تدبیر و سیاستِ سعدی(32)

تدبیر و سیاستِ سعدی(32)

یکی از ایرادهای حکایت های سعدی در باب «در سیرتِ پادشاهان» این است که خیلی از آن ها را جوری تمام می کند که معلوم می شود که او بیشتر سرِ یزید است تا امام حسین(ع)- یعنی هر جوری که باشد و به هر زبانی که باشد، هوای حاکم را دارد. متأسفانه شیخ خبر ندارد که آن زبان بازی و گاه چاپلوسی هایی را که به برخی از شخصیت های حکایت های خود نسبت می دهد، اغلب به نام خودِ او تمام می شود. دلیلِ اصلی اش این است که او قصد دارد در پایان هر حکایت اش با واقعه ای یا پندی به اهلِ سیاست درسی بیاموزد تا بدانند که در امور مردم و کار خود چه تدبیری بیندیشند تا بی دردسر حکومت کنند، و این کار را جوری انجام نمی دهد که مردم حس نکنند که در دلِ این معرکه های «بگیر و ببند و ول کن و ببخش» ها خودشان محکومِ واقعی اند و دعوای اصلی بر سرِ لحافِ آنهاست. سعدی با این لحنِ تعریف و تأییدِ خود حاصلِ رفتار و گفتاری را می پسندد که چندان موردِ پسند مردم نیست. هر چند خیلی برای حاکم و محکومی که از مجازات قسر در رفته است خوشایند است. سعدی می گوید:       

 شیّادی گیسوان بافت که من علویم، و با قافله حجاز به شهری در آمد که از حج همی‌آیم، و قصیده‌ای پیش ملک برد که من گفته‌ام.

نعمت بسیارش فرمود و اکرام کرد.

برای شیخ مهم نیست که جنابِ حاکم از چه حسابی و بر اساسِ چه کتابی این چنین حاتم بخشی می کند و به کسی که خیلی ها به طور پیش فرض مثلِ اویند، برای «علوی بودن» یا «بازگشت از زیارت حج» یا «مداحی و شاعری» نعمتِ بسیار می فرماید و اکرام می کند. حکایت اش را بی خیال این چنین ادامه می دهد:

 تا یکی از ندمای حضرت پادشاه که در آن سال از سفر دریا آمده بود گفت: من او را عید اضحی در بصره دیدم! معلوم شد که حاجی نیست. دیگری گفتا: پدرش نصرانی بود در ملطیه. پس، او شریف چگونه صورت بندد؟! و شعرش را به دیوان انوری در یافتند.

این که شخصی تا این حد فریبکار باشد چندان نوبر نیست و جای تعجب ندارد، ولی این که حاکمی که قرار است از عاقل ترین و عادل ترین و باتقواترینِ مردم باشد، به این سادگی فقط در یک پرونده اش و توسط یک نفر سه جور و سه بار اغفال می شود، عجیب است و نشان می دهد که خدا باید یک جوری به دادِ مردمی که چنین حاکمی دارند برسد. سعدی در ادامه می گوید:

ملک فرمود تا بزنندش و نفی کنند تا چندین دروغ در هم چرا گفت.

 

در واقع، اگر خودِ مَلِک نقش قاضی را هم برعهده نداشت باید به این پرسش پاسخ می داد که چرا به این آسانی فریبِ این چندین دروغ را میل فرموده است! متأسفانه او چنان غرقِ هیبتِ حکومتِ خود بود که نمی دانست دروغ و فریبِ چهارمی نیز در راه است. ملاحظه بفرمایید:

گفت: ای خداوند روی زمین یک سخنت دیگر در خدمت بگویم اگر راست نباشد به هر عقوبت که فرمایی سزاوارم.

گفت: بگو تا آن چیست؟

گفت:

غریبی گرت ماست پیش آورد

دو پیمانه آب است و یک چمچه دوغ

اگر راست می‌خواهی از من شنو

جهان‌دیده بسیار گوید دروغ

 

ملک را خنده گرفت و گفت: از این راست تر سخن تا عمر او بوده باشد نگفته است.

فرمود تا آنچه مأمول اوست مهیا دارند و به خوشی برود.

 

در این وهله نیز آن دروغِ اوّلی که گفت باعث شد که مَلِک دروغِ بعدی اش را به عنوانِ راست ترین سخنی که گفته شده است بپذیرد. او فریبِ این لقبِ پوشالیِ «خداوندِ روی زمین» را خورد و باز هم سرِ کیسه ی بیت المال را برای آن مرد شیّاد شُل کرد.

