تدبیر و سیاستِ سعدی(30)

تدبیر و سیاستِ سعدی(30)

سعدی می گوید:     

پادشاهی به کشتن بی گناهی فرمان داد.

گفت: ای مَلِک به موجب خشمی که تو را بر من است آزار خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس به سر آید و بزهِ آن بر تو جاوید بماند.

 

دوران بقا چو باد صحرا بگذشت

تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت

پنداشت ستمگر که جفا بر ما کرد

در گردن او بماند و بر ما بگذشت

 

ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او در گذشت.

 

تعجبی ندارد اگر هیچ نشانی از تفکیکِ قوا در حکومتِ پادشاهِ این حکایت دیده نمی شود و پادشاه خود بالقوه در رأس هر سه قوه ی مقننه و قضاییه و مجریه جا گرفته است. سعدی تقریباً پنج قرن باقی داشت تا به مونتسکیو برسد، ولی با این که چندین قرن جلوتر از همان شکلِ ابتدایی و پیش پاافتاده ی دمکراسی در روم باستان و یونان باستان بود، هیچ نشانی که بگوید که او یک هوا از آن دیکتاتوریِ صد در صدی اش عقب نشینی کرده و پایین آمده است دیده نمی شود. حتی وقتی که ترجیح می دهد محبت بورزد و کسی را ببخشد، باز آن خودسری و غُد بودن اش بیشتر به چشم می آید تا دل رحمی اش. سعدی اگر یک چیزهایی درباره ی جمهوری روم باستان و آن نیمچه دمکراسی یونان باستان که سرآغاز و سرگذشت شان به چندین قرن پیش از او برمی گشت شنیده بود، نبایستی حداقل در پایانِ این حکایت اش این پادشاه را که بنا بر همین حکایت «به کشتنِ بی گناهی فرمان داده بود» با غسلِ ساده ای تبرئه می کرد.

البته شاید اگر سعدی این دمکراسی ای را که در قرنِ بیست و یکم در بسیاری از کشورها جریان دارد، به قولِ علما «درک می کرد»، به بهانه ی جدایی قواها و مسئولیت ها باز هم کلِّ مسئله و قضیه اش را با حکایتی متناسب این دوره و زمانه ماستمالی می کرد.

پادشاه حتی اگر سه قوه جدا از هم و مستقل از او به امور مملکت بپردازند و او همچون ملکه ی انگلستان فقط مجسمه ی متحرکی باشد، باز هم به دلیل همین عنوانی که با خودش یدک می کشد، مسئولِ کمّ و کیفِ اموری است که در مملکت اش می گذرد. او نمی تواند خودش را پشتِ این قوه ها پنهان کند و هر نقصی را به گردنِ یکی از آن ها بیندازد. خیلی از شاه دوست ها خودشان را این گونه راضی و دیگران را با این ادعا گاگول گیر آورده اند که محمدرضا شاه از دله دزدی های اطرافیانش و جنایت های ساواک و حبس و شکنجه و اعدامِ مخالفین اش خبر نداشت. اگر او داشت پادشاهی می کرد، پس خبر داشت و خوب هم خبر داشت. پادشاهی که از آشکارترین رویدادهای کشورش بی خبر باشد، لیاقت سلطنت را هم ندارد چه برسد به حکومت.

هر کسی هر نشانی از ستم و نابرابری و فساد در کشور ببیند، همه را از چشمِ او که خیلی به مقام و قدرتِ خود می بالد و حتی آن را ودیعه ای الهی می داند می بیند. کسی باور نمی کند که او بی تقصیر باشد. هوشنگ ابتهاج در موردِ محمدرضا پهلوی، و در واقع، در موردِ رقّت قلب و شخصیّتِ حساسِ خودش نیز چیزی را می گوید که دو نکته در آن برجسته است. او می گوید با این که محمدرضا شاه اگر هیچ کاری نکرده باشد، این کار را کرده که مرتضی کیوان (از رفقای حزبی اش) را کشته است، باز هم اگر او را رو به روی خود ببیند نمی تواند به صورت اش سیلی بزند.

