نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(10) چشمان یک عبور:7

 

آدم هر چه بزرگ تر می شود بیش تر اهل حساب و کتاب می شود. هر چه رقم سن بالاتر می رود آدم بالغ نسبت به ارقامی که سود و زیانش را نشان می دهد حساس تر می شود. سعی می کند تناسبی و نظمی بین آن ها برقرار کند.

کودک آمد میان هیاهوی ارقام.

کودک در ابتدا ارقام را نمی بیند و بعد که کم کم چشم هایش به آن ها می افتاد چون نمی داند چه خبر است جز هیاهوی از آن ها چیزی نمی بیند. یک چیزهایی از حساب و کتاب این دنیا، هر چند ناچیز، با بلوغ به چشم این کودکِ در حال رشد می افتد. هیاهوی ارقام به این خاطر است که هنوز خوب از آن ها سر در نمی آورد ولی آن ها با هیاهوی شان سرانجام خود را به او تحمیل خواهند کرد. راوی خیلی زود دوباره به پرانتز برمی گردد و حسرت همان هیاهوی پاک را می خورد:

 (ای بهشت پریشانی پاک پیش از تناسب!

خیس حسرت، پی رخت آن روزها می شتابم.)

پریشانی همان هیاهو را معرفی می کند و تناسب نشانِ پایانِ هیاهوست. آن هیاهو و پریشانی هر چه که بود همچون بهشت پاک بود. کسی که بی حساب پاک است بی حساب به بهشت می رود. آیات متعددی در قرآن مجید وعده ی پاداش بی حساب به آن هایی می دهد که در دنیا در بند چند و چون ارقام نیستند. ولی رختی که حالا به تن راوی است رختی خیس است. با چه؟ با حسرت. پس، می شود وارونه اش را نیز گفت: حسرت مانند رختی است که خیس است. باید درآورد و عوضش کرد با رختی که خیس نیست و عاری از حسرت است. رخت بهشتی خیس نبود. ساده بود. اصلاً، هنگامی که از بهشت صحبت می کنیم باید بدانیم که رختِ بهشت بی رختی بود. وقتی آدم و حوا رخت پوشیدند دچار هبوط شدند. در طبع کودکانه نوعی بی رختی است که پسندیده است. کودک خیسی را دوست دارد نه رخت خیس را.

(من هم مانند راویِ این شعر تصمیم گرفتم کمی وارد پرانتز شوم تا بگویم سهراب مرز بین کودکی و بلوغ را با واکنش مشابه و مشترک شان در زیر باران از بین می برد. می گوید:

زیر باران باید با زن خوابید.

که به فرد بالغ مربوط می شود.

 

و می گوید»

زیر باران باید بازی کرد.

که یادآور دوران کودکی است.

هرچند بزرگترها هم بازی می کنند ولی سهراب با این حرف ها کودک و بالغ و کار و سرگرمی را با وجه مشترکی بین شان یکی کرده است. ادامه اش هم همین را نشان می دهد:

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت.

مرز بین کودک و بالغ با نوشتن و حرف زدن و نیلوفر کاشتن کم کم برداشته می شود تا این که در تعریف زندگی که به همه، کودک و بالغ، مربوط می شود با هم یکی می شوند:

زندگی تر شدن پی در پی،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی «اکنون» است.

رخت ها را بکنیم:

آب در یک قدمی است.

 این جملات یعنی فرد بالغ مانند کودک باید از بی حسرتی خیس باشد نه از حسرت.)

 

هر چه آدم از کودکی اش دور می شود حزن و حسرت اش بیش تر می شود:

کودک از پله های خطا رفت بالا.

 

«پله های خطا» همان مراحل رشد است. کودک هم خطا می کند ولی خطاهای آدم هر چه بزرگتر می شود بیش تر و بزرگ تر به چشم می آید. اصلاً، بزرگ ترین خطای کودک این است که نتواند و نخواهد کودک بماند. در کودکی صداقتی وجود دارد که در بلوغ نیست. صداقت در فرد بالغ نشانه ای از حفظ همان کودکی اش است. کسی که از پشت بلوغ سر به در می آورد در حقیقت به کودکی اش می رسد تا بتواند خانه ی دوست را پیدا کند.

 

ارتعاشی به سطح فراغت دوید.

وزن لبخند ادراک کم شد.

 

در بلوغ کارهای جدّی زیاد می شود و لحظه های فراغت کم تر و متزلزل تر. بعد، به قول راوی کودک از سهم شاداب خود دور و به غروب عروسک نزدیک تر می شود. از دست دادن «سهم شاداب زندگی» و دریافت «باطن حزن» سرانجام باعث می شود وزن لبخند ادراک کم شود.

آدم هر چه بزرگتر می شود رابطه اش با افراد و اشیا و محیط پیرامونش قراردادی تر می شود. نگاهش به طبیعت فاقد احساس دوران کودکی است. کاهش وزن لبخند ادراک در حقیقت کاهش درک آدم از هستی است. کسی که وزن بودن را احساس می کند هستی را خوب درک می کند.