 

ادامه دارد

یک شعر و یک نکته(70)

یک شعر و یک نکته(70)

 

حضرت مولانا در حکایتی که قرار است از او بخوانیم ندانسته و ناخواسته چیزی را گفته است که غلبه ی سرمایه را بر هر گونه مایه ای که هر کسی داشته باشد نشان می دهد. او مانندِ مارکس و خیلی زودتر از او به این نتیجه رسیده بود که دارا بایستی برای حفظِ مال و منال و مقامِ خود وبقای حکومتی که با سرمایه ی او می چرخد و چاره ای ندارد جز این که حامی اش باشد، به غیرِخودی ها آن قدر روی خوش نشان ندهد که تعارف را کنار بگذارند و طلبکار شوند. حضرتِ مولانا خودش هم نمی دانست که توانگر روی حرفِ او جوری حرف می زند که خواسته اش را سرانجام یک جایی و به یک سیاستی از زبان او و با شعر و حکایتِ او بیان می کند. ماجرای باغبان و فقیه و شریف و صوفی چنین حکایتی است:

 

باغبانی چون نظر در باغ کرد

دید چون دزدان به باغ خود سه مرد

یک فقیه و یک شریف و صوفی ای

هر یکی شوخی بَدی لا یوفی ای

 

برای اِعمالِ نقدی مارکسیستی بر این حکایت ناچاریم عنوانِ «باغبان» را معادلِ آبرومندِ «فئودال» بگیریم. البته لازم نیست که حتماً از زاویه ی دیدِ مارکسیست ها به آدم های ثروتمندْ چپ چپ نگاه کنیم، از هر زاویه ای که به آن ها نگاه کنیم وضع همین است. مشکل اینجاست که حتی طلبه ی مسلمان هم اگر به آن ها با این چشم نگاه کند  درجا برچسبِ «مارکسیست» را روی جای مُهرِ نمازِ او می چسبانند.

دارندگی آن طور که گفته می شود، در هیچ مکتبی نشانِ برازندگی نیست، به ویژه در اسلام که قرار است برازنده ترین ها همان باتقواترین ها باشند. اصلاً حرفش را نزنید! بعضی از مسئولین که جای پای آن ها را مالک های سرمایه دار برایشان محکم کرده اند مدام این شعارِ کلیشه ای را تکرار می کنند که مالکیت در اسلام حرمت دارد. بله، ولی تا چه اندازه باشد و از کجا و چه جوری فراهم شده باشد! معمولاً مثالِ این جنابان از مالکِ محترم آن بیچاره ای است که با چند بار استخاره که سرانجام برایش خوب آمده توانسته است ماشینِ نیمه شاسی بلندی را از دم قسط بخرد، ولی نظر لطفِ جناب شان با آن کسی است که با زد و بند توانسته است هزاران هزار ماشینِ شاسی بلندِ خارجی را وارد کند. هر دارنده ای باید به ازای هر داشته اش پاسخگوی پرسشِ «از کجا آورده ای؟» باشد. پیامبر(ص) فرموده است:

مردی را بیاورند روز قیامت که مالی از حرام کسب کرده باشد و به حرام خرج کرده و به دوزخ برند؛ و دیگری را بیاورند که مال از حرام جمع کرده باشد و به حلال خرج کرده و به دوزخ برند؛ و دیگری را بیاورند که از حلال کسب کرده باشد و به حرام نفقه کرده و به دوزخ برند؛ پس چهارم را بیاورند که از حلال کسب کرده باشد و به حق خرج کرده، گویند: این را بدارید که اندر طلب این مال تقصیری کرده بوّد، اندر طهارتی یا اندر نمازی یا اندر رکوعی یا اندر سجودی، و نه به وقت خویش و نه به شرط خویش کرده باشد.

گوید: یا رب؛ از حلال کسب گردم و به حق خرج کردم و اندر هیچ فریضه تقصیر نکردم.

گوید: باشد که جامه ی ابریشمین و اسب و تجمل داشته باشی و بر سبیل فخر و بارنامه بخرامیده باشی.

گوید: بارخدایا اندر هیچ فریضه تقصیر نکردم و بدین مال تفاخر نکردم.

گوید: باشد که اندر حق یتیمی یا مسکینی یا همسایه ای یا خویشی تقصیر کرده باشی.

