شعر از دید مولانا
من از شعر بیزارم
مرا خویی ست که نخواهم که هیچ دلی از من آزرده شود. این که جماعتی خود را در سماع بر من می زنند و بعضی یاران ایشان را منع کنند، مرا آن خوش نمی آید و صد بار گفته ام برای من کسی را چیزی مگویید- من به آن راضی ام. آخر، من تا این حد دلدارم که این یاران که به نزد من می آیند، از بیم آن ملول نشوند، شعری می گویم تا به آن مشغول شوند. و اگر نه، من از کجا، شعر از کجا؟ وَالله که من از شعر بیزارم و پیش من از این بَتَرچیزی نیست. همچنانکه یکی دست در شکمبه ای کرده است و آن را می شوراند، برای اشتهای مهمان. چون اشتهای مهمان به شکمبه است، مرا لازم شد. آخر، آدمی بنگرد که خلق را در فلان شهر چه کالا می باید و چه کالا را خریدارند، آن خَرَد و آن فروشد- اگرچه دون تر متاع ها باشد.
من تحصیل کردم در علوم و رنج ها بردم- که نزد من فضلا و محققان و زیرکان و نغول اندیشان آیند تا بر ایشان چیزهای نفیس و غریب و دقیق عرض کنم. حق تعالا، خود چنین خواست، آن همه علم ها را این جا جمع کرد و آن رنج ها را این جا آورد که من به این کار مشغول شوم. چه توانم کردن؟ در ولایت ما و در قوم ما، از شاعری ننگ تر کاری نبود. ما اگر در آن ولایت می ماندیم، موافق طبع ایشان می زیستیم و آن می ورزیدیم که ایشان خواستندی- مثل درس گفتن و تصنیف کُتُب و تذکیر و وعظ گفتن و زُهد و عملِ ظاهر ورزیدن.
از مقالات مولانا (فیه ما فیه)