نخستین نکته اش این است که هوشنگ ابتهاج طرفِ اصلی خود را شاه می داند نه ساواک و زندانبان ها و شکنجه گر و جوخه ی آتش. شاه اگر از اوضاعِ کشورش بی خبر بود یا با این گونه اقدامات امنیتی و ضد آزادی و هر گونه غارتِ اموالِ مردم مخالف بود، پس آن بالا چه غلطی داشت می کرد؟

نکته ی بعدی در واکنشِ انسان دوستانه ی خودِ ابتهاج است. بدون شک شاه از شعرهای هوشنگ ابتهاج سیلی های مؤثرتر و معنی دارتری خورده است. هوشنگ ابتهاج به هیچ وجه مانندِ سعدی نیست که با نقلِ غزل و حکایتی در موردِ پادشاه ترجیح بدهد به خودش سیلی بزند تا به پادشاه. همین حرفِ سرشار از احساسِ هوشنگ ابتهاج برای هر پادشاهِ ستمگری از صد تا فحش و سیلی بدتر است.

 

ادامه دارد

رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن-حرفِ نهم

رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن-حرفِ نهم

 

هفت، یکی از بدترین آفت های خوانشِ «این متن» آن آفتی است که آن را معلول و ناقص معرفی می کند. اگر شما هم از آن هایی هستید که فکر می کنند «این متن» نسخه ای ناقص است و قرار است چاپِ بعدی اش که کامل تر است از راه برسد، لطفاً یا خوانشِ «این متن» را فراموش کنید یا آن خیالِ بی خاصیّت را کنار بگذارید. اگر چنین خیالی از ذهن و خوانش و تحلیل تان رفتنی نیست، پس خودتان پی کار دیگری بروید و خوانش اش را به بعد از چاپ و انتشار نسخه ی اصلی موکول کنید. بعید نیست با این فکر و حسّی که دارید، در موردِ بسیاری از نکاتِ موجود در «این متن» هر از گاهی چند بهانه بیاورید که: احتمال دارد در متنِ اصلی چیز دیگری گفته شده باشد. شاید هم بگویید که شنیده اید که: با نسخه ی اصلی چیزهایی خواهد آمد که در این نسخه جا مانده است. شاید هم پا را از این حدود نیز فراتر بگذارید و بگویید: بعضی چیزها که در این نسخه ی دمِ دست است، در آن نسخه منسوخ شده یا تغییر کرده است.

آیا شما حاضرید با آدمی شطرنج بازی کنید که تفسیر و نتیجه ی بازی امروز را می خواهد به بعد موکول کند، زیرا می پندارد که کتابِ فعلیِ قانون شطرنج ناقص است و نیاز به اصلاح دارد. یقیناً با اصلاح آن تفسیرِ این بازی و نتیجه اش تغییر خواهد کرد. به عنوان مثال، ممکن است در آینده گفته شود که، اگر شطرنج بازی در حین بازی سه بار به طرف مقابل کیش داده باشد، برنده ی بازی به حساب می آید. بنابراین، طبقِ قوانین آینده، مثلاً قوانین بازی شطرنج در قرنِ بیست و دوم، برنده ی بازی بنده هستم نه شما، چون پیش از این که شما مرا مات کنید، سه بار به شما کیش داده بودم. شاید این حرف به نظرتان از بی مزه ترین شوخی ها هم بی مزه تر باشد، ولی باور کنید که ضرب المثلِ «اگر علی ساربان است می داند شتر را کجا بخواباند» ساخته و پرداخته ی کسانی است که فکر می کنند از همین حالا می توانند رویدادهای آینده و آخرت را با متنی که حدس می زنند مکملِ این متنی است که حالا در دست دارند پیش بینی کنند. بهتر است بدون توجه به ادعاهای دیگران «این متن» را همین طوری که دمِ دست تان است بررسی کنید.