گوید: بارخدایا از حلال کسب کرده ام و اندر فرایض تقصیر نکرده ام، و بدین مال فخر نکردم، و اندر حق کسی تقصیر نکردم.

پس این همه بیایند و اندر وی آویزند و گویند که بارخدایا وی را اندر میان ما مال دادی و نعمت، وی را از حق ما بپرس. اگر هیچ تقصیر نکرده باشد. گویند: بایست و شکر این نعمت بیار، و به هر لقمه که بخوردی و به هر لذّتی که یافتی، شُکرِ آن بیار؛ همچنین همی پرسند و همی پرسند.»(امام محمد غزالی، کیمیای سعادت، ص 558)

 

پرسش از این چهارمین ثروتمند که مسلمانِ مؤمنِ موجهی می نماید برای این است که مالِ بی حساب در دنیایی که صاحب دارد به این آسانی ها به دست نمی آید. خیلی از ثروتمندهای امروزی با آبی که بعضی از مسئولینِ روی دست شان می ریزند از انواع و اقسامِ رباخواری و احتکار و فرار مالیاتی پاک بیرون می آیند. حرف از حساب پس دادن در روز قیامت برای این نیست که در این دنیا کسی کاری به کار خودشان و سرمایه شان نداشته باشد و همین طوری ول بگردند و پول پارو کنند و هر از گاهی چند برای توجیه کسب شان و تطهیرِ مال شان صدقه بدهند و خیرات کنند و در صدا، سیمای خود را و در سیما، صدای خود را به رخ مردم بکشند. حکومت ها دیوان محاسبات و دیوان عدالت و صد جور دفتر و دستک دارند تا اجازه ندهند کاسبِ حبیبِ خدا فی امان الله در بازار رها شود و بی حساب و کتاب به ثروت برسد و «مفلسِ فی امان الله» در زندان باشد و تنها حبیبِ او خدا باشد.

حکایتِ حضرتِ مولانا در همان بیت دوم انگشت روی خوب نکته ای گذاشت. کجا؟ روی این واقعیت که معمولاً سرمایه دارها دستِ پیش را می گیرند که پس نیفتند. پیش از این که نامِ خودشان به عنوانِ «دزد» بد در برود، دیگران را، مثلِ صوفی و شریف و فقیهِ این حکایت را، دزد معرفی می کنند. این متهم ها هم چاره را در این می بینند که ساکت بنشینند و برای حفظ آبرو و امنیت خود با او همکاری کنند و حامی اش باشند تا خدای نکرده مجرم شناخته نشوند. این باغبان خوب می داند بایستی چه بکند تا برای سفره اش شریک پیدا نشود. ملاحظه بفرمایید:

 (باغبان) گفت با اینها مرا صد حجت است

لیک جمع‌اند و جماعت قوت است

حالا دیگر کارِ این باغبان نسبت به زمانِ حضرت مولانا آسان تر شده است، زیرا به راحتی می تواند هر جماعتی را که جمع اند و هوادارِ جامعه گرایی اند با برچسب های «مارکسیست»، «سوسیالیست» یا «سوسیال دمکرات» از سرِ راهِ خود بردارد.

 

بر نیایم یک تنه با سه نفر

پس ببرّمشان نخست از همدگر

هر یکی را من به سویی افکنم

چون که تنها شد سبیلش بر کنم

 

گویا در آن زمان هم «سبیل داشتن» برجسته ترین نشانِ چپی ها بود!

  

حیله کرد و کرد صوفی را به راه

تا کند یارانْش را با او تباه

گفت صوفی را برو سوی وثاق

یک گلیم آور برای این رفاق

رفت صوفی گفت خلوت با دو یار

تو فقیهی وین شریفِ نامدار

ما به فتوای تو نانی می‌خوریم

ما به پَرِّ دانش تو می‌پریم

وین دگر شه‌زاده و سلطان ماست

سیّد است از خاندان مصطفاست

کیست این صوفی شکم‌خوار خسیس

تا بود با چون شما شاهان جلیس

چون بباید مر ورا پنبه کنید

هفته‌ای بر باغ و راغ من زنید

باغ چه بود جان من آن شماست

ای شما بوده مرا چون چشم راست

وسوسه کرد و مریشان را فریفت

آه کز یاران نمی‌باید شِکیفت

 

باغبان خوب نقشه ای ریخت! اوّل از همه کاری کرد که آن دو نفر که از دو گروه یا طبقه ی دیگر در جامعه اند، این صوفیِ درویشِ فقیر را از خود رانده و در موضع ضعف قرار دهند. همین بلا را امروزه بر سرِ طبقاتِ زحمتکشِ جامعه می آورند. به دلیل همین ضعف و عدمِ پشتیبانی این ناهمرهان است که ناچارند به همین چند اپسیلونی که هر سال به حقوق شان اضافه می شود رضایت بدهند.

