نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-3

بحث به اینجا کشیده شد که گفتم معلوم نیست واقعاً آن «تا هیچ» و «صریح» و «خوشنود»ی که سهراب می گوید با «تا هیچ» و «صریح» و «خوشنود»ی که مخاطب می فهمد یکی باشد. حالا می پرسم آیا فقط صفات و قیدهای حالت و مانند این ها موجب اختلاف بین گوینده و مخاطب است یا واژه های دیگر با نقش های مانند نقش اسم و فعل نیز دارای همین ویژگی هستند. خودم که بر این باورم که کلمات دیگر نیز تا وارد ذهن مخاطب ها می شود، نا خودآگاه با شناخت و تجربه و عادت آن ها صفت دار می شود. سهراب می گوید: «سنگ چین ها، تماشا، تجرد.» این اسم ها به ظاهر صفت یا صفت هایی همراهشان نیست، ولی خودِ من وقتی به «سنگ چین ها» فکر می کنم ناخودآگاه جنس و اندازه و رنگ سنگ ها را با تصویری که بر اثر تجربه ی شخصی ام در ذهن دارم جور می کنم. «تماشا»ی خشک و خالی را می بینم، ولی «تماشا» به هیچ وجه برایم خشک و خالی نمی ماند. «تماشا» برای من دارای صفت «مهم» است و فکر می کنم «تماشا» یعنی «تماشایی». «تجرد» نیز برایم چندان مجرد باقی نمانده است. فکر می کنم «تجرد» یعنی «تنها» و از کنار همان است که «تنهای منظره» درآمده است. این حرف های مرا با برداشت های خودتان از این سه واژه مقایسه بکنید و ببینید که چه طور اختلاف های ظریفی بین نگاه من و اغلب شماها وجود دارد. این اختلاف های ریز بعید نیست کم کم به اختلاف های بزرگ تر و مهم تر برسد. حتا، گاهی ذهن آدم با نگاهی تازه و متفاوت نسبت به چیزی که پیش از این با نگاه و تجربه ی دیگری درک شده بود با خودش دچار اختلاف می شود. چه طور؟ با مثالی عرض می کنم چه طور. روز اربعین امام حسین(ع) داشتم اب آکواریم ماهی ها را عوض می کردم یکباره به نظرم رسید که درست است این ماهی ها درون آب اند ولی تعویض آب آن ها مانند آب دادن به تشنه هاست و به یاد تشنگان کربلا حتماً صواب است و ثواب هم دارد. بعد، در جا یادِ «پیغام ماهی ها»ی سهراب افتادم.

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن

و بگو ماهی ها حوض شان بی آب است.

بعد، فکر کردم تصویر حسینیِ این شعر سهراب می تواند کجای آن باشد. یادم آمد که ماهی ها می گفتند:

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب،

برق از پولک ما رفت که رفت.

ولی آن نور درشت، عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد، چشم ما بود.

روزنی بود به اقرار بهشت.

با خودم گفتم این حرف های به ظاهر بی ارتباط با واقعه ی عاشورا و نهضت حسینی حرفی درونشان است که ناخودآگاه می تواند از دل آدم هایی دربیاید که سال های سال عاشورایی فکر و زندگی کرده اند. بعد، یاد یکی از اجراهای عاشورایی هیأت چهارمنار یزد افتادم که از زبان کودکان حرم در کربلا خطاب به حضرت ابوالفضل(ع) می خواندند:

«عمو جان! دشمن ات شرمنده ما سیریم

بیا برگرد، با هم روزه می گیریم.»

و چه قدر حرفِ این کودکان به حرف ماهی های سهراب در فراغ «آن نور درشت» نزدیک است. می بینید فکر آدم با جملاتی از یک یا چند شعر و تجربه و شناخت شخصی اش از چیزهایی مرتبط یا بی ارتباط تا کجاها کار می کند؟ برای من پذیرفتنی نیست که دو نفر ادعا کنند از یک مطلب چیز یکسان و مشابهی دست گیرشان شده است. فکر می کنم هر چه بیش تر با هم در باره ی همان به اصطلاح برداشت مشترک بحث کنند بعید نیست کم کم اختلاف ها رو شود و حتا بحث و کارشان به جاهای باریک بکشد. من از حالا منتظرم ببینم با این نگاهِ تازه و دیگرگونه ام به «پیغام ماهی ها» چه کسانی اختلاف و مخالفت شان را ابراز می کنند. به نظرم مخالفت شان هر چه و هر جور که باشد طبیعی است و حق دارند این نگاه تازه را عجیب بدانند و نپذیرند. اما، باید بپذیرند که ذهن مخاطب نه اسیر گوینده است و نه اسیر مخاطب های دیگر.

ادامه دارد...