نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-1

 

محمدرضا نوشمند

 

تنهای منظره

 

 

 

کاجهای زیادی بلند.

 

زاغ های زیادی سیاه.

 

آسمان به اندازه آبی.

 

سنگچین ها، تماشا، تجرد.

 

کوچه باغ فرارفته تا هیچ.

 

ناودان مزین به گنجشک.

 

آفتاب صریح.

 

خاک خوشنود.

 

 

 

چشم تا کار می کرد

 

هوش پاییز بود.

 

 

 

ای عجیب قشنگ!

 

با نگاهی پر از لفظ مرطوب

 

مثل خوابی پر از لکنت سبز یک باغ،

 

چشم هایی شبیه حیای مشبک،

 

پلک های مردد

 

مثل انگشت های پریشان خواب مسافر!

 

زیر بیداری بیدهای لب رود

 

انس مثل یک مشت خاکستر محرمانه

 

روی گرمای ادراک پاشیده می شود.

 

فکر

 

آهسته بود.

 

آرزو دور بود

 

مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند.

 

 

 

در کجاهای پاییزهایی که خواهند آمد

 

یک دهان مشجر

 

از سفرهای خوب

 

حرف خواهد زد؟

 

 

 

«تنهای منظره» عنوان عجیبی است. عجیب از این نظر که شکل وارونه ی آن- منظره ی تنها-  و یا شکل ناقص تر آن- تنها منظره- برای من گویاتر است. شاید خوانندگان دیگری هم باشند که چنین حسّی داشته باشند. مفهوم گنگ این عنوان با سه جمله ی عجیب بند نخست این شعر طوری جفت و جور می شود که هر دو از گنگی و عجیبی درمی آیند. در آغاز بند نخست سهراب می گوید:

 

 

 

کاجهای زیادی بلند.

 

زاغ های زیادی سیاه.

 

آسمان به اندازه آبی.

 

منطقی است که خواننده از خودش بپرسد که چرا سهراب این مقایسه ها را انجام داده است. معیارش چه بوده است؟ چرا کاج ها زیادی بلند است و زاغ ها زیادی سیاه و آسمان به اندازه آبی؟

 

بخشی از پاسخ این پرسش ها از عنوان شعر قابل برداشت است. «تنهای منظره» به سهراب که یگانه ناظر منظره ی پیش رویش است و یا تنها کسی است که نسبت به این منظره حساس است برمی گردد. اگر «منظره» را مانند قید مکانی در نظر بگیریم انگار سهراب تنها کسی است که در این مکان حضور دارد. پس، می توان گفت که معیار مقایسه خود سهراب است. ولی سهراب چه طور می تواند معیار این مقایسه های عجیب باشد؟ چرا کاج ها برای او زیادی بلند است و زاغ ها زیادی سیاه و آسمان به اندازه آبی؟

 

اگر یک عکّاس می خواست از این منظره عکس بگیرد جمله ی نخست را خوب می شد فهمید. بلندی درخت های کاج باعث می شد که او نتواند آن ها را به طور کامل در تصویرش داشته باشد، مخصوصاً اگر که کاج ها خیلی به او نزدیک بوده باشند که حتا با تنظیم زاویه و لنز دوربین نتواند سر تا پای آن ها را در منظره اش بگنجاند. سهرابِ نقّاش هم چنین مشکلی دارد. البته لازم نیست حتماً سهراب برابر بوم نقّاشی اش و در حال نقاشی از این منظره باشد تا چنین مقایسه هایی را انجام بدهد. امّا نگاه نقّاشانه اش همراه با درک شاعرانه ی وضع موجود به ما می گوید که مقایسه های بعدی نیز با چنین منطقی صورت گرفته یا دست کم قابل فهم است. زاغ ها یه این دلیل زیادی سیاه اند که سهرابِ هر قدر هم سعی کند نمی تواند به رنگ سیاهی برسد که حقّ سیاهی آن ها را درست ادا کند. و آسمان به اندازه آبی است برای این که رسیدن به چنین رنگی برای سهرابِ نقّاش اکنون امکان پذیر است.

 

به جای این برداشت که شاعرانه تر است می توان طور دیگری نیز به این منظره نگاه کرد و به برداشت دمِ دست تری رسید. نخست باید معیار و شاخص این مقایسه ها را جابجا کرد. شاید خیلی ها دوست داشته باشند بگویند معیار اصلی این مقایسه ها «زمان» است. از ادامه ی شعر می توان فهمید که شاعر حسّ خود از روز و منظره ای پاییزی را دارد بیان می کند. حتا در شعر پیش تر که برویم متوجه می شویم که او این پاییز را نسبت به پاییزهای آینده دارد می سنجد؛ در امنتهای شعر می گوید:

 

در کجاهای پاییزهایی که خواهند آمد

 

یک دهان مشجر

 

از سفرهای خوب

 

حرف خواهد زد؟

 

امّا زمان حال و وضعیت موجود را نمی توان با آینده ی نامشخص مقایسه کرد و مثلاً گفت زاغ ها در آینده زیادی سیاه خواهند بود. برعکس، مقایسه ی وضع موجود با گذشته، هر چند ممکن است درست و معقول نباشد، پذیرفتنی تراست. خیلی ها با حسِّ نوستالژیکِ «سال به سال دریغ از پارسال» بعید نیست حتا نسبت به طبیعت چنین نگاهی داشته باشند. با این طرز نگاهشان آن ها بیش تر حال کنونی خودشان را معرفی می کنند تا آن وضع موجود در طبیعتِ پیش چشم شان را.

 

 پس، شاید بتوان گفت که کاج ها در این پاییز نسبت به فصل های دیگر یا نسبت به پاییز سال های گذشته زیادی بلند است و زاغ ها زیادی سیاه و آسمان به اندازه آبی است. ولی، حرف های بعدی که پیش کشیده و بعد در نظر گرفته می شود نشان می دهد که هر برداشتی ناشی از حسّی جداگانه ای است.

 

ادامه دارد...