تصمیمی که در زمانِ خلیفه ی سوم در موردِ استفاده از یک مصحف یا قرآنِ واحد گرفته شد برای جلوگیری از اختلافاتی بود که با وجودِ مصحف های متفاوت پیش آمده بود. این «قرآن»ی که حالا در دستِ همه است، نسخه ای است کامل که نه تنها خودش خودش را تعریف و معرفی می کند، بلکه معیاری است برای پرهیز از ادعاهایی که به تحریف می انجامد. روایت های موجود برای قرائتِ قرآن فقط موجب اختلافاتِ جزئی در تلفظ و معنیِ بعضی از واژه ها و جملات شده است. البته اختلافاتِ کلّی و بحث برانگیز در تفسیرها، اغلب ناشی از سوگیری هایی است که ریشه در اختلافاتی فراتر از صورتِ ظاهری واژه ها و عبارات دارد. با این که مصحفِ علی(ع) از جهاتی، مثلاً از نظر ترتیب سوره ها، با مصحف های دیگران فرق می کرد، ولی ایشان برنامه ی یکی کردن مصحف ها را تأیید کرده و فرموده اند: اگر امر مصحف ها به من نیز سپرده می شد، من همان می کردم که عثمان کرد.(آیت الله محمدهادی معرفت، تاریخ قرآن، ص107) با وجود این، بعضی از متعصبین بر این باورند که حضرت علی(ع) در این مورد نیز همچون بسیاری از موارد دیگر تقیّه کرده و برای حفظ اسلام نخواسته است حقیقت را بیان کند و به اختلافات دامن بزند. البته ادعای کسانی که مصحفِ آن حضرت را خیلی متفاوت می دانند، با وجود و تأیید این مصحفِ موجود باطل است. هیچ کس آن مصحفی را که ایشان جمع آوری کرده بود ندیده است. بعضی ها از همین موضوع سوءاستفاده کرده و خیالات و هوا و هوسِ خودشان را در آن نایافته می نگارند.

مثالِ دیگری که به موضوعِ مصحف یا قرآن ربط پیدا می کند، بحثِ وجودِ «مصحف فاطمه» است. طبقِ حدیثی گفته شده است که این مصحف سه برابر قرآن است، اما حتی یک حرف از قرآن در آن نیست. هر چه در او هست توسط پیامبر املا شده و با خط علی نوشته شده است.

شاید بپرسید که، اگر هیچ حرفی از قرآن در آن نیست، پس چه ربطی به قرآن دارد؟

متأسفانه نمی شود انکار کرد که هر سخنی از پیامبر(ص) غیر از معرفیِ سنت و سیره ی ایشان می توانست به شناخت و درک قرآن و اسلام کمک بکند. بدونِ آن مصحفی که ادعا می شود توسط پیامبر املا شده است، یا باید «متنِ اسلام» را به همین صورت که هست، کامل بدانیم و بپذیریم و مطمئن باشیم که بدون تحریف راهِ درست را به ما معرفی می کند، یا این که بپذیریم که این متنی که دارد اسلام را به ما معرفی می کند بدونِ «مصحف فاطمه» ناقص است. پذیرشِ اوّلی باعث می شود که مسئولیت انحراف های ما بیشتر به گردنِ خودمان و ناشی از امیال شخصی و برداشت های منحرف مان باشد. اما آن دومی باعث می شود که بخشِ مهمی از انحرافِ ما بر عهده ی کسانی باشد که ما را از وجودِ آن مصحف محروم کرده اند. شاید پاسخِ خیلی از پرسش ها را می شد در آن یافت، ولی بدونِ متنِ آن حل المسائل و بدونِ پاسخ هایش باید بر اساس پاسخ هایی که از متونِ موجود به دست می آید، کار و زندگی کرد.

نمونه ی دیگر از این دست، ادعای دکتر بهروز ثروتیان در موردِ نقص آخرین دفترِ مثنوی معنوی، یعنی دفتر ششم، است. دکتر ثروتیان در مقدمه ی کتابِ بشنو از نی نوشته است:

داستان دژ هوش ربا در پایان مثنوی پس از نقل خبرِ «من کُنْتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاه» ناتمام و رمز آن ناگشوده مانده است.(ص27)

 

من و شما که هر طور دل مان بخواهد می توانیم این مثنوی و هر معنویِ دیگری را تفسیر کنیم، چه نیازی به چنین ادعاهایی داریم؟ وقتی که می توانیم و راه دارد که «آیه ی اکمال» را طوری تفسیر کنیم که با گرایشِ ما سازگار باشد، چه لزومی دارد که دست به دامن مولوی بشویم؟ از کجا معلوم که او حکایت اش را به سلیقه ی ما تمام می کرد؟ به فرض مثل و محال که این کار را می کرد، یعنی با این کار او مشکلِ ما حلِّ حل می شد؟