  

چون به ره کردند صوفی را و رفت

خصم شد اندر پی اش با چوب زفت

گفت ای سگ صوفی ای باشد که تیز

اندر آیی باغ ما تو از ستیز

این جُنَیْدت ره نمود و بایزید

از کدامین شیخ و پیرت این رسید

کوفت صوفی را چو تنها یافتش

نیمْ کُشتش کرد و سر بشکافتش

گفت صوفی آنِ من بگذشت لیک

ای رفیقان پاس خود دارید نیک

 

در ادبیاتِ سنتیِ ما متأسفانه جز دسته ی صوفی ها و درویش ها که اغلب در حالِ گدایی دیده می شوند، حرف چندانی از طبقه های دیگری که علیرغم کارِ شرافتمندانه شان به نان و نوایی که در خورِ رنج شان باشد نمی رسند نیست. وجودِ «گدا» از هر گونه اش نشانِ ضعفِ سیستمِ اقتصادی است. همچنین، وجودِ «فقیر» از هر نوع و طبقه اش نشانِ وجودِ بی عدالتی در همه ی سیستم های موجود، سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی است.

درویشِ حکایتِ مولانا این چنین به ناله درآمده است:

مر مرا اغیار دانستید هان

نیستم اغیارتر زین قلتبان

آنچه من خوردم شما را خوردنی ست

وین چنین شربت جزای هر دنی ست

این جهان کوه است و گفت و گوی تو

از صدا هم باز آید سوی تو

 

باغبان بعد از این که از دستِ صوفی خلاص شد، رفت سراغ آن دو تای دیگر:

 

چون ز صوفی گشت فارغ باغبان

یک بهانه کرد زان پس جنس آن

کای شریف من برو سوی وثاق

که ز بهر چاشت پختم من رُقاق

بر در خانه بگو قَیماز را

تا بیارد آن رُقاق و قاز را

این بار باغبان آن شریفِ علوی را که از آلِ محمدِ مصطفی است پیِ نخود سیاه فرستاد تا با دسیسه ای رأیِ آن فقیه را به دست آورد و علوی را از او جدا کند.:

 

چون بره کردش بگفت ای تیزبین

تو فقیهی ظاهرست این و یقین

او شریفی می‌کند دعویِ سرد

مادر او را که می داند تا که کرد

 

مال به باغبان قدرت، و قدرت به او جرأت، و جرأت به او اعتماد به نفس برای زبانی دراز و بی ادبی داده است.

 

آنچ گفت آن باغبان بوالفضول

حال او بُد دور از اولاد رسول

گر نبودی او نتیجهٔ مرتدان

کی چنین گفتی برای خاندان

خواند افسونها شنید آن را فقیه

در پیش رفت آن ستمکار سفیه

 

ملاحظه می فرمایید که باغبان برای این که آن سیّدِ شریف را از چشمِ آن فقیه بیندازد، هر چه تحقیر و توهین بود نثارِ او و پدر و مادرش کرد. فقیه نیز فراموش کرد که اگر در سیّد و علوی بودن اش جای  تردید باش ، در بنده ی خدا بودن اش که جای هیچ تردیدی نیست. با هیچ انسانی نبایستی با چنین لحن و زبانی برخورد کرد.

بالاخره باغبان آن شریف را تنها گیر آورد و او را با همان چوب، و در واقع با چوبِ دارندگی اش زد و راند.

