یک شعر و یک نکته(70)
حضرت مولانا در حکایتی که قرار است از او بخوانیم ندانسته و ناخواسته چیزی را گفته است که غلبه ی سرمایه را بر هر گونه مایه ای که هر کسی داشته باشد نشان می دهد. او مانندِ مارکس و خیلی زودتر از او به این نتیجه رسیده بود که دارا بایستی برای حفظِ مال و منال و مقامِ خود وبقای حکومتی که با سرمایه ی او می چرخد و چاره ای ندارد جز این که حامی اش باشد، به غیرِخودی ها آن قدر روی خوش نشان ندهد که تعارف را کنار بگذارند و طلبکار شوند. حضرتِ مولانا خودش هم نمی دانست که توانگر روی حرفِ او جوری حرف می زند که خواسته اش را سرانجام یک جایی و به یک سیاستی از زبان او و با شعر و حکایتِ او بیان می کند. ماجرای باغبان و فقیه و شریف و صوفی چنین حکایتی است:
باغبانی چون نظر در باغ کرد
دید چون دزدان به باغ خود سه مرد
یک فقیه و یک شریف و صوفی ای
هر یکی شوخی بَدی لا یوفی ای
برای اِعمالِ نقدی مارکسیستی بر این حکایت ناچاریم عنوانِ «باغبان» را معادلِ آبرومندِ «فئودال» بگیریم. البته لازم نیست که حتماً از زاویه ی دیدِ مارکسیست ها به آدم های ثروتمندْ چپ چپ نگاه کنیم، از هر زاویه ای که به آن ها نگاه کنیم وضع همین است. مشکل اینجاست که حتی طلبه ی مسلمان هم اگر به آن ها با این چشم نگاه کند درجا برچسبِ «مارکسیست» را روی جای مُهرِ نمازِ او می چسبانند.
دارندگی آن طور که گفته می شود، در هیچ مکتبی نشانِ برازندگی نیست، به ویژه در اسلام که قرار است برازنده ترین ها همان باتقواترین ها باشند. اصلاً حرفش را نزنید! بعضی از مسئولین که جای پای آن ها را مالک های سرمایه دار برایشان محکم کرده اند مدام این شعارِ کلیشه ای را تکرار می کنند که مالکیت در اسلام حرمت دارد. بله، ولی تا چه اندازه باشد و از کجا و چه جوری فراهم شده باشد! معمولاً مثالِ این جنابان از مالکِ محترم آن بیچاره ای است که با چند بار استخاره که سرانجام برایش خوب آمده توانسته است ماشینِ نیمه شاسی بلندی را از دم قسط بخرد، ولی نظر لطفِ جناب شان با آن کسی است که با زد و بند توانسته است هزاران هزار ماشینِ شاسی بلندِ خارجی را وارد کند. هر دارنده ای باید به ازای هر داشته اش پاسخگوی پرسشِ «از کجا آورده ای؟» باشد. پیامبر(ص) فرموده است:
مردی را بیاورند روز قیامت که مالی از حرام کسب کرده باشد و به حرام خرج کرده و به دوزخ برند؛ و دیگری را بیاورند که مال از حرام جمع کرده باشد و به حلال خرج کرده و به دوزخ برند؛ و دیگری را بیاورند که از حلال کسب کرده باشد و به حرام نفقه کرده و به دوزخ برند؛ پس چهارم را بیاورند که از حلال کسب کرده باشد و به حق خرج کرده، گویند: این را بدارید که اندر طلب این مال تقصیری کرده بوّد، اندر طهارتی یا اندر نمازی یا اندر رکوعی یا اندر سجودی، و نه به وقت خویش و نه به شرط خویش کرده باشد.
گوید: یا رب؛ از حلال کسب گردم و به حق خرج کردم و اندر هیچ فریضه تقصیر نکردم.
گوید: باشد که جامه ی ابریشمین و اسب و تجمل داشته باشی و بر سبیل فخر و بارنامه بخرامیده باشی.
گوید: بارخدایا اندر هیچ فریضه تقصیر نکردم و بدین مال تفاخر نکردم.
گوید: باشد که اندر حق یتیمی یا مسکینی یا همسایه ای یا خویشی تقصیر کرده باشی.
گوید: بارخدایا از حلال کسب کرده ام و اندر فرایض تقصیر نکرده ام، و بدین مال فخر نکردم، و اندر حق کسی تقصیر نکردم.
پس این همه بیایند و اندر وی آویزند و گویند که بارخدایا وی را اندر میان ما مال دادی و نعمت، وی را از حق ما بپرس. اگر هیچ تقصیر نکرده باشد. گویند: بایست و شکر این نعمت بیار، و به هر لقمه که بخوردی و به هر لذّتی که یافتی، شُکرِ آن بیار؛ همچنین همی پرسند و همی پرسند.»(امام محمد غزالی، کیمیای سعادت، ص 558)
پرسش از این چهارمین ثروتمند که مسلمانِ مؤمنِ موجهی می نماید برای این است که مالِ بی حساب در دنیایی که صاحب دارد به این آسانی ها به دست نمی آید. خیلی از ثروتمندهای امروزی با آبی که بعضی از مسئولینِ روی دست شان می ریزند از انواع و اقسامِ رباخواری و احتکار و فرار مالیاتی پاک بیرون می آیند. حرف از حساب پس دادن در روز قیامت برای این نیست که در این دنیا کسی کاری به کار خودشان و سرمایه شان نداشته باشد و همین طوری ول بگردند و پول پارو کنند و هر از گاهی چند برای توجیه کسب شان و تطهیرِ مال شان صدقه بدهند و خیرات کنند و در صدا، سیمای خود را و در سیما، صدای خود را به رخ مردم بکشند. حکومت ها دیوان محاسبات و دیوان عدالت و صد جور دفتر و دستک دارند تا اجازه ندهند کاسبِ حبیبِ خدا فی امان الله در بازار رها شود و بی حساب و کتاب به ثروت برسد و «مفلسِ فی امان الله» در زندان باشد و تنها حبیبِ او خدا باشد.
حکایتِ حضرتِ مولانا در همان بیت دوم انگشت روی خوب نکته ای گذاشت. کجا؟ روی این واقعیت که معمولاً سرمایه دارها دستِ پیش را می گیرند که پس نیفتند. پیش از این که نامِ خودشان به عنوانِ «دزد» بد در برود، دیگران را، مثلِ صوفی و شریف و فقیهِ این حکایت را، دزد معرفی می کنند. این متهم ها هم چاره را در این می بینند که ساکت بنشینند و برای حفظ آبرو و امنیت خود با او همکاری کنند و حامی اش باشند تا خدای نکرده مجرم شناخته نشوند. این باغبان خوب می داند بایستی چه بکند تا برای سفره اش شریک پیدا نشود. ملاحظه بفرمایید:
(باغبان) گفت با اینها مرا صد حجت است
لیک جمعاند و جماعت قوت است
حالا دیگر کارِ این باغبان نسبت به زمانِ حضرت مولانا آسان تر شده است، زیرا به راحتی می تواند هر جماعتی را که جمع اند و هوادارِ جامعه گرایی اند با برچسب های «مارکسیست»، «سوسیالیست» یا «سوسیال دمکرات» از سرِ راهِ خود بردارد.
بر نیایم یک تنه با سه نفر
پس ببرّمشان نخست از همدگر
هر یکی را من به سویی افکنم
چون که تنها شد سبیلش بر کنم
گویا در آن زمان هم «سبیل داشتن» برجسته ترین نشانِ چپی ها بود!
حیله کرد و کرد صوفی را به راه
تا کند یارانْش را با او تباه
گفت صوفی را برو سوی وثاق
یک گلیم آور برای این رفاق
رفت صوفی گفت خلوت با دو یار
تو فقیهی وین شریفِ نامدار
ما به فتوای تو نانی میخوریم
ما به پَرِّ دانش تو میپریم
وین دگر شهزاده و سلطان ماست
سیّد است از خاندان مصطفاست
کیست این صوفی شکمخوار خسیس
تا بود با چون شما شاهان جلیس
چون بباید مر ورا پنبه کنید
هفتهای بر باغ و راغ من زنید
باغ چه بود جان من آن شماست
ای شما بوده مرا چون چشم راست
وسوسه کرد و مریشان را فریفت
آه کز یاران نمیباید شِکیفت
باغبان خوب نقشه ای ریخت! اوّل از همه کاری کرد که آن دو نفر که از دو گروه یا طبقه ی دیگر در جامعه اند، این صوفیِ درویشِ فقیر را از خود رانده و در موضع ضعف قرار دهند. همین بلا را امروزه بر سرِ طبقاتِ زحمتکشِ جامعه می آورند. به دلیل همین ضعف و عدمِ پشتیبانی این ناهمرهان است که ناچارند به همین چند اپسیلونی که هر سال به حقوق شان اضافه می شود رضایت بدهند.
چون به ره کردند صوفی را و رفت
خصم شد اندر پی اش با چوب زفت
گفت ای سگ صوفی ای باشد که تیز
اندر آیی باغ ما تو از ستیز
این جُنَیْدت ره نمود و بایزید
از کدامین شیخ و پیرت این رسید
کوفت صوفی را چو تنها یافتش
نیمْ کُشتش کرد و سر بشکافتش
گفت صوفی آنِ من بگذشت لیک
ای رفیقان پاس خود دارید نیک
در ادبیاتِ سنتیِ ما متأسفانه جز دسته ی صوفی ها و درویش ها که اغلب در حالِ گدایی دیده می شوند، حرف چندانی از طبقه های دیگری که علیرغم کارِ شرافتمندانه شان به نان و نوایی که در خورِ رنج شان باشد نمی رسند نیست. وجودِ «گدا» از هر گونه اش نشانِ ضعفِ سیستمِ اقتصادی است. همچنین، وجودِ «فقیر» از هر نوع و طبقه اش نشانِ وجودِ بی عدالتی در همه ی سیستم های موجود، سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی است.