تدبیر و سیاستِ سعدی(29)

تدبیر و سیاستِ سعدی(29)

 

با این که این حکایتِ سعدی ظاهراً فقط کم و کیفِ رابطه ی بین آن بالا بالایی ها را نشان می دهد، ولی با کمی دقت می شود متوجه شد که آینه وار تصویری از رابطه ی بین آن وسط وسط ها و آن پایین پایین ها را نسبت به یکدیگر و نسبت به بالادستی های شان نیز به خوبی به نمایش گذاشته است. این حکایت چون خیلی کوتاه است و در ضمن نکته ای خیلی کلّی و جامع را موضوعِ خود قرار داده است، از معدود مواردی است که به جنبه ای از سیاست پرداخته که همچنان کما فی السابق مطرح است. ملاحظه بفرمایید:    

یکی از وزرا پیش ذوالنّون مصری رفت و همّت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان.

ذوالنّون بگریست و گفت: اگر من خدای را عزّ و جلّ چنین پرستیدمی که تو سلطان را، از جمله صدّیقان بودمی.

 

گر نه امید و بیم راحت و رنج

پای درویش بر فلک بودی

ور وزیر از خدا بترسیدی

همچنان کز ملک، ملک بودی

 

فرمولِ کلّیِ جناب سعدی برای اثباتِ وفاداری و صداقتِ هر پایینی ای نسبت به بالایی های خود در صورتی می تواند درست باشد که شرط اساسی اش از آن بالا به درستی برقرار شده باشد. یعنی چه طوری؟

یعنی اگر آن مَلِک، یا همان بالاییِ بالایی، واقعاً به خدا باور داشته باشد و «به خدمت اش مشغول و به خیرش امیدوار و از عقوبت اش ترسان» ، هیچ ایرادی ندارد اگر دیگران سلسله وار از بالا تا پایین و از پایین تا بالا از همدیگر حساب ببرند. چون او از خدا دارد حساب می برد، حسابِ ترسِ دیگران از او را هم می شود به حساب خدا ریخت و گفت: ان شاءالله که خیر است! به هر حال، آن خدمت و امید و ترسِ خدایی به همه منتقل می شود و کارها عاری از خودخواهیِ مَلِک و امیر و وزیر خیلی خدایی پیش خواهد رفت. منتها، اگر آن بالایی ها به ریا و بی مایه از خداباوری و بندگیِ خدا و تقوا دم بزنند و فقط برای پایینی ها نقش بازی کنند، این نمایش از بالا تا پایین جوری اجرا خواهد شد که چیزی جز بی خدایی و شرک از آن بیرون نخواهد آمد. هر کسی از ترسْ بزرگ ترین خیرِ زندگی اش را در این می بیند که برای بالادستی اش خوش خدمتی بکند، حتی اگر خدمت به او خیانت به خدا و کتاب و سنتِ پیامبرش باشد. این خوش خدمتی ها از پایین به بالا جوری جریان پیدا می کند که همه فکر می کنند همه چیز دارد خوب و خدایی پیش می رود. از همه بدتر خودِ مَلِک است که اگر واقعاً خداباور باشد، با خوش خیالی فکر می کند چون کسی معترض نیست، حتماً خلیفه ی شایسته ای برای خدا بوده است. برعکس، اگر به خدا اعتقادی نداشته باشد، با خوش خیالی فکر می کند که نقش اش را دارد خوب بازی می کند. با این تدبیری که او اندیشیده و این سناریویی که او برای نقش اش نوشته است، ترس از او هرگز به ترس از خدا تلقی نخواهد شد. چنین مَلِکی به جای این که به قولِ سعدی در نظر مردم فرشته و مَلَکی معصوم به نظر برسد، بیشتر نقش لولو و مترسک را در زندگی شان بازی می کند. تا وقتی که ترس از او در میان مردم به ترس از خدا بچربد، کارها به جای این که خدایی پیش برود، ریایی انجام می شود.

 

ادامه دارد