 

گفت ای خر اندرین باغت کی خواند

دزدی از پیغامبرت میراث ماند

شیر را بچّه همی‌ماند بدو

تو به پیغامبر به چه مانی بگو

با شریف آن کرد مرد مُلْتجی

که کند با آل یاسین خارجی

تا چه کین دارند دایم دیو و غول

چون یزید و شمر با آل رسول

 

باغبان پس از بیرون کردنِ صوفی با نظرِ مثبتِ «فقیه و شریف»، و نیز، پس از بیرون کردنِ سیّدِ شریف با کسب اجازه از آن «فقیه»، رفت به سر وقتِ خود ِخودِ «فقیه»، اصلاً به این توجه نکرد که این فقیه با توجه به مقام و سوادش بر او ولایتی دارد. او را تنها گیر آورد و با او کاری کرد که دیگر کاری به باغ و دارایی اش نداشته باشد. آن علوی پیش از رفتن پیش بینی کرد که بر سرِ فقیه چه خواهد آمد:

شد شریف از زخم آن ظالم خراب

با فقیه او گفت ما جستیم از آب

پای دار اکنون که ماندی فرد و کم

چون دهل شو زخم می‌خور در شکم

گر شریف و لایق و همدم نیَم

از چنین ظالم ترا من کم نیَم

مر مرا دادی بدین صاحب غرض

احمقی کردی ترا بئس العوض

 

پیش بینیِ آن شریف درست از آب درآمد. او از ماجرایِ صوفی و خودش توانسته بود تهِ سرگذشتِ فقیه را بخواند. باغبان سرانجام رفت تا به خدمتِ فقیه برسد!

 

شد ازو فارغ بیامد کای فقیه

چه فقیهی ای تو ننگ هر سفیه

فتوی‌ات این است ای ببریده‌دست

کاندر آیی و نگویی امر هست

این چنین رخصت بخواندی در وسیط

یا بُدست این مساله اندر محیط

 

آخرین فتوا و حکم آن فقیه در حقِّ خودش و آن باغبانِ دارا این بود:

 

گفت حق استت بزن دستت رسید

این سزای آنک از یاران برید

«دو صدایی» یا «تک صدایی» در غزلی از حافظ: بخش سوم

 

بیتِ بعدی که مَثَلی شده است وردِ زبانِ همگان و هر کسی به مناسبتی واغلب به طعنه آن را به کارمی برد، معنی اش بیشتر در گروِ برداشتِ گوینده از «بزرگی» است. حافظ می گوید:

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

 

کاملاً روشن است که این «بزرگان» را فقط می شود با «اسباب بزرگی»شان شناسایی کرد. بدونِ آن اسباب این ها هم مثلِ دیگران کوچک اند. نخست از خودِ غزل می توان به این نتیجه رسید که «بزرگ» آن آدمی است که «طلب روزی ننهاده» نمی کند و «از غم آزاده» است. چون می داند که  در پیِ این زندگی مرگی هست و دنیا ارزش این همه حرص خوردن را ندارد، به فکر این است که سبویِ گِلیِ وجودش را از باده ای باارزش پُر کند تا زندگی و مرگ اش به خاک سیاه و به گِل ننشیند. اگر هم با شیطان مراوده و نشست و برخاست نداشته باشد، «بزرگی» و عاقبتِ بزرگی اش تضمین شده است. این ها را می توان تعدادی از همان «اسباب بزرگی» که «بزرگان» فراهم کرده اند برشمرد. اما، از همه ی این اسباب مهم تر آن سببِ اولویت دار است! کدام؟ همان «روزیِ نهاده» که آدمی که آن را برایش ننهاده اند بیهوده آن را طلب می کند. قرآن تأکید می کند که این روزی را، هر چه که باشد، خدا بایستی برای او گذاشته باشد:

 

مَن كَانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعًا ۚ ... [٣٥:١٠]

هر كس عزت مى‌خواهد، عزت يكسره از آن خداست....

 

قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ ۖ بِيَدِكَ الْخَيْرُ ...[٣:٢٦]

بگو: بار الها! [اى‌] صاحب فرمانروايى! به هر كه خواهى حكومت مى‌دهى و از هر كه خواهى باز مى‌ستانى، و هر كه را خواهى عزّت مى‌بخشى و هر كه را خواهى خوار مى‌كنى، [سر رشته‌] همه خيرات به دست توست ....

وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا ۚ قَالُوا أَنَّىٰ يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِّنَ الْمَالِ ۚ قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ ۖ وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَن يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ [٢:٢٤٧]

و پيامبرشان به آنها گفت: همانا خدا طالوت را به اميرى شما برگماشت. گفتند: از كجا او بر ما حكومت داشته باشد، حال آن كه ما براى اين امر شايسته‌تريم و او از مال دنيا چيزى ندارد؟ گفت: خدا وى را بر شما برگزيده و او را در دانش و جسم فزونى داده است، و خدا فرمانروایی خود را به هر که خواهدمیدهد که خدا وسعت بخشِ داناست.

