب در مورد «گل سرخ» گفته است در کتاب کیمیای عشق در مورد «گلزار» می گوید:
مقصود از گلزار (در«عمریست ندیده ایم گلزار تو را») را می توان صفات خداوند دانست، چون ذات حق را نمی توان درک کرد.
در واقع، در سخنِ سهراب «گل سرخ» می تواند اشاره ای به صفات خداوند باشد و آنچه که قابل شناسایی و درک نیست «راز» است که همان «ذاتِ حق» است.
نکته ای دیگر که در این بندِ مشهور از سهراب وجود دارد و به آن توجه نشده است کاربردِ واژه ی «افسون» است که سهراب آن را در برابر ناتوانی در شناسایی راز قرار داده است تا چیزی از همت در راه شناسایی حقیقت کم نگذاشته باشد. این «افسون» در حقیقت همان «حیرت» است که بی آن فلسفیدن امکان پذیر نیست. استاد دینانی خود نیز بارها در آثارشان به این حدیث از پیامبر اعظم(ص) اشاره کرده اند که می فرماید:«رب زدنی تحیرا.» «خدایا بر حیرتم بیفزا.» بدون تردید در حرفِ سهراب هم این «افسون شدگی» به معنی ایستایی نیست به همین خاطر است که پس از این که می گوید چه چیزی کار ما نیست، درجا می گوید که کار ما چه می تواند باشد:
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.
این گفته اش نیز دگرگونه گوییِ اندیشه ی استاد دینانی است که در کتاب رازِ راز می گوید:
موجودات جهان، مظهر خدا هستند. در یک گل می توان زیبایی خدا را درک کرد و از صفات به مظاهر رسید و دیدن ذات، در روز قیامت خواهد بود. (ص326)
ادامه دارد...