درویشِ حکایتِ مولانا این چنین به ناله درآمده است:
مر مرا اغیار دانستید هان
نیستم اغیارتر زین قلتبان
آنچه من خوردم شما را خوردنی ست
وین چنین شربت جزای هر دنی ست
این جهان کوه است و گفت و گوی تو
از صدا هم باز آید سوی تو
باغبان بعد از این که از دستِ صوفی خلاص شد، رفت سراغ آن دو تای دیگر:
چون ز صوفی گشت فارغ باغبان
یک بهانه کرد زان پس جنس آن
کای شریف من برو سوی وثاق
که ز بهر چاشت پختم من رُقاق
بر در خانه بگو قَیماز را
تا بیارد آن رُقاق و قاز را
این بار باغبان آن شریفِ علوی را که از آلِ محمدِ مصطفی است پیِ نخود سیاه فرستاد تا با دسیسه ای رأیِ آن فقیه را به دست آورد و علوی را از او جدا کند.:
چون بره کردش بگفت ای تیزبین
تو فقیهی ظاهرست این و یقین
او شریفی میکند دعویِ سرد
مادر او را که می داند تا که کرد
مال به باغبان قدرت، و قدرت به او جرأت، و جرأت به او اعتماد به نفس برای زبانی دراز و بی ادبی داده است.
آنچ گفت آن باغبان بوالفضول
حال او بُد دور از اولاد رسول
گر نبودی او نتیجهٔ مرتدان
کی چنین گفتی برای خاندان
خواند افسونها شنید آن را فقیه
در پیش رفت آن ستمکار سفیه
ملاحظه می فرمایید که باغبان برای این که آن سیّدِ شریف را از چشمِ آن فقیه بیندازد، هر چه تحقیر و توهین بود نثارِ او و پدر و مادرش کرد. فقیه نیز فراموش کرد که اگر در سیّد و علوی بودن اش جای تردید باش ، در بنده ی خدا بودن اش که جای هیچ تردیدی نیست. با هیچ انسانی نبایستی با چنین لحن و زبانی برخورد کرد.
بالاخره باغبان آن شریف را تنها گیر آورد و او را با همان چوب، و در واقع با چوبِ دارندگی اش زد و راند.
گفت ای خر اندرین باغت کی خواند
دزدی از پیغامبرت میراث ماند
شیر را بچّه همیماند بدو
تو به پیغامبر به چه مانی بگو
با شریف آن کرد مرد مُلْتجی
که کند با آل یاسین خارجی
تا چه کین دارند دایم دیو و غول
چون یزید و شمر با آل رسول
باغبان پس از بیرون کردنِ صوفی با نظرِ مثبتِ «فقیه و شریف»، و نیز، پس از بیرون کردنِ سیّدِ شریف با کسب اجازه از آن «فقیه»، رفت به سر وقتِ خود ِخودِ «فقیه»، اصلاً به این توجه نکرد که این فقیه با توجه به مقام و سوادش بر او ولایتی دارد. او را تنها گیر آورد و با او کاری کرد که دیگر کاری به باغ و دارایی اش نداشته باشد. آن علوی پیش از رفتن پیش بینی کرد که بر سرِ فقیه چه خواهد آمد:
شد شریف از زخم آن ظالم خراب
با فقیه او گفت ما جستیم از آب
پای دار اکنون که ماندی فرد و کم
چون دهل شو زخم میخور در شکم
گر شریف و لایق و همدم نیَم
از چنین ظالم ترا من کم نیَم
مر مرا دادی بدین صاحب غرض
احمقی کردی ترا بئس العوض
پیش بینیِ آن شریف درست از آب درآمد. او از ماجرایِ صوفی و خودش توانسته بود تهِ سرگذشتِ فقیه را بخواند. باغبان سرانجام رفت تا به خدمتِ فقیه برسد!
شد ازو فارغ بیامد کای فقیه
چه فقیهی ای تو ننگ هر سفیه
فتویات این است ای ببریدهدست
کاندر آیی و نگویی امر هست
این چنین رخصت بخواندی در وسیط
یا بُدست این مساله اندر محیط
آخرین فتوا و حکم آن فقیه در حقِّ خودش و آن باغبانِ دارا این بود:
گفت حق استت بزن دستت رسید
این سزای آنک از یاران برید