 

اهمیت این آیه ها اوّل از همه برای این است که تأکید می کند روی این که تا خدا این عزت و بزرگی را برای کسی ننهد او از جای دیگری نمی تواند آن را به دست بیاورد، و در وهله ی دوم در این است که ما را به بیتِ بعدی که به مال و مُلک و حکومتِ خسرو پرویز مربوط می شود نزدیک می کند: حافظ خطاب به ممدوحِ خود می گوید:

 

اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان

گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی

 

مشخص است که حافظ خودش و امثالِ خودش را که بی روزی مانده اند، همچون «فرهاد»ی می بیند که به جای او این خسرو است صاحبِ روزیِ شیرین اش شده است. این روزی به شکلِ مال و حکومت برای او نهاده شده و زندگی اش را شیرین کرده است؛ منتها، پندِ حافظ به او. یعنی خسرو، این است که اگر می خواهد که دنیا و آخرت اش شیرین تر شود، بایستی سبب یا وسیله ی خیر شود و این روزی اش را به اندازه ای که تقدیر و حقَّ فرهاد است به او ببخشد. بدونِ شک توقعِ فرهاد از خسرو برای این که به او نظرِ لطف داشته باشد، مانندِ «طلبِ روزی ننهاده» و توقعِی بیجا است، اما چون خودِ خسرو نیز در طلبِ اجر دنیوی و اخروی است، ناچار است برای این که ثابت کند که «اجرها» واقعاً روزی و حقِّ اوست، باید دلِ افتاده ی فرهاد را بردارد و به دست اش بدهد. مسلماً اگر این کار را نکند، طلبِ اجر برای او می شود درست مثلِ طلبِ شیرین برای فرهاد، یعنی می شود همان «طلبِ روزی ننهاده» که حافظ این بیت ها را در توصیف اش ردیف کرده است.     

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی

 

این نقش پراکنده که حافظ می گوید، باز هم به همان «روزی ننهاده» برمی گردد که خودش به خیلی چیز ها، از جمله مال و جاه و نان و نشان، برمی گردد. آیه ی زیر همین را می گوید با اشاره به برخی از نمونه ها و مصداق ها:

زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ۗ ذَٰلِكَ مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ۖ وَاللَّهُ عِندَهُ حُسْنُ الْمَآبِ [٣:١٤]

دوست داشتن خواستنى‌ها از زنان و اولاد و اموال فراوان از زر و سيم و اسبان نشاندار و دام‌ها و كشتزاران در چشم مردم آراسته شده است، ولى اينها متاع زود گذر زندگانى دنياست و سر انجام نيكو [و زندگى عالى‌تر] نزد خداست.

 این خداست که بایستی با «رقمِ فیض»اش این «زندگی عالی تر» را به حافظ و امثالِ او برساند. بنابراین، او چاره ای جز این ندارد که کارِ خود را به کرمِ این کریم بازگذارد:

کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ

ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی

 

بیتِ پایانی را، که گفته می شود به قصد مدح و برای دریافتِ حق مداحی افزوده شده است، اگر با نظر مثبت و قرآنی بخواهیم معنی کنیم و بندگیِ چاکرانه و مشرکانه اش را به بندگیِ خودِ خدا تعبیر کنیم، باز هم به همان صدایی می رسیم که مذهبی و مکتبیِ محض است. چاره ای هم جز این نداریم. برای کسی که می پندارد که خلافتِ خلیفه و حکومت اش، حتی اگر به حق نباشد و ظالم باشد، پیروی از خلافت الله و حکومت الله و کتاب الله و پرهیز از تضعیفِ حاکمِ مسلمان و حکومتِ اسلامی است، گفتن یا شنیدنِ این نوع مداحی ها خیلی هم ولایت مدارانه تلقی می شود. حافظ به خیالِ خودش با گفتنِ بیتِ زیر در پیِ «طلبِ روزیِ ننهاده» نیست و طلبی را که حقِّ خودش است می خواهد وصول کند. همین که از کیسه ی خلیفه و از دستِ وزیرش و از بیت المالِ مردم آن را گرفت، به این نتیجه می رسد که حتماً خدا روزی اش را برای او همان جا نهاده بود.

ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن

که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی